
شهید عبداللّه اسکندری
۱۴۰۱-۱۰-۰۴
شهید رحیم کابلی
۱۴۰۱-۱۰-۰۴شهید مصطفی تاش موسی
شهید مصطفی تاش موسی
محل تولّد : رامسر
محل شهادت : سوریه
تاریخ تولّد : 1349/11/25
تاریخ شهادت : 1394/01/25
نوع شهادت : به دست تکفیری ها
محل دفن : گلزار شهدای رامسر
تعداد فرزند : 2
زندگینامه
شهید مصطفی تاش موسی، اولین شهید مدافع حرم شهرستان رامسر است که در یک خانواده مذهبی در روستای لتر از توابع روستای گالش محله رامسر دیده به جهان گشود. او در یک خانواده پر جمعیت که با خود 5 برادر و 3 خواهر بودند به دنیا آمد که فرزند ارشد خانواده بود. خانواده به کسب و کار کشاورزی و دامداری مشغول بوده و آقا مصطفی در این کار کمک خرج پدر بود. از این شهید بزرگوار دو فرزند به یادگار مانده است. او دوران تحصیلات خود را در چند کیلومتری محل سکونت خود در روستای دیگری به نام گانکسر و تحصیلات راهنمایی خود را در روستای دیگری به نام لیماک گذراند. هنوز به سن تکلیف نرسیده بودند که در دفاع مقدس و به سوی جبهه های حق علیه باطل شتافت. مجموعا به صورت تقریبی 45 تا 50 ماه در جبهه حضور داشتند. او در اسفند ماه سال 1365 در منطقه عملیاتی کردستان و در عملیات کربلای 10 در بانه در اثر ترکش نارنجک از ناحیه دست چپ و پای چپ مجروح و به درجه جانبازی نائل شد. بعد از ناامنی در سوریه برای دفاع از حریم اهل بیت، بهمن ماه 1394 راهی سوریه شد. و سحرگاه 24 بهمن 1394 نیز در حلب به شهادت رسید. پیکر مطهر این شهید بعد از 7 سال تفحص شد و در ایام عزاداری سید و سالار شهیدان کربلا به استان مازندران بازگشت.
خاطرات
تقلای دو دوست برای پیوستن به مدافعان حرم شنیدن داستان حضور شهید مصطفی تاشموسی در جبهه مقابله با تکفیریها و تلاشهای او برای حضور در سوریه و چگونه شهید شدنش از زبان همرزمش شنیدنی و متاثرکننده است. اسماعیل هندویی دوست نزدیک و همرزم شهید مصطفی تاشموسی است. با اینکه از شنیدن خبر تفحص و بازگشت پیکر دوست شهیدش منقلب بود، سعی کرد تا ماجرای حضورشان در سوریه را شرح دهد. از مظلومیتهای شهدای مدافع حرم گفت و از شایعههای نادرست و ناخوشایند پیرامون حضور مدافعان حرم گلایه کرد. هندویی در بخشی از اظهاراتش از تلخی بعضی اظهارنظرها و شایعات درباره مدافعان حرم گلایه میکند و میگوید: آقا مصطفی از ۲۲ بهمن ۱۳۹۴ مفقود شد و تا چند ماه پس از شهادت او ناآگاهیها و شایعات به روح و روان خانواده این شهید بزرگوار لطمه وارد کرد. با این حال خوشحالیم که او به آرزویش رسید و پیکر آقا مصطفی بالاخره به وطن بازگشت. ابتدا از مشقتهای رفتن به سوریه گفت و اینکه چطور پس از رایزنیهای زیاد موفق شدند موافقتِ حضور در سوریه را به عنوان مدافع حرم دریافت کنند. به گفته او جرقه حضور در سوریه برای آنها زمانی زده شد که یکی از دوستان نزدیکشان به نام مرادخانی در سوریه به شهادت رسید و پس از آن هر دو نفر تصمیم میگیرند برای پیوستن به مدافعان حرم داوطلب شوند. فرآیند اعزام بیان خاطرات مشترکش را از شبی که با او برای اعزام به سوریه تماس