
شهید علی رضا توسّلی (ابوحامد)
۱۴۰۱-۱۰-۰۴
شهید محمّد رضا سنجرانی
۱۴۰۱-۱۰-۰۴شهید رضا بخشی
شهید رضا بخشی
محل تولّد : مشهد
محل شهادت : تل قرین ، درعا
تاریخ تولّد : 1365/07/09
تاریخ شهادت : 1393/12/09
نوع شهادت : شلیک خمپاره
محل دفن : مشهد - بهشت رضا (ع) - بلوک ۳۰ - ردیف ۸۸ - شماره ۴۱
تعداد فرزند : 0
زندگینامه
سردار شهید مدافع حرم «رضابخشی» با نام جهادی فاتح در تاریخ ۱۳۶۵/۷/۹ در شهر مقدس مشهد در خانواده ای متدین و مذهبی به دنیا آمد. وی از همان کودکی شیفته کلاس های فرهنگی مسجد محل زندگی خویش شد و در این کلاس ها،حضوری پر رنگ داشت تاثیر فضای معنوی مسجد در کنار تعهد خانوادگی، شهید را بر آن داشت تا در کنار تحصیلات معمول و کلاسیک خود،به فرا گیری دروس حوزوی نیز مشغول شود و نشان سربازی امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را بر تن و جان خود حک نماید. از همین رو دروس مقدماتی حوزه را در مدرسه حضرت قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف سپری کرد و در حوزه_علمیه مشهد،مشغول تحصیلات حوزوی گشت. در دوره دبیرستان به عنوان دانش آموز نمونه شناخته شد و در تمامیمسابقات_قرآنی، تفسیر، نهج البلاغه و...در زمره برترین ها محسوب میشد و مقام اای بسیاری کسب نمود. شهیدبزرگوار که تحصیلات حوزوی و دانشگاهی را مکمل هم می دانست،در ادامه وارد جامعةالمصطفیالعالمیه شد و در رشته ی علوم قرآن و حدیث و کارشناسی ارشد فقه و معارف اسلامی ادامه تحصیل داد به ورزش فوتبال علاقه شدیدی داشت و اهل شنا نیز بود در واقع شناگر قهاری بود. در مباحث حوزوی با همه مباحثه می کرد؛ به قدری که حیرت همگان را بر می انگیخت زیرا او از بقیه همکلاسی های حوزه اش کوچکتر بود شاید سبب این همه توفیق،اخلاق و رفتار خوش شهید با خانواده و اطرافیانش بود او نسبت به پدر و مادر خود تواضع و خاکساری خاصی داشت و اخلاق و رفتار اسلامی اش در میان دوستان و آشنایان زبانزد بود او در طی تحصیل خود در جامعة_المصطفی_العالمیه به عنوان دانشجوی برتر نخبه در زمینه های پژوهشی دعوت به همکاری می شود. هوش سرشار و استعداد بالای شهید ،همراه با توکل و تلاش ویژه اش،موجب شد تا بورسیه تحصیلی او برای تحصیل در مسکو قطعی شود اما در همین اثنا بود که خبر تهدید حرم حضرت زینب(سلام الله علیها) را شنید و وظیفه خود را چیز دیگری یافت او که غیرت دینی مثال زدنی داشت،بی درنگ ،برای دفاع از حرم اهل بیت(علیه السلام) عازم سوریه شد و با نام جهادی فاتح، فاتح قله های روحانی و معنوی شد و جام #شهادت را سر کشید او آگاهانه هر مسیری را انتخاب می کرد او نوک پیکان را دید و حفاظت از کیان دین را انتخاب کرد و به سوریه رفت... او به خانواده اش می گوید: که من در میدان_نبرد نیستم و به امور دفتری بچه ها رسیدگی میکنم و به همراه آنها به حرم رفته و برایشان مداحی میکنم؛خاطرتان جمع جای من امن و خوب است اما خانواده غافل از اینکه،فرزندشان فرمانده