
شهید محمّد بلباسی
۱۴۰۱-۱۰-۰۴
شهید عبداللّه اسکندری
۱۴۰۱-۱۰-۰۴شهید محمود رادمهر
شهید محمود رادمهر
محل تولّد : ساری
محل شهادت : خانطومان
تاریخ تولّد : 1359/09/03
تاریخ شهادت : 1395/02/16
نوع شهادت : اصابت توپ ۲۳
محل دفن : گلزار شهدای ساری
تعداد فرزند : 2
زندگینامه
شهید محمود رادمهر به روایت مادر محمود 3 آذر 1359، زمانی که تنها 18 سال داشتم به دنیا آمد. محمود فرزند اولم بود و به غیر از او 3 پسر دیگر به نامهای مجتبی، مرتضی و محمدرضا دارم. محمود در سپاه ناحیۀ ساری و لشکر 25 کربلا مشغول به کار بود، محمدرضا و مجتبی هم در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی حضور دارند و مجتبی در مرکز نیروی دریایی علوم و فنون سپاه پاسداران چالوس مشغول است. پدرم همیشه در ایام بارداری سفارش میکرد و میگفت: «وقتی چنین امانتی را حمل میکنی، نباید حرام و حلال را با هم بخوری»، قرآن هم در آیۀ 19 و 20 سورۀ مبارکۀ فجر میفرماید: «وَ تَأْکُلُونَ التُّرَاثَ أَکْلًا لَّمًّا وَتُحِبُّونَ الْمَالَ حُبًّا جَمًّا» و این به این دلیل است که نسل آینده خراب نشود. من در طول بارداری هر 4 پسرم شبها سورۀ انبیاء و صبحها سورۀ صافات را میخواندم؛ در این سوره نام بسیاری از پیامبران آمده و همیشه به خودم میگفتم اینها نام پیامبران است و شما گوش کنید. محمود فرزند بزرگ من بود و من از او توقّع بیشتری داشتم، بچههایم پشت سر هم بودند، مجتبی یک سال، مرتضی دو سال و نیم و محمدرضا تقریباً 4 سال از او کوچکتر بود. زمانی که مرتضی به دنیا آمد، مسئولیت نگهداری از او را در اتاق به محمود میسپردم؛ دیگر نمیگفتم او بچه است و باید بازی کند. به ورزش خیلی علاقه داشت، اما من مانع شرکت او در تیمهای مسابقاتی میشدم؛ اصلا نمیخواستم فرزندانم دنبال ورزش بروند، چون عقیدهام این است که عمر هر ورزشی به صورت قهرمانی تا 35 سالگی است، اگر فرزندم علاقهاش را روی ورزش معطوف کند، باقی عمرش را میخواهد به چه مسائلی بپردازد؟ محمود بیشتر به فوتبال علاقه داشت و حتی تا قبل از شهادتش بچههای خانواده از دامادها، پسرها و نوهها را در باشگاه ادارۀ مخابرات جمع میکرد و شبهای جمعه آنجا فوتبال بازی میکردند. تمام بازی زیر نظر خودش بود و مسائل اخلاقی را متذکر میشد و هر کسی کمترین حرکتی را که نشانۀ اسائۀ ادب بود اگر مرتکب میشد از تیم اخراج میکرد و دیگر نمیگذاشت به هیچوجه بازی کند. محمود در دوران بچگی و تا پایان راهنمایی در منزل پدرم بود، چون ما با هم همسایه بودیم و مادرم کسالت شدیدی داشت و من رفت و آمد زیادی به خانۀ آنها داشتم؛ «محمود» نام برادر من را داشت و پدرم بسیار به او علاقمند بود، عبای پدرم را روی دوشش میانداخت و سجادهاش را پهن میکرد و دست به قنوت بلند میکرد؛ پدرم به مازندرانی از او میپرسید: «شما سرباز امام زمان میشوید؟» سرش را تکان میداد و میگفت: «بله، من سرباز امام زمان میشوم.» مادر از کودکی فرزندانش احادیث خیلی کوچک و دو کلمهای از نهجالبلاغه را به آنان یاد میداد و در قبالش توضیحات میخواست. احکام شرعی، حدّ و حدود مسائل مانند واجبات و مبطلات نماز، واجبات و مبطلات روزه، مطهّرات و اقسام غسلها را تا جایی که از دستم برمیآمد به آنها آموزش میدادم. حتی زمانی که محمود خواست در سپاه شرکت کند، یک دوره احکام فقه را که مخصوص پسرها بود به او یاد دادم، محمود به احکام شرعی اشراف کامل داشت و بسیار رعایت میکرد. بعد از پایان دبیرستان در دانشگاه شرکت کرد و از ابتدا دوست داشت در نظام (ارتش یا سپاه) قبول شود؛ حتی از سوم دبیرستان میخواست وارد نظام شود، اما من مانع شدم. او را وادار کردم که به دانشگاه برود، ولی