میگیرند شروع میکند: ساعت ۱۲ و نیم شب با من تماس گرفتند و گفتند باید صبح فردا برای اعزام به سوریه در تهران باشم؛ تعجب کردم و بلافاصله پس از پایان مکالمه با مصطفی تماس گرفتم. گفتم: «مصطفی تلاشهایم نتیجه داد، فردا برای اعزام به سوریه عازم تهران هستم.» در جوابم خندید و با اطمینانی که در صدایش بود گفت: «تا کارِ من برای اعزام به سوریه درست نشود تو هم اعزام نمیشوی، ما با هم میرویم.» گفتم: «من فردا غروب پای پله هواپیما با تو تماس میگیرم.» باز هم همان جمله را با قاطعیت تکرار کرد: «تو به سوریه نمیروی.» هندویی میافزاید: بهمن ماه بود و هوا سوز زمستانی داشت. ساعت ۴ صبح به سمت تهران حرکت کردم. صبح وارد پایگاه شدم. ۶۲ نفر بودیم که در نمازخانه مستقر شدیم تا مقدمات اعزام ما به سوریه فراهم شود. نزدیک به اذان مغرب و پس از شنیدن سخنرانی کوتاهِ یکی از مسوولان پایگاه در حالی که همگی خوشحال و آماده برای رفتم بودیم، از میان ما ۶۲ نفر فقط ۱۵ نفر را برای اعزام به سوریه فراخواندند! در کمال ناباوریام من بین آنها نبودم. از اینکه نام من اعلام نشد به شدت مأیوس و ناراحت شدم. از پادگان بیرون رفتم و با همان حالت ناراحتی با مصطفی تماس گرفتم و ماجرای بازماندن از سوریه را برایش شرح دادم. همرزم شهید تاشموسی به این قسمت ار گفتوگو که میرسد مکث میکند و با صدایی بغضآلود میگوید: به مصطفی گفتم چرا تا این اندازه از اینکه به سوریه نمیروم اطمنیان داشتی؟ این بار مصطفی با اطمینان بیشتری همان جمله را تکرار کرد. گفتم: «من حرکت میکنم سمت شمال.» ناگهان با جدیت گفت: «نه تهران بمان، شمال برنگرد.» با تعجب پرسیدم چرا؟ دوست مشترکی به نام علی آقا داشتیم که از محافظان شهید حاج قاسم سلیمانی بود. مصطفی گفت: «تهران بمان. فردا صبح با علی آقا قرار ملاقات دارم. قول داده که کارِ اعزام ما به سوریه را پیگیری کند.» پایان چشمانتظاری رامسریها؛ پیکر شهید تاشموسی پس از هفت سال به وطن بازگشت روزنههای امید برای رسیدن به آرزوی دیرین رفتن به سوریه و مدافع حرم شدن اگرچه دواطلبانه بود، اما آنقدرها هم ساده نبود. هندویی با همان صدای گرفته ادامه میدهد: تماسم با مصطفی که قطع شد باز هم قانع نشدم. خودم هم با علی آقا تماس گرفتم و گفتم: «مصطفی برای اعزام به سوریه با شما تماس گرفته؟» تایید کرد و گفت: «فردا به من سر بزنید.» گفتم: «علی آقا، سر بزنید کافی نیست، قول بدهید که ما به سوریه اعزام شویم.» باز هم تکرار کرد و گفت: «حالا فردا شما به من سر بزنید صحبت میکنیم.» در طول مکالمه مطمئن شدم که کارِ اعزام ما به سوریه با پیگیری او حتمی است. هندویی ماجرای رفتن به سوریه را طوری با تمامِ جزئیات شرح میدهد که انگار همین چند روز پیش با شهید تاشموسی پیگیر اعزام به سوریه بود. توصیف آن روز باز هم بغض راه گلویش را میبندد و با همان حال اظهار میکند: فردای آن روز در نمازخانه ترمینال غرب تهران با مصطفی قرار گذاشتم. همین که چهره همیشه خندان او را بیرون نمازخانه دیدم، یکدیگر را در آغوش گرفتیم. گفت: «نگفتم