
شهید محمّد حسین حسینی
۱۴۰۲-۰۳-۱۲
شهید سعید مسلمی
۱۴۰۲-۰۳-۱۲شهید محمّد کامران
شهید محمّد کامران
محل تولّد : تهران
محل شهادت : خانطومان
تاریخ تولّد : 1367/02/0
تاریخ شهادت : 1394/10/23
نوع شهادت : بر اثر اصابت ترکش خمپاره از ناحیه شاهرگ و پهلو
محل دفن : بهشت زهرا (س) قطعه ۵۰ ردیف ۱۱۵ شماره ۱۸
تعداد فرزند : 0
زندگینامه
شهید محمد کامران در 9 اردیبهشت ماه 1367 در خانواده ای مذهبی در روستای دستجرد جرقویه از توابع استان اصفهان چشم به جهان گشود. مادر شهید علت انتخاب نام زیبای او را چنین بیان می کند: هنگام تولد محمد، پدرم گفت نام او را خداوند دو سال قبل از تولدش انتخاب کرده است؛ چرا که دو سال قبل از تولد محمد یعنی در سال 65 دایی اش (شهید محمد خدامی) در جبهه دفاع مقدس در منطقه عملیاتی مریوان به فیض شهادت رسیده بود. به همین خاطر بنا به سفارش پدر بزرگش نام زیبای محمد را بر وی نهادیم. محمد در دوران کودکی پسری شجاع، پر انرژی، و دوست داشتنی بود و از همان کودکی تلاش می کرد تا راه دایی شهیدش را ادامه دهد. محمد تحصیلات دوره ابتدایی و راهنمایی (تا دوم) را در همان روستا گذراند. و از سال 1378 به همراه خانواده برای ادامه زندگی به استان تهران آمد و تحصیلاتش را در این استان ادامه داد. در بدو ورود به استان تهران جذب پایگاه مقاومت بسیج محله شد و با شور و شوق فراوانی در برنامه های بسیج شرکت می کرد و کم کم خودش مسئولیت هایی را در بسیج برعهده گرفت. محمد در ایام فتنه 88 نیز ادای دین به انقلاب و رهبری عزیز کرد و تلاش شبانه روزی در دفع آن فتنه شوم داشت. محمد تحصیلات خود را در دوره متوسطه در رشته علوم تجربی ادامه داد و بعد از اخذ مدرک پیش دانشگاهی وارد شغل مقدس سپاه پاسداران شد. او علی رغم برخی مخالفت ها مصر بر ورود به این شغل مقدس شد و در سال 1386 موفق به ورود به دانشگاه افسری و تربیت پاسداری امام حسین (ع) گردید و در آن دانشگاه که مهد پرورش جوانان انقلابی و ولایی است به تحصیل انواع فنون نظامی پرداخت و در سال 1389 دانش آموخته آن دانشگاه شد و بعد از آن به تربیت و آموزش جوانان انقلابی پرداخت. محمد آن چنان عاشق این شغل مقدس بود که بنا به گفته برخی همکارانش هنگام خواب نیز با همان لباس مقدس به خواب می رفت و علت این کار خود را نیز چنین بیان می داشت: من با نذر و نیازهای فراوانی توانسته ام به این شغل مقدس وارد شوم، از آن می ترسم که هنگام خواب عزرائیل جانم را بستاند و این لباس مقدس بر تنم نباشد. محمد بر سر مسائل فقهی و حلال و حرام به ویژه مسئله خمس حساس بود تا آنجا که غذای هر مجلسی را استفاده نمی کرد تا آن که مطمئن شود که خمس آن داده شده است. محمد از آنجایی که علاقه زیادی به مادر سادات حضرت زهرای مرضیه (س) و خانواده سادات داشت از خانواده خود درخواست داشت تا از خانواده سادات همسری برای او انتخاب کنند. او در مهرماه 1392 با همسری فاضله از خانواده سادات ازدواج کرد. همزمان با