
شهید مصطفی چمران
۱۳۹۷-۰۴-۲۱
شهید سیّد احمد پلارک
۱۳۹۷-۰۴-۲۱
شهید مصطفی چمران
۱۳۹۷-۰۴-۲۱
شهید سیّد احمد پلارک
۱۳۹۷-۰۴-۲۱شهید قاسم سلیمانی
شهید قاسم سلیمانی
محل تولّد :روستای قنات ملک کرمان
محل شهادت :فرودگاه بغداد
تاریخ تولّد : 20 اسفند1335
تاریخ شهادت : 13 دی 1398
نوع شهادت :حمله پهبادی آمریکاییها
محل دفن :گلزار شهدا کرمان
تعداد فرزند :5
زندگینامه
سردار شهید حاج قاسم سلیمانی ۲۰ اسفندماه سال ۱۳۳۵ در روستای قنات ملک از توابع کرمان چشم به جهان گشود. وی پس از اخذ دیپلم به شغل بنایی مشغول شد و بعدها فعالیت خود را به عنوان پیمانکار در اداره آب کرمان آغاز کرد. شهید قاسم سلیمانی پس از انقلاب اسلامی ایران، عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شد و همزمان با شروع جنگ ایران و عراق، چند گردان را در کرمان آموزش داده و به جبههها فرستاد. وی در دورهای فرماندهی سپاه آذربایجان غربی را بر عهده داشت. شهید حاج قاسم سلیمانی در سال ۱۳۶۰ به عنوان فرمانده لشکر ۴۱ ثارالله منصوب شد. وی در جنگ عراق علیه ایران، از فرماندهان عملیاتهای والفجر ۸، کربلای ۴ و کربلای ۵ بود.سردار سلیمانی پس از پایان جنگ ایران و عراق در سال ۱۳۶۷ ش، به کرمان بازگشت و درگیر جنگ با اشراری شد که از مرزهای شرقی ایران هدایت میشدند. شهید سلیمانی تا قبل از انتصاب به فرماندهی سپاه قدس، با باندهای قاچاق مواد مخدر در مرزهای ایران و افغانستان میجنگید.سردار قاسم سلیمانی در سال ۱۳۷۹ به فرماندهی سپاه قدس منصوب شد.در سال ۲۰۱۱ میلادی نیروهای تحت فرمان شهید سلیمانی از جمله لشکر فاطمیون و تیپ زینبیون جهت مبارزه با داعش و نیروهای شورشی راهی سوریه شدند. همچنین در سال ۲۰۱۴ شهر موصل به تصرف داعش درآمد و بغداد، پایتخت عراق نیز تا مرز سقوط پیش رفت؛ سردار سلیمانی با سازماندهی بخشی از نیروهای حشد الشعبی نقش مؤثری در اخراج داعش از عراق داشت.حاج قاسم ۶ فرزند داشت؛ یکی از آنها از دنیا رفته است و پنج فرزند به نامهای نرجس، حسین، فاطمه، زینب و رضا به یادگار مانده اند.
خاطرات
"سردار دلها" دلاورمرد جبهههای نبرد بود؛ اما خاطرات همرزمانش نشان میدهد که هر جا محرومان و ضعفا نیز نیاز به یاری داشتند و یا بحرانی رخ می داد، حاج قاسم سلیمانی به صورت جهادی وارد عمل میشد . همرزمان شهید سردار حاج قاسم سلیمانی درباره او می گویند که سردار دلها نه طاقت جنایات و جرائم غیرانسانی داعش را داشت و نه بیپناهی انسان ها را تاب می آورد. او هر گاه از جبهه های جنگ بازمی گشت، به نیازمندان کمک میکرد، حضورش در روستای محل تولدش با کارهای جهادی همراه بود و علاوه بر ساخت و تعمیر خانه روستائیان، تا جایی که از دستش بر میآمد به احداث مکانهای فرهنگی و مدرسه می پرداخت؛ با صفا و صمیمیتی که با رزمندگان داشت، آنها نیز به عشق او به میدان میآمدند و بدون چشم داشت به یاری نیازمندان میشتافتند.