تا زمانی که کارِ من درست نشود تو هم به سوریه نمیروی؟» بعد از خوش و بشی که داشتیم به محلی که با دوست مشترکمان قرار داشتیم رفتیم. ماجرای بازماندن از سفر سوریه را برای او هم شرح دادم. علی آقا گفت: «چند نفر میخواهید به سوریه اعزام شوید؟» اسم ۵ نفر را روی کاغد نوشتم و او نیز اسامی را برای پیگیری به دوستش سپرد و گفت: «برای اعزام این ۵ نفر اقدامات لازم را انجام دهید.» سفرِ شهادت همرزم شهید تاشموسی ادامه میدهد: حوالی ساعت ۱۲ با علی آقا تماس گرفتند. زمانی که گفت: «الهی شکر ما شرمنده دوستان نشدیم...» فهمیدم که کار ما درست شده است. به ما گفت: «پنجشنبه ۸ بهمن در فرودگاه امام(ره) حاضر باشید.» هر دو ما شگفتزده شدیم. کمی بعد علی آقا گفت حالا کنار هم بایستید تا قبل رفتن از شما عکس بگیرم. پشت ما نقشه ایران قرار داشت. علی آقا قبل از عکس قدری فکر کرد و گفت: «یقین دارم یکی از شما دو نفر شهید میشوید.» از این حرف او خوشحال شدیم. پایان چشمانتظاری رامسریها؛ پیکر شهید تاشموسی پس از هفت سال به وطن بازگشت دو دوست قدیمی طبق گفتههای هندویی ساعت ۱۲ شب ۸ بهمن ۱۳۹۴ از فرودگاه امام(ره) عازم سوریه شدند و پس از رسیدن به سوریه همراه با بقیه رزمندگان به زیارت حرم حضرت رقیه(س) و حضرت زینب(س) رفتند. بعد از زیارت عازم شهر حلب شدند و از آنجا به لشکر ۲۷ که در جنوب حلب و در یکی از روستاها مستقر شده بود پیوستند. هندویی خاطرنشان میکند: من و مصطفی در یک اتاق کوچک گلی ساکن شدیم که یک بخاری هیزمی هم داشت. شبی درباره مدافعان حرم با هم صحبت میکردیم؛ اینکه آیا مدافع حرم هستیم؟! به او گفتم همه رزمندگانی که به اینجا آمدند دعوتشدگان حضرت زینب(س) و حضرت رقیه(س) هستند. شبهایی که دور هم بودیم بارها در مورد شهید مرادخانی که وابستگیهای زیادی داشتیم صحبت میکردیم. تحقق آرزوی دیرین همرزم شهید تاشموسی خاطرنشان میکند: برخی روزها محل عملیات ما از هم جدا میشد. چند روز بعد که مصطفی را دیدم به من گفت که با یکی از فرماندهان میدان صحبت کرده تا در یکی عملیات پیش رو شرکت کند. بغلش کردم و گفتم: «مواظب خودت باش»، گفت: «امیدوارم لطف خدا شامل حال ما باشد، نگاه ما به آینده نیست مأمور به لحظه ها هستیم.» از حرفهایش اطمینان پیدا کردم که یقین داشت شهادت نصیبش میشود. همان شب هم بود که وصیتنامه بسیار زیبایی نوشت. فکر میکنم۱۹ یا ۲۰ بهمن بود که اعلام کردند لشکر ۲۷ یک عملیات دارد.» وی میافزاید: شب عملیات با دو ساعت تاخیر درگیری آغاز شد و من از بیسیم پیگیر وضعیت بودم. متاسفانه عملیات موفقیتآمیز نبود. فرمانده عملیات از بیسیم به فرمانده لشکر که اعلام کرد که به بالای تپه رسیدند، اما در محاصره هستند و تعدادی از بچهها شهید شدند. فرمانده لشکر پرسید چند نفر شهید شدند؟ فرمانده عملیات گفت: « ۴ نفر». اسمها را پرسید؛ نخستین نامی که به زبان آورد «مصطفی مازندرانی» بود. چون ما همدیگر را به اسم صدا میزدیم و فامیلیها را بیان نمیکردیم. اینجا بود که دفتر زندگی مصطفی بسته شد و به آرزویش رسید..