ظهور داعش و نا امنی اطراف حرم عمه سادات (س) از آنجایی که عشق وصف ناشدنی به حضرت زینب (س) داشت، عاشق دفاع از حریم عمه سادات (س) شد. و مکرراً عازم آن مکان مقدس جهت دفاع از حرم گردید. محمد آن چنان عاشق شهادت بود که مکرراً از پدر و مادر و همسرش درخواست می کرد که برای شهادتش دعا کنند و می گفت دعا کنید تا من نیز شهید شوم تا اینکه از رفیقانم جا نمانم. محمد با دفاع از حرم عمه سادات (س) و همچنین سامرا (حرم امامین عسکریین) عشق خود را به اهل بیت (ع) نشان داد. آخرین اعزام او در دفاع از حرم حضرت زینب (س) در آذر ماه 1394 بود، سرانجام در روز چهارشنبه 23 دی ماه 1394 قبل از اذان ظهر در منطقه خان طومان حلب بر اثر اصابت ترکش خمپاره از ناحیه شاهرگ و پهلو به آرزوی دیرینه اش رسید و به دایی شهیدش ملحق شد و در روز جمعه 25 دی ماه 1394 در بهشت زهرا قطعه 50 (مدافعان حرم) ردیف 115 شماره 18 به خاک سپرده شد. محمد با جانفشانی اش اثبات کرد که چه زیبا از قدیم گفته اند: حلال زاده به دایی اش می رود چرا که حتی این دو شهید از یک ناحیه نیز به فیض شهادت رسیده اند.
خاطرات
همسر شهید کامران در خاطره ای از شهید بیان فرمودند : همیشه اصرار داشت که من را برای شهادتش آماده کند. میگفت «یک روز باید با این واقعیت کنار بیایی.» آنقدر مصر بود که وقتی دوستانش به شهادت میرسیدند حتماً مرا هم با خود به تشییع جنازه و مراسمها میبرد تا نوع مراسم و برخورد خانوادههایشان را ببینم. با خودم میگفتم «یعنی ممکن است روزی برای محمد هم این اتفاق بیفتد؟ واقعاً من باید چطور تحمل کنم؟» تا به خانه میرسیدیم، بنا میکردم به گریه. اما محمد میگفت «خودت رو جای اینها بگذار. اگر این اتفاق برای من افتاد، دوست ندارم گریه کنی! دلم میخواهد محکم باشی.» میگفتم «مگه میشه گریه نکرد؟» گفت «دلم میخواهد محکم باشی. دوست دارم وقتی خبر شهادتم را به تو میدهند، با افتخار سرت را بالا بگیری و بگویی خدایا شکر.» با حرف هایش آرام میشدم اما بیشتر خودم را به بیخیالی میزدم. من محمد را میخواستم و هنوز زود بود برود. پس میتوانستم تصور کنم حتی اگر به حرفهای محمد نیازی داشته باشم، به این زودیها کارآیی ندارد *** اولین تولدم ۳ تا النگوی پهن برایم خرید. هدیهام را خیلی دوست داشتم، محمد آنها را با ذوق و شوق خریده بود. وقتی برای ساخت خانه، پول کم داشتیم، اصرار کردم که النگوهایم را بفروشیم. به سختی قبول کرد اما با ناراحتی گفت «سادات، جبران میکنم!» گفتم «به طلا حساسیت دارم. اذیتم میکند.» سرش را پایین انداخت و آرام گفت «جبران میکنم…» *** محمد پامنبری حاج آقا اتابکی بود در میدان صادقیه. من هم گاهی از اوقات چهارشنبه شبها پای منبر حاج آقا جاودان میرفتم. محمد بخاطر نوع کارش گاهی فرصت میکرد که چهارشنبهها به منبر حاجآقا جاودان بیاید. *عشقم، گلم «عزیزم»، «گلم»، «عشقم» مال تنهاییهامون بود و «محمدم» جلوی بقیه. مرا جلوی اقوام «سادات» و جلوی نامحرم و غریبه «سادات خانم» صدا میزد. برای خودش که «فاطمه جان»، «عزیز» و … گاهی حس میکنم محمد امانت حضرت زینب دست من بود. سختیهایش باقی است اما وقتی به آخر سختیها فکر میکنم، زیباییها به سراغم میآید. *** محمد در آخرین پیامک برایم نوشته بود: «هرجا باشم عاشقتم. ایران باشم یا خارج، هرجا باشم عاشقتم…» میگفت همسر سادات داشتن هم خوب است و هم سخت. فکر اینکه همسرت دختر حضرت زهرا (سلام الله علیها) است، اجازه بدرفتاری را به آدم نمیدهد و از طرفی قدمهایش برکت زندگی است.» *** سفر آخر، حال و هوایش فرق میکرد. هرشب تماس میگرفت و میگفت «سادات برایم دعا کن. دیگر اینجا ماندن برایم سنگین شده…» شاکی میشدم. میگفتم «الآن که مرا تنها گذاشتهای، حداقل طوری حرف بزن دلتنگیهایم کمتر شود و آرامش بگیرم!» میگفت «نه خانم. ایندفعه فرق دارد…» محمد حرف میزد و من ته دلم خالی میشد. *صدای گریههایت را نمیتوانم بشنوم ۳ شب قبل از شهادتش آخرین تماس ما باهم بود. گفت «چند روز نمیتوانم تماس بگیرم.» اصرار میکردم بگوید چرا تماس نمیگیرد. گفت « بعداً اگر فرصتی پیش آمد، برایت میگویم. فقط دعایم کن. این دفعه با همیشه فرق دارد.» فقط گریه میکردم. گفت «تو رو خدا گریه نکن. من دل ندارم اینطور حرف بزنی.» ناآرام بودم. میگفت «دوست ندارم آخرینبار صدای گریههات رو بشنوم.»… حالا سه روز گذشته بود و از محمد بیخبر بودم. آن شب مهمان عموی محمد بودیم. به خانه که برگشتم خوابم نمیآمد. دلتنگی محمد برایم سخت شده بود. الآن ۳ روز و ۳ شب بود که هیچ خبری از محمد نداشتم. *شهید نشده باشی؟ نشستم و برای هزارمینبار و شاید بیشتر، عکسهایش را نگاه کردم. آنقدر دقیق عکسها را میدیدم که حتی جزئیات آنها را هم میدانستم اما خاطرات محمد تمام شدنی نبود. خودش که کنارم نبود، گلایههایش را به عکسهایش میگفتم؛ گاهی میخندیدم و گاهی اشک میریختم. فکر میکنم از سر بیخوابی و بیخبری، خواستم با خودم شوخی کنم؛ روی صفحه جستجوی اینترنت تلفن همراهم با خنده نوشتم «شهید محمد کامران». تا بازشدن صفحه، با عکسش هم حرف میزدم که «بیمعرفت از تو که خبری نشد، بگذار ببینم شهید نشده باشی!» و میخندیدم. *قرار نبود نتیجهای بدهد ناگهان صفحه باز شد! قرار نبود جستجوی اینترنتیام نتیجهای داشته باشد. وحشت کردم! فقط میخواستم تنهاییام را طوری پُرکنم و وقتی محمد برگشت برایش تعریف کنم، سربه سرش بگذارم و یک دل سیر بخندیم. شوخی خوبی نبود. محاسباتم اشتباه از آب درآمده بود… اصلاً صفحه را نگاه نکردم. سریع لباس پوشیدم و خودم را به طبقه پایین رساندم. ساعت حدود ۱۲ شب بود. نمیدانم در زدم یا زنگ یا هردو؛ شاید هم با مشت میکوبیدم. فقط تا در باز شد، گفتم «تو رو خدا گوشی مرا ببینید. من اسم محمد را زدهام، و صفحه باز شد! شما ببینید محمد است؟» ناله میکردم… برادر شوهرم گفت «اینطور نیست. شما هر اسمی را جستجو کنید، یک صفحه باز میشود. اصلاً بنویسید حسین کامران یا عباس کامران. با همه اسمها صفحه باز میشود.» این