بوسه سردار بر دستان راننده یکی از همرزمان سردار سلیمانی در سوریه میگوید: پس از وقوع سیل خوزستان، با رزمندگان به شوش رفتیم، حاج قاسم پس از ورود به منطقه، با مردم صحبت و آنان را به آرامش دعوت کرد. زمانی که قرار بود سوار بالگرد شود، راننده او به سوی سردار دوید و دست حاج قاسم را بوسید که سردار یکدفعه برگشت، او را در آغوش گرفت و به صورت و دستش بوسه زد. راننده که اختلاف درجه سازمانی زیادی با سردار داشت، از این اقدام حاج قاسم شوکه شده بود به حدی که از فرط خوشحالی نمی توانست رانندگی کند و مدام بر دست خود بوسه می زد و می گفت سردار دست مرا بوسیده است. حاج قاسم در آن سفر پس از شوش عازم دزفول شد، به دیدار مادر پنج شهید در این شهر رفت و بر پای مادر شهدا بوسه زد. او سپس برای ادامه سرکشی به مناطق سیل زده رفت و به نیروهای، حشد الشعبی، سپاه، ارتش و زرمندگان گفت: الان دفاع حرم برای ما خوزستان است، همه نیروها با شنیدن سخن حاج قاسم از خود بی خود شدند و با اشتیاق همانند جبهه های جنگ به مناطق سیل زده رفتند تا مردمی گرفتار سیل را نجات دهند. سردار سلیمانی و تکریم خانوادههای شهدا همرزم سردار سلیمانی در خاطره ای دیگر از شهید سلیمانی، می گوید: حاج قاسم در آخرین سفر هوایی که از تهران به سمت سوریه داشت و بنده او را همراهی میکردم، در طول مسیر مدام قرآن تلاوت میکرد، ذکر می گفت و به محض شنیدن صدای اذان مغرب در راهرو هواپیما شروع به اقامه نماز کرد. در حالی که سردار مشغول راز و نیاز با معبود خود بود یک کودک در کنار وی راه می رفت و بازی میکرد حاج قاسم در اوج معنویت دست نوازش و محبت بر سرکودک کشید و کودک نیز لطف او را بی پاسخ نگذاشت. به گفته همرزم سردار، حاج قاسم عِرق خاصی به خانواده شهدا و فرزندان آنها بخصوص خردسالان داشت و اگر کسی کودکی را از جایی که نشسته بود بلند می کرد تا مسئولی جای او بنشیند بسیار ناراحت و معترض می شد و جایگاه خانواده شهدا را بالاتر از مسئولان و مقامات می دانست.حرف و عمل سردار سلیمانی یکی بود، صحبت ها و رفتار های او ما را منقلب می کرد ما سرباز این شهید والا مقام هستیم.احترام فوق العاده به خانواده شهدا روزی سردار حسنی سعدی از یاران سردار روایت کرد که سردار سلیمانی به خانواده شهدا فوق العاده احترام می گذاشت و بعضاً از بغداد، بیروت، لبنان و سوریه زنگ می زد و احوال مادران شهید را می پرسید و می گفت من مادر دو شهید هندوزاده را که می بینم تمام خستگی هام رفع می شود.همچنین یک روز هماهنگ کردیم و رفتم ماهان خدمت مادر دو شهید محمدآبادی که این مادر سه فزرند جانباز و دو شهید دارد و دو خواهر زاده یتیم خود را بزرگ کرد که شهید شدند؛ یرفتیم آنجا و مادر گفت من روز عاشورا خوردم زمین اگر حاج قاسم خبر داشت به عیادتم می آمد و احوالی می پرسید؛ من بلافاصله تلفن شهید پورجعفری که امین و رازدار حاج قاسم بود را گرفتم و گفتم مادر این دو شهید می خواهد احوالی از حاج قاسم بگیرد و به حاجی بگو این مادر زمین خورده و احوالی از ایشان بپرس؛ شهید پورجعفری گفت ۱۰ دقیقه دیگر؛ چون در جلسه است؛ وقتی مجدد ارتباط برقرار شد و مادر این دو شهید گوشی را گرفت، گوشی را می بوسید و می گفت مادر دورت بگردم مادر فدات شوم که سردار پشت خط به من گفت چادر این مادر را ببوس.
