شهید فرهاد خوشه بر
۱۴۰۲-۰۲-۱۲
شهید محمّد منتظر قائم
۱۴۰۲-۰۲-۱۲شهید محمّد رضا مهرپاک
شهید محمّد رضا مهرپاک
محل تولّد : تهران
محل شهادت : فاو
تاریخ تولّد : 1345
تاریخ شهادت : 1364/11/12
نوع شهادت : .................
محل دفن : .................
تعداد فرزند : .................
زندگینامه
بهمن سال 1345 نوید فصلی را دارد که چشم به جهان گشود. وقتی به دنیا آمد. پدربزرگ اصرار داشت که نام او را بر کودک بگذارند چرا که معتقد بود این کودک تازه به دنیا آمده نام او را در دل تاریخ حک خواهد کرد و نامی جاودانه خواهد داشت. به حرمت پدربزرگ نامش را محمدرضا نهادند. محمدرضا مهرپاک، فرزند حاج علی اکبر و سکینه باحجب. متولد تبریز. خیابان عباسی. محمدرضا دوران کودکی خود را در شیطنت و شلوغی گذراند. دوران ابتدایی را در مدرسه بابک (واقع در خیابان عباسی) گذراند و مدرسه صفا (والفجر کنونی) دوران راهنمایی و دبیرستان او را میزبانی کرد. در سال 1355 (یازده سالگی) مادرش را از دست داد از دست دادن مادر او را از شیطنت و زرنگی باز نداشت. هوش و ذکاوتی که در درس خواندن از خود نشان می داد تمام نگاه ها را به سوی خود جلب کرد. سال 60 دوران دبیرستان را طی می کرد. روزی کتاب ها و وسایلش را به دوستش داد تا به خانه برساند و خودش عازم جبهه شد. 15 سال بیشتر نداشت اما راه جبهه را خوب می شناخت. بعد از 20 روز محمدرضا به دلیل کم بودن سن به خانه برگردانده شد. اما دوباره راهی شد و این بار با رضایت پدر. با علاقه ای که به پزشکی داشت رشته تجربی را انتخاب کرد و در اولین سال از رشته پزشکی دانشگاه تهران قبول شد. بعد از قبولی از دانشگاه تهران برای مدتی به شهر بازگشت و یک ترم از دانشگاه را به نحو احسنت گذراند. اما عشق به درس هم نتوانست او را پایبند شهر کند.
خاطرات
همیشه سوال داشت. هزاران سوال که هر روز دنبال جوابشون می گشت. روزها در مساجد و شب ها از عالمان. امام جمعه وقت تبریز آیت ا... ملکوتی بود. شب همین که می رسید خونه گوشی رو برمی داشت و زنگ می زد به حاج آقا. می پرسید و می پرسید... حاج آقا خسته می شد و می گفت: محمدرضا، پسرم بذار بخوابیم. و محمدرضا فقط می گفت: حاج آقا مسئله سوال دارم دیگه.... آیت ا... ملکوتی می گفت: این بچه زرنگیه. * راوی: پدر شهید محمدرضا مهرپاک ***طبق معمول هر شب بعد از نماز مغرب و عشا روحانی رفت بالای منبر. طبق معمول هر شب محمدرضا رو صدا کرد پای منبر. طبق معمول هر شب یه سوال ازش پرسید. طبق معمول هر شب محمدرضا خیلی تند تند جواب سوال رو گفت. طبق معمول هر شب روحانی گفت: محمدرضا، برقی نباش. یواش یواش بگو ببینم چی می گی... طبق معمول هر شب دست برادر کوچیکش رو می گرفت و می برد مسجد. خودش هم خیلی بزرگ نبود. ده دوازده سال بیشتر نداشت. طبق معمول هر شب باباش اومد دنبالش. محمدرضا: این بچه خسته است می خواد بخوابه. پاشو بیا خونه شام بخور، بخواب، فردا باز هم میای. هنوز هم صدای روحانی تو اون مسجد می پیچه... محمدرضا برقی نباش. یواش