حرفها را به من میزد اما در عین حال با فرمانده محمد و دیگر افراد مرتبط تماس میگرفت. گفتم «اگر خبری نیست چرا این وقت شب با همهجا تماس میگیرید؟» آنقدر حالم بد بود که مرا به بیمارستان بردند… التماس میکردم… تمام شب فقط خدا را التماس میکردم که محمد شهید نشده باشد. میگفتم «خدایا، من هنوز خیلی کم سنوسالم. واقعاً طاقت جدایی از محمد را ندارم…» خودم را بخاطر آن جستجوی اینترنتی سرزنش میکردم. تا صبح بستری بودم. صبح که به خانه برگشتم، مادر محمد و خواهرهایم هم با من آمدند. از محل کار محمد تماس گرفتند که «میخواهیم به دیدن شما بیاییم.» با ناراحتی گفتم «تا حالا کجا بودید؟» گفتند «حالا اجازه بدهید بیاییم. توضیح میدهیم.» وقتی آمدند بعد کمی صحبت، گفتند «تبریک میگوییم…» دیگر هیچچیز نفهمیدم. دنیای بی محمد را نمیخواستم. واقعاً تصورش هم برایم وحشتناک بود. محمد میخواست گریه نکنم، دوست نداشت کسی اشکهایم را ببیند. باید خودم را نگه میداشتم. شکر خدا هیچیک از همکارانش اشکهای مرا ندیدند. اما تا پدر محمد آمد، تمام عقدههایم را یکجا خالی کردم…. واقعاً دنیای بی محمد سخت بود و هست. ۲۳ دی ماه سال ۹۴ به آرزویش رسید… *زیبای من! یکی از دوستان محمد، همان روز شهادت پیکرش را به عقب انتقال داده بود. در معراج شهدا، محمد فوقالعاده زیبا شده بود. اصلاً باورم نمیشد محمد من باشد! حتی دوستانش هم به این ادعا اذعان داشتند. میگفتند شب عملیات محمد موهایش را مرتب و لباسهایش را هم عوض کرد. حسابی خوشتیپ شده بود. سربهسرش گذاشتیم که «آقا اشتباه گرفتی، داریم میریم عملیات تو دل دشمن!» جواب داده بود «میدانم. اما میخواهم قشنگ برم اون طرف!» انگار دوستانش هم همان شب بخاطر حرفهای محمد دلشان به رفتنش راضی نمیشد… میگفتند «حرفهایش طوری بود که همه را نگران میکرد!» آنقدر صبور شده بودم که حتی در معراج هم گریه نکردم. به محمد گفتم «آفرین، تو پیروز شدی! ولی قول داده بودی که اگر شهید شدی همان روز مرا هم ببری…» محمد همیشه صبوری مرا تحسین میکرد. اما حالا دیگر دلتنگیهایش برایم زیاد شده، خیلی زیاد! شاید آن زمان به داشتن محمد مطمئن بودم، اما حالا… *اخمی که نبود محمد خیلی خوش اخلاق بود. واقعاً اگر بگویم اخم او را ندیدم، گزافه نیست. حتی وقتی در معراج شهدا برای آخرینبار او را دیدم همان لبخند زیبا و همیشگی را روی لب داشت. خدا را شکر میکنم که محمد من هم شهید شد. محمد آرزوی شهادت داشت. *چقدر جایش خالی بود همیشه میگفت تو خیلی محکمی که از کارم شکایت نمیکنی. واقعیت این بود که ارادتی که به خانم حضرت زینب داشتم، جای اعتراض باقی نمیگذاشت. البته بعد از شهادت محمد که به سوریه رفتم و وضعیت مردم آنجا را دیدم بیش از پیش به لزوم حضور محمد و امثال او در آنجا پی بردم. اتفاقاً محمد در تلاش بود که وقتی خودش آنجاست، من را هم ببرد. مخصوصاً دفعه آخر. اما قسمت اینطور شد که بعد از شهادت او به محل رزم او بروم… چقدر جای محمد خالی بود!