وصیت نامه
أشهد أن لا إله إلّا ا... و أشهد أنّ محمدا رسول ا... و أشهد أنّ امیرالمؤمنین علیبنابیطالب و أولاده المعصومین أثنیعشر أئمّتنا و معصومیننا حججا.... شهادت میدهم که قیامت حق است. قرآن حق است. بهشت و جهنم حق است. سؤال و جواب حق است. معاد، عدل، امامت، نبوت حق است. خدایا! تو را سپاس میگویم به خاطر نعمتهایت. خداوندا! تو را سپاس که مرا صلببهصلب، قرنبهقرن، از صلبی به صلبی منتقل کردی و در زمانی اجازه ظهور و وجود دادی که امکان درک یکی از برجستهترین اولیایت را که قرین و قریب معصومین است، عبد صالحت، خمینی کبیر، را درک کنم و سرباز رکاب او شوم. اگر توفیق صحابه رسول اعظمت محمد مصطفی را نداشتم و اگر بیبهره بودم از دوره مظلومیت علیبنابیطالب و فرزندان معصوم و مظلومش، مرا در همان راهی قرار دادی که آنها در همان مسیر، جان خود را که جان جهان و خلقت بود، تقدیم کردند. پروردگارا! تو را سپاس که مرا با بهترین بندگانت در هم آمیختی و درک بوسه بر گونههای بهشتی آنان و استشمام بوی عطر الهی آنان را، یعنی مجاهدین و شهدای این راه، به من ارزانی داشتی. خداوندا!ای قادر عزیز وای رحمان رزاق، پیشانی شکر شرم بر آستانت میسایم که مرا در مسیر فاطمه اطهر و فرزندانش در مذهب تشیع عطر حقیقی اسلام قرار دادی و مرا از اشک بر فرزندان علیبنابیطالب و فاطمه اطهر بهرهمند نمودی. چه نعمت عظمایی که بالاترین و ارزشمندترین نعمتهایت است، نعمتی که در آن نور است، معنویت، بیقراری که در درون خود بالاترین قرارها را دارد، غمی که آرامش و معنویت دارد. خداوندا! تو را سپاس که مرا از پدر و مادر فقیر، اما متدین و عاشق اهلبیت و پیوسته در مسیر پاکی بهرهمند نمودی. از تو عاجزانه میخواهم آنها را در بهشتت و با اولیایت قرین کنی، و مرا در عالم آخرت از درک محضرشان بهرهمند فرما. خدایا! به عفو تو امید دارم.ای خدای عزیز وای خالق حکیم بیهمتا! دستم خالی است و کولهپشتی سفرم خالی. من بدون برگ و توشهای به امید ضیافت عفو و کرم تو میآیم. من توشهای برنگرفتهام، چون فقیر [را]در نزد کریم چه حاجتی است به توشه و برگ؟! سارق، چارقم پر است از امید به تو و فضل و کرم تو. همراه خود دو چشم بسته آوردهام که ثروت آن در کنار همه ناپاکیها، یک ذخیره ارزشمند دارد و آن گوهر اشک بر حسین فاطمه است، گوهر اشک بر اهلبیت است، گوهر اشک دفاع از مظلوم، یتیم، دفاع از محصور مظلوم در چنگ ظالم. خداوندا! در دستان من چیزی نیست. نه برای عرضه [چیزی دارند]و نه قدرت دفاع دارند، اما در دستانم چیزی را ذخیره کردهام که به این ذخیره امید دارم و آن روان بودن پیوسته به سمت تو است. وقتی آنها را به سمتت بلند کردم، وقتی آنها را برایت بر زمین و زانو گذاردم، وقتی سلاح را برای دفاع از دینت به دست گرفتم، اینها ثروت دست من است که امید دارم قبول کرده باشی. خداوندا! پاهایم سست است. رمق ندارد. جرئت عبور از پلی که از جهنم عبور میکند ندارد. من در پل عادی هم پاهایم میلرزد. وای بر من و صراط تو که از مو نازکتر است و از شمشیر برندهتر، اما یک امیدی به من نوید میدهد که ممکن است نلرزم، ممکن است نجات پیدا کنم. من با این پاها در حرمت پا گذاردهام و دور خانهات چرخیدهام و در حرم اولیایت در بینالحرمین، حسین و عباست، آنها را برهنه دواندم و این پاها را در سنگرهای طولانی، خمیده جمع کردم و در دفاع از دینت دویدم، جهیدم، خزیدم، گریستم، خندیدم و خنداندم و گریستم و گریاندم. افتادم و بلند شدم. امید دارم آن جهیدنها و خزیدنها و به حرمت آن حریمها، آنها را ببخشی. خداوندا! سر من، عقل من، لب من، شامه من، گوش من، قلب من، همه اعضا و جوارحم در همین امید به