ای غیور ،توانا، فاتح_دلها وخوبیها و سردار_ملیحه دلشان آرام می گیرد خیلی از رزمنده های ایرانی و عراقی و لبنانی و سوری و دیگر مدافعان_حرم او را به نام (فاتح )میشناختند و می دانستند هر جا که فاتح پا بگذارد عملیات حتما با پیروزی همراه است . نبردهای رو در رویش با تکفیری ها و رشادت ها و دلیری های شهید همچنان در عتیبه، ملیحه و درعا و غوطه_شرقی و حلب بر زبان رزمنده های مقاومت جاریست. او این اخلاص و پشتکارش را به خوبی نشان داد،چرا که حتی زمانی که در مرخصی بود از هیچ تلاشی برای رفع مشکلات بچه های فاطمیون دریغ نمی کرد. تمام هم و غمش این بود که مبادا کسی از خانواده شهید یا رزمنده مشکل یا ناراحتی داشته باشد اما او با درایت و پشتکاری که داشت اعتماد فرمانده_ابوحامد را جلب کرد و او را به عنوان جانشین خود انتخاب کرددرمیدان نبرد از هیچ خطری هراسی به دل نداشت یک بار از ناحیه بازو مورد اصابت گلوله قرار گرفت و مجروح شداما خم به ابرو نیاورد چرا که حتی برای مداوا و بهبودی به مرخصی نیامد. از هیچ یک از کارهایش برای خانواده تعریف نمی کرد تا مبادا مادر نگران شوندحالا در خانه مراعات حال مادر را می کرد اما حتی به دوستان نزدیکش هم چیزی نمی گفت به آنها گفته بود که در آنجا آبدارچی هست... شهید مدافع حرم «رضا بخشی» در همان شب و روزهای اعتکاف های عاشقانه اش در حرم مطھر رضوی برگزیده شد و یا شاید در شب و روز های محرم دوران 14 سالگیش که با چه عشقی و حالی مداحی میکرد؛در مسجد محل و یا شاید در عھد و پیمانی که در کاروان راهیان نور با شھدای هشت سال دفاع مقدس بسته بود خدا می داند همیشه اولین کاری که بعد از آمدن از سوریه می کرد این بود که هنوز وسایلش را بر زمین نگذاشته به حرم مطهر رضوی می رفت و با حال و هوایی ویژه زیارت امین الله می خواند او خود را برای ادامه دادن تحصیلاتش در مقطع دکتری در رشته دانشگاهی اش حقوق آماده می کرد؛نا گفته نماند که موضوع پایان_نامه ارشدش را تحولات پیرامون سوریه انتخاب کرده بود. مادرش هیچگاه صورتش را هنگام خداحافظی نمیبوسید؛چون که فکر میکرد اگر صورت مسافر را ببوسد دیر باز می گردد و برگشتنش طولانی میشود بار آخری که رفت قول داده بود به مادر که دو هفته ای برگردد؛واقعا درست گفته اند(مرد است و قولش) و به قولش عمل کرد و درست دو هفته بعد در سن 27 سالگی روز شنبه 9 اسفند ماه سال 1393 و در حال و هوای ایام فاطمیه در درگیری با تروریست های تکفیری در جریان عملیات آزادسازی تل قرین در حومه درعا دعوت حق را لبیک گفت و در کنار فرمانده ابوحامد جان به جان آفرین تسلیم کرد دکتری حقوقش را نگرفت اما دکتری بالاتر از آن را از دستان با کفایت ابوالفضل_العباس(ع) و حضرت زینب_کبری(س) گرفت.همچون عباس(ع) دستش را فدا کرد به قول خودش دست و پا که سهل است جان و سرمان به فدای حضرت زینب(س). وقتی که خبر شهادتش را به خانواده دادند گفتند:بنویسید سردار رضا بخشی (فاتح) خبر شھادتش همانند مهربانیهایش خانواده را غافلگیر کرد روحت شاد ،راهت پر رهرو و یادت همیشه گرامی خواهد بود فاتح دلها
