
شهید عبدالنبی یحیایی
۱۴۰۲-۰۲-۲۲
شهید اکمل امیر
۱۴۰۲-۰۲-۲۸شهید عبدالحمید حسینی
شهید عبدالحمید حسینی
محل تولّد : شیراز
محل شهادت : فکه
تاریخ تولّد : 1341
تاریخ شهادت : 1361/02/13
نوع شهادت : با تنی تب دار، لبی تشنه و ترکشی که توی حلقومش خورده بود» شهید شد.
محل دفن : گلزار شهدای شیراز
تعداد فرزند : 0
زندگینامه
حاصل ازدواج پدری کارگر و مادری خانه دار بود . در دی ماه سال 41 در خانواده ای ساده، اما گرم و صمیمی چشم به جهان گشود. فرزند اول و شمع محفل خانواده بود .شروع فعالیت حمید سال 56 مصادف با شهادت سید مصطفی خمینی بود.در سال 60 راهی جبهه شد. شهید عبدالحمید حسینی پس از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی به عضویت سپاه درآمد و چند مدتی محافظت سیدعلی اصغر دستغیب (برادر شهید محراب عبدالحسین دستغیب) را به عهده گرفت. حسینی، مدتی هم در کردستان مشغول مبارزه با اشرار و ضدانقلاب بود تا اینکه سرانجام در تاریخ سیزدهم اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۱ هجری شمسی در عملیات بیت المقدس در فکه - در سن بیست سالگی - به فیض عظیم شهادت رسید. این شهید عزیز عاشق امام زمان (عج) بود و هنگامی که نام مبارک آن حضرت را میشنید به عنوان احترام بلند میشد و ارادت خاصی نسبت به آن حضرت روا میداشت. شهید عبدالحمید حسینی در وصیتنامه خود وصیت میکند که شبانه من را به خاک بسپارید و پنج نفر در تشیع جنازه من شرکت بکنند: «پدرم، جناب علی اصغر دستغیب [و سه تن از دوستان شهید] و بر قبرم بنویسید: پاسدار فدایی امام زمان (عج).» پاسدار شهید فدایی امام زمان (عج)، عبدالحمید حسینی جوانی باایمان، باتقوا، مجاهد، بااخلاق و با درک و شعور بالا و عالم و عامل به علم خود بود و فلسفه شهادتش بنا به قول مجاهدین همراهش، ایثار و فداکاری و ازخودگذشتگی و نجات همرزمانش از چنگال دژخیمان بعثی بود که با تیر ظلم و جور، به درجه رفیع شهادت نائل شد. شهادت شهید عبدالحمید حسینی (1361ش)
خاطرات
در مهرماه سال 60 در فتح آبادان عملیات ثامن الحجج شرکت کرد.در اولین نامه اش فقط چند خط سلام و احوالپرسی بود و بقیه اش همه مناجات بود «آقاجان امشب (فتح آبادان) این تو بودی که جنگیدی ما نبودیم- این شمشیر برنده تو بود که جنگید ما نبودیم.....» و در آخر نامه اش نوشته بود پاسدار فدایی اسلام عبدالحمید حسینی. و این اعتقاداتش بود که آن را از جبهه های جنوب به کوههای کردستان در زمستان سرد سال 60 کشید. ارتباط قلبی اش با امام زمان (عج) خیلی قوی بود و می گفت یک قدم به طرفشان برداری صد قدم به طرفت برمی دارند. عبدالحمید در یکی از سخنرانیهایش تعریف می کند: « دریکی از عملیاتهاي کردستان بچه ها در يك جاي دره مانندي محاصره شده بودند؛ یک تعداد شهید و تعدادی هم زنده مانده بودند. 3 روز در محاصره بودند. اصلاً نمی توانستند حرکت کنند با هر حرکتی به رگبار بسته می شدند؛ خارها را از زمین در می آورند و توی دهانشان می گذاشتند تا زنده بمانند. در همین حین یکی از بچه ها می نشیند ویک مشت خاک را برمي دارد و آن را دست به دست مي كند (از این دست به آن دست و از آن دست به این دست) و می گوید آقا امام زمان(عج) قربونت بروم مگر نگفتی اگر یاریم کنید، یاریتان می کنم، مگر خدا نگفته ان تنصرالله ینصرکم ..... و با یک حال معنوی خوبی با امام زمان(عج) رابطه برقرار می کند. همه تعجب می کنند چی شد این نشست صدای تیر نیامد، اول پیش خودشان فکر می کنند حتماً دشمن گذاشته اینها احساس خستگی کنند، حرکت کنند و همه را به رگبار ببندد یا زنده بگیردشان. این آقا اول سینه خیز می رود بعد بلند می شود و به بچه ها می گويد اگر من را زدند که خوب عراقیها هستن ولی اگر نزدند شما هم بیاید. و از این صخره به آن صخره می رود و بعد می بیند قرار نیست تیری شلیک بشود، می آید بالا – این دره دو تا دهنه داشت، تانکهای عراقی به شکل اریب ایستاده بودند و لوله های تانکشان را به طرف داخل کوه تا