یواش حرف بزن. * راوی: پدر شهید محمدرضا مهرپاک***دبیرستان را که تمام کرد. در رشته پزشکی دانشگاه تهران قبول شد. چون عازم جبهه بود مدارکش را به دوستش سپرد تا ثبت نامش کند. محمدرضا راهی جبهه می شود و دوستش راهی ترکیه و یادش می رود چه قولی به محمدرضا داده. بعد از مدتی از طرف دانشگاه نامه ای می آید که محمدرضا مهرپاک به دلیل عدم ثبت نام دیگر نمی تواند ادامه تحصیل دهد. خبر که به محمدرضا رسید کاغذی برداشت و شروع به نوشتن کرد. نامه ای به ریاست محترم جمهوری وقت نوشت و جریان را توضیح داد. جواب نامه که آمد همه چیز درست شد. به استناد نامه و اجازه رییس جمهور محمدرضا توانست ثبت نام و شروع به تحصیل کند. دو ترم در رفت و برگشت به جبهه گذشت. هم درس خواند و هم جبهه رفت. قول داد که از ترم جدید دیگر جبهه نرود و فقط به درسش برسد با این شرط که در آخرین عملیات شرکت کند. آخرین عملیات والفجر 8 بود. بعد از آخرین عملیات محمدرضا راهی آسمان شد و صندلی اش در دانشگاه تهران خالی ماند. یک سوال؟ کسی هست که بتواند این صندلی را پر کند؟***
وصیت نامه
بسم الله الرحمن الرحيم مي خواهم خامه قلم را به سينه کاغذ آشنا کنم و نقشي از رخ آن زيبا را به اين سينه سفيد منقش کنم اما قلم را توانايي اين کار نيست، کاغذ را تحمل اين نقش نيست. مي خواهم امواج خروشان احساس را به مهار (عقل) در زندان تن محبوس کنم. اما عقل را توان به بند کشيدن دل نيست. تن را قدرت نگهداشتن روح نيست. چشمانم را مي بندم مي خواهم تصويري از آن جمال رعناي يار را در ذهن تصور کنم. اما تصوير آن جمال زيبا را کسي قادر به تصور نيست. مي خواهم مرغ انديشه را از پرواز آسمان سرخ رنگ عشق باز دارم اما او را هيچ قيدي قادر به مقيد ساختن نيست. اين آسمان خونين را از طيران اين مرغ باز داشتن ثواب نيست. قلم را دوباره به چرخش وا مي دارم. امواج خيره سر اساس به ساحل اطمينان هجوم مي آوردند آن يار رعنا تمام قد عشق را به تماشا ايستاده است. مرغ انديشه به پرواز خويش ادامه مي دهد کاغذ از سياهي قلم نقش مي پذيرد دل زبان گشوده که : اي نازنين دلبر تو مرا همچو شبنم صبحگاهي پاک خواسته بودي و من روسياه از نوک پا تا فرق سر به گناه آلوده گشتم. پس مرا ببخش. اي دوست، تو از من خواسته بودي به عهد وفا کنم و به سويت بشتابم و من همان شاکر ناداني هستم پس مرا ببخش ولي بدان من نيز روزي پاک بودم قلبم هنوز از زنگار پاک بود. چشمانم هنوز بر رخي نگاه نکرده بود. دستانم هنوز به ناپاکي آلوده نشده بود. وجودم پاک بود، عقلم پاک بود، (آه اي زيباي زيبايان) چه کنم نفس بر من غالب شد و تو خود حال مرا مي بيني، شيطان را به دوستي برگزيدم و تو روزگارم را مي بيني ولي هرگز از روي طغيان سر از فرمانت نپيچيده ام، هرگز از روي عمد برخلاف دوستي ام عمل نکرده ام. هرگز! خود مي داني حتي آن هنگام که طعم گناه از دهانم زايل نگشته بود فکر تو آن را تلخ مي کرد که هرگز گناه لذت نداشته است خود مي داني همواره پشيمان بوده ام ولي چه کنم که