خاطرات
درست دو هفته پیش بود، تلفن زنگ زد، گوشی را برداشتم، آنسوی خط صدای مهربان رضا بود که می گفت : هنوز خوابی؟ بیا بریم کوهنوردی چندتا عکس بگیریم. لباس پوشیدیم و دوربینم را برداشتم و رفتیم، او اهل عکس گرفتن و اینطور برنامه ها نبود اما نمی دانم چرا اینبار این پیشنهاد را داد که برویم عکس بگیریم، انگار می خواست این عکسها بعنوان آخرین عکسهایش گرفته شود تا امروز بی عکس نباشیم. هوا سرد بود و رضا لباس گرم نپوشیده بود، نیمه های راه گفت : خیلی سرد شده بیا برگردیم، گفتم : تو مگر اسمت فاتح نیست؟ بیا این کوه را فتح کنیم، خندید و گفت : انشاءالله فتح قله شهادت... عکسهای مارو منتشر نکنی! گفتم : باشه، هر وقت شهید شدی منتشر می کنم. گفت : انشاءالله عکس شهادت باشه... انشاءالله شهادت تکیه کلامش بود، هر چیزی می شد می گفت :انشاءالله شهادت... عکس گرفتیم و حرف زدیم، رضا می گفت: شهدا گلچین می شوند، اینکه ما نرفتیم یعنی یا نوبتمان نشده یا اینکه لیاقت نداشتیم. سردار شهید رضابخشی، معاون فرماندهی تیپ پر افتخار فاطمیون، جوان 28 ساله رعنا، کارشناسی علوم اسلامی داشت و به سه زبان فارسی، انگلیسی و عربی حرف می زد. نزدیک دوسال بود که به جبهه علاقمند شده بود و در رفت و آمد بود، برای انجام دادن کارهای مربوط به شهدا سر از پا نمی شناخت، همیشه در حال فعالیت بود و خلاصه از آن آدمهایی بود که تکلیفش با خودش مشخص بود. او فهمیده بود که چکار باید بکند، از دنیا و مافیها گذشته بود و فقط به یک چیز می اندیشید، شهادت ... در منطقه او را به اسم "فاتح" می شناختند، خیلی از رزمنده های ایرانی و عراقی و سوری و حتی لبنانی، اسم فاتح برایشان یک عطر و بوی خاصی دارد، وقتی جایی اسم فاتح به میان می آمد همگی پشتشان گرم بود که عملیات حتما با پیروزی همراه است. فاتح را آنهایی می شناسند که در عتیبه و ملیحه و درعا و غوطه شرقی و حلب رزمیده اند و از نزدیک شاهد دلاوریها و رشادتهای این استوانه ایثار بوده اند، فاتح چشم در چشم داعشیان کثیف می جنگید و هراسی به دل راه نمی داد، خیلی اوقات پیکر مطهر شهدا را از زیر تیرباران دشمن به دوش می گرفت و به پشت خاکریز منتقل می کرد، خیلی از مجروحان جنگی را چندین کیلومتر روی دوش خود می کشید و از مهلکه نجات می داد. یکبار هم گلوله ای شانه اش را دریده بود، اما او خم به ابرو نمی آورد، وقتی مجروح شده بود گفتم : رضا یک دستت را در این راه دادی خدا قبول کند، بگذار بقیه بروند تو نرو، گفت : یک دست دادیم، سرمان هم برود نمی گذاریم دست داعش به زینبیه برسد، سرمان به فدای حضرت زینب، مگر نشنیدی که حضرت عباس چگونه در میدان نبرد دستهایش را برای آوردن آب فدا کرد؟ ما امروز باید به وظیفه مان عمل کنیم، ما مدافعان حرمیم، دست و پا که سهل است، سرمان هم برود از حضرت زینب دست بر نمی داریم. در طول مدت دوسال عملیات های زیادی را فرماندهی کرد، که اکثریت این عملیات ها با موفقیت انجام شده بود. مهمترین پیروزی فاتح، عملیات ملیحه بود، ملیحه منطقه ای بسیار استراتژیک در شرق دمشق و اولین منطقه از غوطه شرقیه، در شمال منطقه زینبیه و حرم حضرت زینب(س) است، که از ابتدای جنگ سوریه دست مخالفین بود. نیروهای حزب الله لبنان پس از چندین عملیات نتوانستند منطقه را آزاد کنند، ارتش سوریه هم نتوانست و عاقبت این سرداران بی نشان فاطمیون بودند که در یک عملیات رعدآسا این منطقه را آزاد کردند. این منطقه از آن روی اهمیت داشت که مشرف به حرم بی بی زینب بود و هر از گاهی خمپاره های داعش به نزدیکی های حرم می رسید و بیم آن می رفت که از همین ناحیه به حرم حمله کنند، اما شیر مردان فاطمیون به فرماندهی فاتح دلها توانستند طوری داعش را فراری بدهند که حتی وقت نکرده بودند ادوات و وسایلشان را ببرند. بگذریم... وقتی خبر شهادت برادرم را دادند، تنها چیزی که به زبانم آمد این بود : اللهم تقبل منا هذا القربان، جانهای ما به فدای حضرت زینب، کلنا عباسک یا زینب! اما وقتی خبر شهادت فاتح را دادند، دنیا دور سرم چرخید، کمرم شکست و احساس کردم قلبم از جایش کنده شد. یک پیام یک خطی بود : حاجی پرواز کرد، فاتح را هم با خودش برد... اول باورم نشد، اما کم کم رسانه ها اعلام کردند که سردار علیرضا توسلی(ابوحامد)، فرمانده تیپ پر افتخار فاطمیون بهمراه شهید رضا بخشی(فاتح دلها) معاون فرماندهی تیپ فاطمیون در استان درعا، جنوب سوریه منطقه تل قرین نزدیکی مرز اسراییل بر اثر شلیک خمپاره به درجه رفیع شهادت نائل شدند. قبل از رفتنش گفتم رضا، نمی شود نروی؟ گفت : الان بچهها رو در روی اسراییل دارن می جنگن، ما دوسال جنگیدیم که به اینجا برسیم که بتوانیم با اسراییل رو در رو باشیم، می روم تا حداقل چند تا گلوله به سمت اسراییل شلیک کنم. دیروز صبح پیکر غرق به خون رضا را به همراه ابوحامد آوردند، سیل دوستداران و عاشقان شهدا آمده بودند تا استقبالشان کنند. باران نم نمک میبارید، انگار آسمان هم به حال فاتح دلها می گریست، وقتی صورتش را باز کردند، اولین نفری بودم که صورت به خون خضاب شده اش را دیدم، یک طرف رضا بود و یک طرف ابوحامد، طاقت دیدنش را نداشتم، ابوحامد هم صورتش خونین بود، او همان کسی بود که نامش لرزه بر اندام داعشیون خونخوار می انداخت، حالا اینجا دراز کشیده بود و مردم فریاد زنان شعار لبیک یا زینب سر می دادند. و فرمانده آرام خوابیده بود. سردار شهید رضا بخشی، به آرزوی دیرینه اش رسید، او اگر شهید نمی شد جای تعجب داشت، امروز همه جا حرف از او بود، همه او را به یک نام می شناسند : فاتح دلها ... چقدر زیبا رفتنی بود این رفتن، دوسردار بی نشان فاطمیون در ایام فاطمیه به جمع شهدا پیوستند، نوششان باد نوشیدن جام شهادت! رضا، حماسه ساز فاطمیون و شهید همیشه زنده فاطمیون خواهد ماند، دیگر او را رضابخشی صدا نزنید، او فاتح دلهاست... فاتح دلها، شهادتت مبارک. ( دلنوشته یکی از دوستان صمیمی شهید بخشی" فاتح")