وصیت نامه
به نام خداوند مهربان خداوند بخشنده ، خداوند رحیم که این بار هم مرا ببخشید و رحم کرد و نگذاشت جا بمانم فقط خودش می داند چه بر من گذشت. و اما سالها گذشت و بار دیگر بستری فراهم شد بنام مدافعان حرم ، امیدوارم لیاقت مدافع حرم را داشته باشم و به لطف خانم حضرت زینب(س) و خانم حضرت رقیه(س) محبتشان شامل حال این بنده سر پا تقصیر شده باشد و مرا جزء سربازان خودش و حریمش قرار داده باشد و تنها چیزی که برایم مانده بود یعنی جانم را قبول کند و شفاعتم کند. خداوند را شاکرم و خوشحالم که مرگم را اینگونه رقم زد و تنها خواسته من این بود و از خانواده ام می خواهم که نگران و ناراحت نباشند زیرا می دانم که اینگونه برایم بهتر است و خوشحال ترم ، آنچه که در این دنیا نتوانستم برایتان انجام دهم در آن دنیا جبران میکنم و از همسرم که همیشه مرا تحمل نمود و سنگ صبورم بود تشکر کنم و میخواهم مرا ببخشد و حلالم کند و از تنها دارایی های زندگی من ، پسر و دختر عزیز و بهتر از جانم حمایت کند. دوست تان دارم و مرا حلال کنید ، به خواسته ام احترام بگذارید که من اینگونه دوست داشتم و برایتان بهترین ها را آرزو می کنم. و اما از دوستان و اقوام و آنهایی که کم و بیش مرا می شناسند از آنها هم می خواهم مرا ببخشند و حلالم کنند ، من از مرگم راضی ام و خوشحالم ، پس جای ناراحتی دعایم کنید که سرباز واقعی امام زمان(عج) باشم. و همه شما را به خدای بزرگ می سپارم و از همه عاجزانه می خواهم دعایم کنید. بعضی از آدم ها خوب زندگی می کنند ولی خوب نمی میرند ، امیدوارم خوب بمیرم. در طی سال ها زندگی بهترین دوران را در سپاه داشتم و بهترین دوستان را در سپاه انتخاب کردم و بهترین آدم ها در روی زمین پاسداران می باشند و امیدوارم به جمع شهدای پاسداران قرار بگیرم و افتخار می کنم که سربازی کوچک برای حرمین خانم حضرت زینب(س) و خانم حضرت رقیه(س) اگر قبول کنند باشم و از هیچ کسی دلخوری ندارم. اما آنچه همیشه باعث رنج من می شد اینکه ای مسئولین ، قدر مردم ایران زمین را بدانید که هر چه دارید و هستید از همین مردم می باشد و توصیه دوم اینکه رهبر پیر فرزانه را تنها نگذارید که این روزها می دانم که چه به او می گذرد و از خانواده ام می خواهم که هیچ وقت زمان خدایی ناکرده حرفی به زبان نیاورند تا من یا کسی دلخور و رنجیده شود. قدر و منزلت خود را مثل همیشه بدانید که خداوند رحیم و بخشنده است. من سواد چندانی ندارم ، آنچه را که نوشتم لحظات قبل از عملیات بوده و حس خوبی داشتم و آنچه که در دلم گفت من نوشتم ، بار دیگر عرض می کنم هر کسی بر مزارم آمده ، جای آه و ناراحتی دعایم کند و اگر خانواده ام راضی و دوستان جایز می دانند در صورت امکان مرا زیر پای مادرم بخاک بسپارید. همه شما را به خدای بزرگ می سپارم و آرزو می کنم همیشه سلامت و خوشنود کنار خانواده باشید و سربلند. مصطفی تاش موسی/ شب 22 بهمن ماه 94
اهداف و سلوک
سرلوحه زندگی شهید ایستادگی در مسیر حق بود. وقتی حق مظلومی ضایع میشد ایشان بسیار ناراحت میشد. روابط اجتماعی قوی و چهره بسیار مهربانی داشت و هیچ وقت لبخند از صورتش محو نمیشد. هر کس هم که بخواهد صفاتش را بیان کند اولین چیزی که به ذهنش میرسد همین وصف لبخند، مهربانی و متانت ایشان است. در بیشتر عکسهایش همین لبخند دلنشین دیده میشود.