او دوست داشت حتماً نظامی شود. در دانشگاه شهید ستّاری پذیرفته شد و اتفاقاً رتبۀ خوبی هم داشت، ولی شهریور همان سال دچار مشکل جسمی شد. در آن زمان در جوشکاری کارگر بود و زیر دستگاه جوش، اعصاب یک طرف صورتش فلج شد. دانشگاه افسری از او تضمین یکماهه خواست تا به کلاسها برسد، اما او گفت نمیتواند چنین تضمینی بدهد و نهایتاً نتوانست به دانشگاه شهید ستّاری برود. محمود سال بعد بورسیۀ دانشگاه امام حسین علیهالسلام شد و در دانشگاه علوم و فنون دانشگاه اصفهان نیز پذیرفته و با مدرک فوق دیپلم از آنجا فارغالتحصیل شد. دانشگاه اصفهان خیلی سعی کرد او را در همان دانشگاه مشغول به کار کند، چون رتبۀ اول رشتۀ توپخانه به دست آورده بود. با من صحبت کرد و من گفتم: «شما بورسیۀ سپاه شدید، هزینۀ شما را چه کسی پرداخت کرد؟» گفت: «لشکر25 کربلا». گفتم: «برگرد لشکر 25 کربلا.» به شوخی هم گفتم: «خرج تو را لشکر 25 کربلا میده و شما میخوای برای جای دیگه بازدهی داشته باشی؟ محمود برای ادامۀ تحصیل در رشتۀ جغرافیای سیاسی در دانشگاه امام حسین ساری پذیرفته شد و از آنجا لیسانس گرفت و در حین تحصیل برای اولین بار در سپاه بهشهر مشغول به خدمت شد، پس از آن به توپخانۀ نکا منتقل و بعد در خود لشکر و بعد هم در پادگان قدس خدمت میکرد. ما تا آخر نفهمیدیم مسئولیت محمود چیست و هر وقت میپرسیدیم میگفت: «بنّا!» حتی موقع ثبتنام پسرش در مدرسه به او سفارش کرد که به معلّمت نگو من پاسدار هستم و خانمش در فرم مدرسه شغل محمودآقا را «بنا» نوشته بود و بعد به درخواست من شغل آزاد نوشت. اصلاً دوست نداشت کسی بفهمد او یک پاسدار است و هیچ تمایلی به رفتن کلاسهای آموزشی برای کسب درجه و مقام نشان نمیداد. سپاه تهران خیلی سعی کرد محمود را در مقام استادی به تهران منتقل کند و امکانات زیادی هم به او پیشنهاد کردند ولی او نپذیرفت، با من مشورت کرد و من به او گفتم: «هر جا میخوای بری برو، ولی پُست تو را غَرّه میکنه و یک منیّتی درآدم ایجاد میشه، به همین که هستی راضی باش». چندین بار هم پیشنهاد دورۀ دافوس به او کردند، حتی مسئول آن به ساری آمد و با او ملاقات کرد، اما محمود نپذیرفت. من بعد از شهادت پسرم متوجه شدم که او درجۀ سرگردی و معاونت عملیات سپاه ناحیه را به عهده داشت و سالها در مناطق کردستان، شمال شرق، گنبد و دشت گرگان، سیستان و بلوچستان، خوزستان، جنوب و بندرعباس فعالیت میکرد. محمود نخستین بار آبان 94 به مدت 58 روز به همراه برادرش محمدرضا به سوریه رفت و در مرحلۀ دوم، 14 فروردین 95 اعزام شد. ساعت 1:10 دقیقه شب آمدند خانۀ ما، گفتم: «ساعت چنده؟» گفت: «1:10 دقیقۀ نیمه شب!» گفتم: «اینجا چه میکنی؟» گفت: «آمدم دیدن مادرم». گفتم: «روز کمه، شب اومدی؟»، گفت: «روز آمدم مادرم جا خالی داد!» من تعطیلات عید را به راهیان نور رفته بودم و به همین علت دید و بازدیدهای معمول عید را انجام نداده بودم. محمود ساعت 11:30 آمد و چون من نبودم، گفت که مادرم جا خالی داد. گفتم: «شنیدم عازمی»، گفت: «بله». گفتم: «کجا؟» گفت: «ملک خدا». گفتم: «این ملک خدا کجاست؟» گفت: «هر جا خدا بخواد.» هیچ وقت موقع رفتن مأموریتهایش از او فیلم و عکس نگرفته بودم، اما چون از راهیان نور برگشته بودم و دوربین روی میز تلویزیون بود، ناخودآگاه آن را برداشتم و دوباره همان سوالها را پرسیدم تا محمود تکرار کند. «با کی میری؟» گفت: «با یکسری از بچههایی مثل خودم.» گفتم: «شنیدم محمدرضا هم با شماست؟» گفت: «بله». گفتم: «زن و بچهت را به کی میسپاری؟» گفت: «به خدا»، گفتم: «بگو کجا میری؟» گفت: «اگه خدا بخواد سوریه.» وقتی حرف میزد یک دفعه سرش را برمیگرداند و میخندید، گفت: «سوریه»، سرش را برد عقب و آورد جلو خندید و گفت: «انشاءالله از اونجا یمن و بعد بریم عربستان و حرم خدا را آزاد کنیم». به او گفتم: «برید انشاءالله خدا پشت و پناه شما باشه.» اکثراً ساعت 11:30، 12 شب زنگ میزد، وقتی میفهمیدم تماس از سوریه است، ته دلم انگار یک انبساط خاطری ایجاد میشد و بلافاصله گوشی را برمیداشتم و اول خودم میگفتم: «سلام پسر چطوری؟ خوبی؟» و آخرش هم میگفتم: «انشاءالله با دست پر برگردی مادر.» همیشه میگفت: «مادرجان برای من دعای خیر کن، برای همه دعای خیر کن». من همیشه بین اقامه و اذان نماز (میگویند دعا بین اقامه و اذان برآورده میشود) میگویم: «خدایا گوشت و پوست و خون در رگهای من و بچههایم نسل در نسل برای توست و هر چه از تو به من برسد راضی هستم.» ما خوشبختانه در زمان جنگ بودیم، همان زمان اگر مرد بودم امکان نداشت جنگ را رها کنم، منتهی متأسفانه یا خوشبختانه خدا 4 اولاد به من داد که من را مأمور به تربیت شان کرد. من آروزیم آن زمان این بود که ای کاش من یک مرد بودم، اسلحه به دست میگرفتم و میجنگیدم.**** نحوه شهادت شهید: محسن بهاری رزمنده مدافع حرم مازندرانی که درحماسه خان طومان حضور داشت میگوید: “شهید رادمهر رفت به سمت ساختمان فرماندهی تا اطلاعات را امحا کند، اما سید جواد اسدی میدانست که ساختمان در محاصره است رفت تا کمک رادمهر شود؛ سید جواد دوید داخل کوچه تا وارد ساختمان فرماندهی شود، وسط راه دوازده هفت به اوخورد و پرت شد خورد به دیوار و افتاد پایین. آتش سنگین بود و هر دو به شهادت رسیدند؛ با توپ ۲۳ همه چیز را می زدند”.
خاطرات
رادمهر از جمله نیروهایی بود که در جنگ 33 روزه نیز نقش داشت. سری قبلی که به سوریه رفته بودیم، محمود برای اینکه نیروهای افغانستانی را آموزش بدهد یک هفته بیشتر ماند. او غالبا بعد از نمازها قرآن می خواند. یک خصلت بد زبانی در آموزش داشت و آن هم بدزبانی بود. یک روز گفت من با خودم عهد کردم این کار را ترک کنم. با همتی که داشت سر عهدش ایستاد، آنقدر خوب شد که حتی به بقیه بچه ها تذکر می داد. راوی : همرزم شهید
وصیت نامه
: «پروردگارا، نمی دانم که چه زمانی، در کجا و چگونه به دیدار تو خواهم شتافت. اما عاجزانه از تو می خواهم که اولاً مرگ من در راه دفاع از دینت باشد. و در این راه توفیق شهادت در راه خودت را نصیبم کنی...»
اهداف و سلوک
شهید محمود رادمهر شخصیت عجیبی داشت نفوذ کلامش فراوان بود و کلامش از فرمانده تا پایینترین ردهها مورد اقبال بود در هنگام کار و جنگ بسیار جدی و در هنگام دورهمیهای بسیار خوش اخلاق و مثال زدنی بود این شخصیت خندان و شوخ طبع در هنگام مناجات و نماز شب چهرهای متفاوت داشت هنگامی که درشب هنگام به نماز میایستاد فراموش میکردیم که این همان محمود رادمهر خودمان است، زیرا بسیار با خضوع و خشوع در برابر پروردگار به راز و نیاز میپرداخت. شهید محمود رامهر بسیار زیبا قرآن را قرائت میکرد در هنگام قرائت قرآن از معانی یادداشت برداری میکرد در عین حال در صحنه نبرد فرماندهای شجاع و توانمند بود به نحوی که برخی از عملیاتها که در حوزه تخصصی او نبود نیز مورد مشاوره قرار گرفته و یا مسئولیتهایی به وی سپرده میشد اگرچه همواره تلاش داشت تا مسئولیت نپذیرد، زیرا این کار را بسیار سخت و حساس میدانست، اما او فردی پر تلاش بود و همواره با روی خوش و کلمه جانم پاسخ افراد را میداد. ***سردار شهید حسین همدانی در سوریه میگوید: “شهید رادمهر تلاش داشت حدالامکان حق ماموریتهای خود را دریافت نکند و ماموریتهایی را که در سپاه انجام می دهد در راه خدا باشد و اگر پولی میگرفت آن را به سپاه بازمیگرداند