وصیت نامه
بسم رب الشهداء و الصدیقین من نمیگویم سمندر باش یا پروانه باش چون به فکر سوختن افتادهای، مردانه باش! دوستان زیادی داشتم که در طی این سالها عاشقانه پر کشیدند و رفتند، شبها، روزها، خوبیها و خوشیها و بدیها و مرگ و زندگی را در کنار هم تجربه کردیم. این تعهدی شخصی و درونی است که نسبت به خودم و در قبال شهدا احساس میکنم. بسیاری از مصائبی که امروز تحمل میکنم به خاطر همین بچههاست، بیخوابی، گرسنگی، سرما و گرما، بیاحترامی و جسارتها و هر چیزی که میخواهد باشد. من اطمینان دارم این مسیر، مسیری مقدس است، نباید حیف و پایمال شود، خونهای بسیاری پای این نهال ریخته شده، نشود که به خاطر اشتباه و جاهطلبی برخیها پایمال شود، به خاطر همین من حاضرم از همهچیزم برای این راه مایه بگذارم. اگر خدا لیاقت شهادت را به من داد و من هم به جمع بچهها پیوستم، میخواهم کسانی که بعد از من میآیند و مسئولیت قبول میکنند، وجدانی کار کنند و همیشه وجدان خودشان را قاضی قرار دهند. خونهایی که اینجا ریخته شده، دستوپاهایی که اینجا قطع شده، جانبازیهای بچهها و مجروحین قابل فراموشی نیست. صفحه دسکتاپ لب تاپ من از عکس شهدا پرشده، گاهی اوقات که میبینم، خجالت میکشم. حقیقتاً کمکاری میکنیم، یا هدفی که تعیینشده را دنبال نمیکنیم و پشتکار نداریم. دوست دارم کسانی که بعد از من میآیند، باانگیزه دوچندان و خیلی قویتر از ما، ما که چیزی نیستیم، کسانی بیایند که برای نفرات بعد از خود الگو باشند. بچههای زیادی از گرانبهاترین چیز که زندگیشان بوده و از آن باارزشتر نداشتند، گذشتند، کاری بکنیم که فردا شرمنده این شهدا نباشیم و هر طور شده از این تشکیلات و از این راهی که بازشده دفاع کنیم. مسئله مهمی که میخواهم بگویم این است: دوست دارم بچههایی که من با آنها کارکردم، حقیقتاً من را حلال کنند، میترسم از اینکه کسی از من ناراضی باشد، خیلی میترسم. از هیچچیز دیگر ترسی ندارم ولی از اینکه یک کسی به خاطر اشتباه من دچار مشکل شده باشد خیلی میترسم. به خانواده و مخصوصاً به مادرم بگویید که زیاد برای من گریه و بیتابی نکنند. تنها کسی که در این دنیا خیلی دوستش دارم، مادرم است، واقعاً هیچکس بهاندازه مادرم برایم عزیز نیست. اگر من بین بچهها نبودم، همینالان عاجزانه از آنها میخواهم که من را حلال کنند.
اهداف و سلوک
شهید مدافع حرم «رضا بخشی» در همان شب و روزهای اعتکاف های عاشقانه اش در حرم مطھر رضوی برگزیده شد و یا شاید در شب و روز های محرم دوران 14 سالگیش که با چه عشقی و حالی مداحی میکرد؛در مسجد محل و یا شاید در عھد و پیمانی که در کاروان راهیان نور با شھدای هشت سال دفاع مقدس بسته بود خدا می داند همیشه اولین کاری که بعد از آمدن از سوریه می کرد این بود که هنوز وسایلش را بر زمین نگذاشته به حرم مطهر رضوی می رفت و با حال و هوایی ویژه زیارت امین الله می خواند