کُتُب ، فیلم و مستندات
کتاب حاج احسان جبهه مقاومت(زندگينامه شهيد محمد كامران) با انتشارات مسير دانشگاه و پدیدآوراندگان حمیدرضا برزگر,در سال 1396 به چاپ رسیده است .*** مستند از آسمان ویژه شهید محمّد کامران ***
وصیت نامه
با سلام و صلوات به ساحت مطهر حضرت ولیعصر(عج) و شهدای گرانقدری که با خونهای ریخته شده خود در راه اسلام و حقانیت، راه روشن و هموار را به ما نشان دادهاند. همیشه از خداوند خواستهام که مرا در پیدا کردن راه درست، (همان راهی که شیطان قسم خورده که بندگانت را از این راه گمراه میکنم) کمک و راهنمایی کند و در این راه ثابت قدم قرار دهد؛ خدا را شاکر هستم که مصداق آیهای که میفرماید: وَعَسَى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَعَسَى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَكُمْ (سوره بقره آیه ۲۱۶) شدهام. خیلی وقتها شده است که چیزی را دوست داشتهام و از شر آن آگاه نبودهام و خداوند آن را از بنده دور کرده است و خیلی وقتها هم شده است که چیزی را دوست نداشتهام و از خیر آن آگاه نبودهام و خداوند رحمان آن را به حقیر رسانده است؛ خداوند رحمان را شکر گذارم که همیشه صلاح مرا خواسته است. خدایا دوست دارم به شکلی پیش شما بیایم که شما دوست دارید، خدایا از من بگذر و مرا نزد امامانت در بهشت ساکت کن. خدا را شاکرم که مرا شیعه دوازده امامی خلق کرد و شاکرم که سایه پدر و مادر را بر سرم قرار داد. خدا را شکر میکنم که خداوند قرآن را به ما هدیه کرد و مرا با این کتاب راهنمایی کرد. خدایا مرا در روز قیامت سرافراز کن. خدایا مرا به فیض شهادت برسان که از رفیقانم جانمانم. اما پدر و مادر عزیز؛ از شما ممنونم که راه حسین(ع) را به من نشان دادید و مرا در مجالس حسین(ع) بردهاید و مادرم مرا با اشک بر حسین(ع) شیرداده و سیراب کرده است. پدر و مادرم؛ همسر عزیزم؛ برادران و خواهرم؛ هرچه از خداوند میخواهید فقط از باب نماز اول وقت وارد شوید. همیشه برای همدیگر طلب دعای خیر کنید، زیرا دعا در حق برادر و خواهر دینی زودتر به اجابت میرسد.از تمامی کسانی که بنده را میشناسند درخواست حلالیت عاجزانه دارم و امیدوارم برایم دعا کنند. از خواهرانم میخواهم که با حیای خود سرخی خونم را هدر ندهند و از برادرانم نیز خواهانم که غیرت علوی خود را حفظ کنند و به دنیا نفروشند. بنده خونم و شاهرگم را میدهم که تا مردم ایران و تمامی شیعیان و مسلمانان جهان در آرامش و آسایش زندگی کنند و جانم را فدای سردار و سرلشگرم حاج قاسم سلیمانی میکنم، انشاءالله خداوند حافظ مملکتم باشد. والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته حقیر محمد کامران ۱۵/۹/۱۳۹۴
اهداف و سلوک
در انجام وظیفه و کارهایش خلوص عجیبی داشت. یادم هست که میگفت «من سر کارم ساعتی را کنار دستم گذاشتم و مدت زمان استراحت و دستشویی رفتنهایم را حساب میکنم و از اضافه کاریهایم کم میکنم که حقی از بیتالمال به گردنم نماند *** محمد بر سر مسائل فقهی خصوصاً خمس خیلی حساس بود و حتی در مراسمات عذاداری امام حسین(علیه السلام) هم از غذای هر مجلسی را استفاده نمیکرد مگر با اطمینان از وضعیت خمسی بانی آن. میگفت «اگر مردم میدانستند با دادن خمس چقدر مالشان برکت پیدا میکند با شور و شوق سهم خمس خود را میدادند.»