سر میبرند. یا ارحمالراحمین! مرا بپذیر. پاکیزه بپذیر. آنچنان بپذیر که شایسته دیدارت شوم. جز دیدار تو را نمیخواهم، بهشت من جوار تو است یا ا...! خدایا! از کاروان دوستانم جاماندهام. خداوند،ای عزیز! من سالهاست از کاروانی به جا ماندهام و پیوسته کسانی را به سوی آن روانه میکنم، اما خود جا ماندهام، اما تو خود میدانی هرگز نتوانستم آنها را از یاد ببرم. پیوسته یاد آنها، نام آنها، نه در ذهنم بلکه در قلبم و در چشمم، با اشک و آه یاد شدند. عزیز من! جسم من در حال علیلشدن است. چگونه ممکن [است]کسی که چهل سال بر درت ایستاده است را نپذیری؟ خالق من، محبوب من، عشق من که پیوسته از تو خواستم سراسر وجودم را مملو از عشق به خودت کنی، مرا در فراق خود بسوزان و بمیران. عزیزم! من از بیقراری و رسوایی جاماندگی، سر به بیابانها گذاردهام. من به امیدی از این شهر به آن شهر و از این صحرا به آن صحرا در زمستان و تابستان میروم. کریم، حبیب، به کرمت دل بستهام. تو خود میدانی دوستت دارم. خوب میدانی جز تو را نمیخواهم. مرا به خودت متصل کن. خدایا وحشت همه وجودم را فرا گرفته است. من قادر به مهار نفس خود نیستم. رسوایم نکن. مرا به حرمت کسانی که حرمتشان را بر خودت واجب کردهای، قبل از شکستن حریمی که حرم آنها را خدشهدار میکند، مرا به قافلهای که به سویت آمدند متصل کن. معبود من، عشق من و معشوق من، دوستت دارم. بارها تو را دیدم و حس کردم. نمیتوانم از تو جدا بمانم. بس است، بس. مرا بپذیر، اما آنچنان که شایسته تو باشم.
اهداف و سلوک
اعتقاد داشت امروز قرارگاه حسینبنعلی ایران است.و مشهد الرضا حرم امن الهی است و این حرم اگر ماند، دیگر حرمها میمانند. اگر دشمن این حرم را از بین برد، حرمی باقی نمیماند، نه حرم ابراهیمی و نه حرم محمدی***سردار شخصاً پدر پیر خود را حمام می کرد یکی از رمزهای موفقیت سردار سلیمانی «احترام به پدر و مادر» بود. امروز سردار سلیمانی اگر اجازه سخن داشته باشد به من و شما می گوید احترام پدر و مادر خود داشته باشید و ایشان در دو سه سال (پس از رحلت مادر) پدر عزیز خود را با این همه مشغله حمام می برد و خشک می کرد و لباس ایشان را می پوشید و پتو و بالشت می گذاشت تا پدر خود را بخواباند و پیشانی و دست و پای پدر خود را می بوسید؛ لذا یکی از درس های سردار سلیمانی به ما، احترام به پدر و مادر است***بی اعتنا به مال دنیا بود سردار سلیمانی کارت «حق پرستاری»(برای جانبازان) که قانوناً و شرعاً به او تعلق می گرفت را تحویل دفتر بنیاد شهید داد و گفت یک ریال حق من نیست و این را به کسی که کرایه راه ندارد، در دارو و درمان مشکل دارد بدهید که هنوز کارت حق پرستاری او در اداره کل بنیاد شهید است.***مثل خاک بود سردار کسی بود که وقتی مهمان به خانه ایشان می رفت، پای برهنه تا در خانه همراه مهمان می رفت تا او را بدرقه کند؛ یک هئیت بلند پایه از کشورهای خارجی آمده بودند و گفته بودند ما می خواهیم ژنرال سلیمانی را ببینیم و هماهنگ کرده بودند؛ سردار سلیمانی گفته بود تشریف بیاورند؛ وقتی مهمانان داخل آمده بودند او پائین آمده و در را باز کرده بود و دست روی سینه داشت و مهمان ها را خوشامد کرد اما وقتی مهمانان داخل آمدند و به دفتر ایشان رفتند گفتند که ژنرال سلیمانی کی می آید؟ به آن ها گفته بودند همان آقایی که دم در بود و شما را احترام کرد ژنرال سلیمانی بود***آرزوی شهادت داشت یک نامه برای شهید بادپا نوشته که اگر شهید شدی به یونس زنگی آبادی، حسین یوسف الهی و میرحسینی و .. سلام من را برسان و بگو معرفت هم حدی داره، چرا در فکر من نیستید؟ لذا ایشان شب و روز دنبال شهادت می دوید.