آنجایی که می شد آوردند پایین- شهید عبدالحمید در سخنرانیش این جوری می گوید وقتی سر تانک را باز کردیم دیدیم آدمهای داخل تانک مردند ولی خفه نشدند، تیر و ترکش هم نخوردند ولی گویی با خط کش، یک خطی، از وسط آنها را به دو نصف کرده و آنجا سجده می کنه و قلبش محکمتر می شه» بعد ها ما متوجه شدیم خودش بوده ولی در سخنرانیش گفته بود یکی از بچه ها. آخرین باری که به جبهه رفت و مادر می خواست از زیر قرآن ردش کند، گفت: مادر دستت را روی قرآن بگذار و قسم بخور که آن چیزی را که من می خواهم برايم انجام مي دهي - و مادر چون دل رحم و مهربان است ، قسم می خورد که هر چی بخواهد براش انجام بدهد. بعد که مادر قسم می خورد عبدالحمید می گوید مادر خواهش می کنم به وصیت من عمل کنید و من را شبانه به خاک بسپارید. مادر هم می گوید خدا نکند که تو شهید بشوی، بعدشم مگر اعدامی هستی (آن وقتها اعدامیها را شب خاک می کردند) می گوید مادر من خجالت می کشم وقتی حضرت زهرا (س) را شبانه خاک کردند من روز خاک بشم. 20 و 21 فرودین ماه بود که به جبهه رفت و در 13 اردیبهشت در مرحله دوم عملیات بیت المقدس آن طوری که خودش دوست داشت «با تنی تب دار، لبی تشنه و ترکشی که توی حلقومش خورده بود» شهید شد.****خاطره به نقل از شهید عبدالحمید حسینی: صحنه ای را برایتان بگویم از یک کربلای جدید از لحظه ای که مهدی(عج)به بالین بچه ها می آیدو آنهارا درآغوش می گیرد و آب به دهان آنها می دهدیکی از گرهان هایی که در دزفول به دشمن حمله کرده بودند در آن منطقه مجبور می شوند که به عقب برگردند در راه یک ترکش به شقیقه فرمانده گروهان می خورد و چون قدرت ترکش خیلی نبود فقط بینایی اش را از دست می دهد و در همین حال یک پایش روی مین رفته و قطع میشود آخر از همه که بچه های گروه شناسایی برگشته بودند می گفتند دیدیم داخل دشت یک کیلومتر مانده به خاکریز خودمان صدای ناله می آید صدای یک نفر که می گوید:بزرگوار آقا کجا رفتی؟!نزدیک که رفتیم گفتیم فلانی چرا اینجا نشسته ای؟گفت :آقای بزرگواری آمد،دیدم که ما را نمی شناسد فهمیدم که چشمانش را از دست داده بعد از این که با او مقداری صحبت کردم گفت که من پایم روی مین رفت و یک ترکش هم به گیجگاهم برخورد کرد و نابینا شدم آن لحظه ای که فکر می کردم الان است که به شهادت برسم ،می گفت که شدیدا تشنه بودم و در گلویم احساس خفگی می کردم،در همان حال یک دلشکستگی در من به وجود آمد از خدا خواستم که مهدی را ببینم و برم.****
وصیت نامه
عبدالحمید در آخرین مرحله ای که به شیراز آمده بود به حاج آقا دستغیب وصیت کرده بود وقتی جسد من به شیراز رسید خواستید مرا دفن کنید مرا در ساعت 9 شب دفن نمایید. او سپس اسم تعدادی را ذکر نموده و تاکید کرده بود که اینها حتما در موقع دفن من باید حضور داشته باشند و مرا دفن کنند که آیت الله علی اصغر دستغیب که شهید مدتی محافظ او بود نفر اول این افراد بودند. عبدالحمید در این وصیتنامه تقاضا کرده بود او را با لباس سبز سپاه دفن کنند. جسد که به شیراز رسید در سردخانه بیمارستان ارتش نگهداری شد برای این که به وصیت نامه عبدالحمید دقیقا عمل کنیم نزدیک غروب با چند تن از دوستان به بیمارستان رفتیم و جسد او را تحویل گرفتیم و یک دست لباس سبز سپاه را به تن او کردیم و قبل از ساغت 9 به قبرستان دارالرحمه شیراز (قطعه شهدا) بردیم. چون نام من و آن چند نفر در وصیت شفاهی شهید نیامده بود جسد شهید را در محدوده ای که بنا بود در آنجا دفن شود گذاشتیم و حدود بیست متر از آن فاصله گرفتیم تا کسانی که برای دفن دعوت شده بودند و اسامی آنها در وصیت بود شهید را دفن کنند. زمانی که قبر آماده شد و جسد شهید را به داخل فبر سرازیر می کردند و من از دور شاهد این صحنه بودم حال عجیبی پیدا کردم. احساس می کردم حادثه عجیبی در حال اتفاق افتادن است که برای من بی سابقه بود. به عبارت دیگر می شود گفت منتظر وقوع حادثه ای بودیم که کیفیت و نحوه وقوع آن برایمان قابل پیش بینی