وجود کثيفم را شيطان مسلط شده است. هرگاه خواسته بود سيلي به رخ شيطان زنم اين نفس جلويم را گرفته بود. آري خود مي داني روزگاري پاکترين و صادقترين بودم. شبها به لبخندي مي خوابيدم و صبح ها به لبخندي ديگر بيدار مي شدم شب و روزم با تو مي گذشت. و حالا، رانده از هر جا ، مانده از هر چيز ، پشيمان از هر کار به درگاهت آمده ام، مي گفتند تو به اين سرزمين آشنايي در اين جا دوستان زيادي داريم . مي گفتند به اينجا نظري داري و من سر از پا نشناخته به اينجا آمده ام شتاب داشتم تا به اينجا برسم . پا برهنه ، جامه دريده ، چشم گريان ، با تني ريش به اينجا رسيده ام . چشمانم کم سو گشته اند پاهايم مجروح است دلم پريشان است ، آيا تو مرا خواهي پذيرفت؟ آيا براي ديدنت حالي جز اين مي خواهي؟ آيا براي وصالت مهريه اي بالاتر از اين خواستاري؟ پس کي بر من ناتوان نظر خواهي افکند . پس کي مرا خواهي پذيرفت. همه خوبانت را قبول کرده ايي و من بيچاره بر درگهت نشسته ام که چه کني.آيا وقتي خوني در بدنم در جريان است روحي در تنم باقي است ، تو مرا مي پذيري حاشا و کلا! تا دستانم مي جنبد ،قلبم مي تپد تو مرا هرگز قبول نخواهي کرد ؟ پس اي شمشيرها مرا در بر گيريد، اي نامردان جاهل مرا بکشيد، اي خون فوران کن، اي تن پاره شو ، اي چشم کور شو، بگذار دستانم بکشند. پاهايم قطع شود مغزم پريشان شود، مگر تو اين را نمي خواهي مگر تو اين را قبول نمي کني ؛ پس تو مي گويي چه کنم؟ بهاي ديدنت را اين جان ناقابل قرار داده ايم ، پس اي خصم مرا بکش.به درگهت انتظار تلخ است، براي وصالت صبر نتوان کرد مرا در انتظار مگذار، هر کس خواسته است به شيطان پشت پا بزند ، هر کس مي خواهد راه ميان بر را انتخاب کند. هرکس خواسته است با تو دم ساز شود هر کس خواسته است با تو هم سخن شود به اينجا شتافته است و من از آنها تبعيت کرده ام .آيا مرا هم قبول خواهي کرد؟ هيچ کس وقتي بدن پاره پاره ام را ديد گريه نکند. احدي چشم به جسم بي روحم دوخت گريه نکند . اين تن جز قفس نيست که اين پوست و استخوان بيش نيست. اين بدن پوسته صدفي بيش نيست، مرواريدش را تقديم يار کرده ام و حقش هم همين است . بر من قبري نسازيد، مرا از يادها ببريد ، من نبودم ، مني وجود نداشته است مي خواهم همه جز او مرا از ياد ببرند مي خواهم تنها باشم و شما مرا از اين تنهايي باز نداريد، هر کس مي خواهد بهترين راه را انتخاب کند بايد بيشترين بها را بدهد من نيز چنين کرده ام پس مرا بر اين ناراحت نشويد که بسيار سود برده ام پدر جان از شما مي خواهم در مسجد بعد از نماز حتماً طول عمر امام را از خدا بخواهيد و پيروزي لشگريان اسلام را خواستار شويد و اگر توانستيد به ياد رزمندگان و امام زمان(عج) و پيروزي نهايي اسلام بعد از نماز (امن يجيب) بخوانيد. ملت عزيز ايران از امام امت پيروي کنيد که صلاح و پيروزي و رستگاري ما در اين است.
اهداف و سلوک
.............................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................