نبود. حادثه این بود که تا جسد شهید از تابوت برداشته شد و به داخل قبر سرازیر گردید ناگهان نور سبز رنگ خیلی شدیدی را در اطراف جسد شهید دیدم که با جسد به داخل قبر سرازیر می شد. با دیدن این نور سبز رنگ از خود بی خود شدم و دیگر نفهمیدم چه اتفاقی افتاده و دارد می افتد. نمی دانم چه مدت در این حال بودم که به هوش آمدم. تعداد محدودی که به پانزده نمی رسیدند همه شاهد وقوع این حادثه بودند. صبح روز بعد، مادر شهید عبدالحمید برای من و چند نفر از دوستان تعریف کردند دیشب (شب دفن) عبدالحمید را در خواب دیدم که به من گفت مادر چرا با این که گفته بودم مرا در ساعت 9 دفن کنید مرا با تاخیر دفن کردند؟ پرسیدم پسرم مگر حالا چه اتفاقی افتاده؟ گفت آخر آقا امام زمان منتظر من بودند و چون قرار ایشان با من ساعت 9 بود این تاخیر باعث شد من از ایشان شرمنده شوم. مادر شهید می گفت در خواب خانمی هم همراه فرزندم دیدم و پرسیدم عبدالحمید این خانم کیست که همراه توست؟ گفت مادر ساعت 9 که گفتم مراسم عقد کنان من با این خانم بود. حضور نورانی در تدفین شهید عبدالحمید حسینی حدود سه سال محافظ من بود. وی که عضو رسمی سپاه شیراز بود، در نزدیکی مسجدالجواد (ع) در منطقه هفت تنان شیراز ساکن بود. ایشان حالات معنوی خاصی داشت و به خصوص با امام زمان (عج) خیلی مانوس بود. به خاطر دارم وقتی برای مرخصی از جبهه به شهر آمده بود سخنانی در مسجد درباره توجه و عنایات خاص امام زمان(عج) به جبهه ها و رزمندگان برای مردم بیان کرد که همه را مجذوب خود نمود. از جمله می گفت من این را مطمئن هستم آقا می آیند و رزمندگان تشنه ما را به هنگام شهادت سیراب می کنند. ایشان در آخرین مرحله ای که با من تماس داشتند در وصیت شفاهی به من نام 9 نفر از جمله این جانب، پدرش، آقای (سردار) مینایی و شش نفر دیگر را که اسامی شان را به خاطر ندارم ذکر کرد و به مادرش هم گفته بود در ساعت 9 شب مرا دفن کنید و فقط این 9 نفر به هنگام تدفین دور قبر من باشند. وقتی با عده ای که برای مراسم دفن آمده بودند نماز شهید را خواندیم همه به جز این 9 نفر طبق وصیت نامه از قبر فاصله گرفتند و از دور شاهد دفن ایشان شدند. من ابتدا به داخل قبر رفتم و لحظاتی در آن خوابیدم و برای ایشان دعا کردم. سپس برخاستم و در قبر ایستادم تا از پدر ایشان و چند نفر دیگر که جسد شهید را به داخل قبر سرازیر می کردند جسد را تحویل بگیرم و درون قبر قرار دهم. وقتی پیکر شهید به من سپرده شد خدا شاهد است هیچ احساس وزنی از این جسد نکردم. پیکر شهید خیلی سبک بود و گویی در حالت بی وزنی قرار دارد. در همین لحظه که غرق در این واقعه عجیب بودم ناگهان صدای فریاد آقای عابدی (که بعدها به شهادت رسید) را شنیدم که با صدای بلند نام امام زمان (عج) را صدا می کرد. ایشان بعد به من گفت در همان لحظه که پیکر شهید را به دست شما دادند من به چشم خود دیدم آقایی نورانی (که علائم خاصی را از ایشان ذکر می کرد) وارد قبر شد و جسد را تحویل گرفت و داخل قبر گذاشت. لذا من بی اختیار نام امام زمان(عج) را فریاد زدم. در آن لحظه به خود من هم حالت معنوی عجیبی دست داد که پس از آن و تا هم اکنون هرگز نظیر آن جذبه معنوی را در خود احساس نکردم. وقتی متوجه این حضور نورانی و مقدس شدم همان طور که در قبر ایستاده بودم به افرادی که بالا و اطراف قبر ایستاده بودند گفتم همه با هم دعای فرج امام زمان (عج) را بخوانند. سپس صورت شهید را در قبر باز کردم و بر روی خاک لحد قرار دادم. چهره شهید خیلی نورانی بود و به خوبی محل اصابت ترکش به گلوی او پیدا بود. آن طور که شنیده ام عده ای که پی به ابن مساله برده و می برند بر سر مزار این شهید در دارالرحمه شیراز می روند و برای برآورده شدن حاجات خویش به این شهید متوسل می شوند. منبع : کتاب لحضات آسمانی - جلد دوم
اهداف و سلوک
.............................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................









