
شهید ریئس علی دلواری
۱۴۰۱-۱۰-۱۰
شهید عبدالاحد مسرور
۱۴۰۱-۱۰-۱۰شهید انوشیروان فاضل رضایی
شهید انوشیروان فاضل رضایی
محل تولّد : شیروان ( خراسان شمالی )
محل شهادت : شلمچه
تاریخ تولّد : 1342/08/18
تاریخ شهادت : 1365/10/22
نوع شهادت : اصابت گلوله به سینه
محل دفن : شیروان
تعداد فرزند : 1
زندگینامه
سردارشهید انوشیروان رضایی فاضل هجدهم آبان 1342 در روستای بیک از توابع شهرستان شیروان به دنیا آمد. پدرش احمد و مادرش گلناز نام داشت. تا پایان دوره کاردانی در رشتهرشته مکانیک درس خواند. وی سال 1363 ازدواج کرد و صاحب یک دختر شد. بهعنوان پاسدار در جبهه حضور یافت و درنهایت بیست و دوم دیماه 1365 با سمت فرمانده گردان در پاسگاه زید عراق براثر اصابت ترکش به سینه شهید شد. در ادامه بخش دوم از زندگینامه این شهید گرانقدر را تقدیم میکنیم. * بسیج دانشآموزی * يک هفته از ازدواجش نگذشته بود که رهسپار جبهه شد. او در سپاه، تماموقتش را وقف اين نهاد کرد. مدتي مسئول بسيج اقشار و بسيج دانشآموزی بجنورد بود و نقش برجسته و چشمگیری در جذب نيرو و اعزام آنان به جبهه داشت. بارها در سخنرانیهایش میگفت: هر کس بسيجي و اهل جنگ نباشد از اسلام و انقلاب عقب میافتد. او انگیزهی حضورش در جبهه را دفاع از اسلام و انقلاب، اطاعت از امام، پاسداري از خون شهيدان و باز شدن راه کربلا معرفي میکرد. * حضور در عملیات * چهارده مرتبه به جبهه رفت و 35 ماه در جبهه به سر برد. در عمليات مختلفي ازجمله: والفجر مقدماتي، بدر، خيبر، ميمک و کربلاي 5 شرکت داشت و چند بار شيميايي و مجروح شد. او میگفت: من تشخيص دادهام، جبهه از همهجا نزديکي بيشتري باخدا دارد. * رهایی از دلبستگیها * در آزمون سال 1364 شرکت کرد و در رشتهی صنايع اتومبيل دانشکدهی فني شهيد منتظري مشهد قبول شد، ولي چون تاروپودش با جنگ گرهخورده بود، تمام دلبستگیها را رها کرد و هجرت دوبارهای را بهسوی دانشگاه اصلي، يعني جبهه آغاز کرد. آخرين بار او در تاریخ دهم آبان ماه 1365 به جبهه رفت. سرانجام انوشيروان خستگیناپذیر، در تاريخ 22 بیست و دوم دیماه 1365 در عمليات کربلاي 5 در منطقهی عملياتي شلمچه، گلولهای سینهاش را شکافت و به بزرگترین آرزويش يعني شهادت رسيد. پيکر اين سردار شهيد توسط مردم خوب و مهربان شيروان تشييع و به گلزار شهداي روستاي زيارت منتقل و به خاک سپرده شد.
خاطرات
خاطره ی عموی شهید انوشیروان رضایی فاضل راوي : اقوام شهيد ما از زمانی که این ها به دنیا آمدند با هم بودیم خلاصه بچه بودند این ها را فرستادیم مدرسه و تا راهنمایی این جا بود بعد از راهنمایی پدر شهید فوت کرد به دهکده اسلام آباد فرستادن آنجا نزدیک دو سال درس خواند بعد از دو سال برای ادامه تحصیل به مشهد رفت در آستانه ی پیروزی انقلاب ایشان آمدند شیروان توی انقلاب ما که می رفتیم راهپیمایی با ما می آمد، چند دفعه بهش گفتیم تو هنوز بچه ای نیا شما هنوز درس می خوانی. بعد از پیروزی انقلاب وارد بسیج و سپاه شد تا موقعی که جنگ شروع شد. و در جنگ در 14عملیات شرکت کرد در مناطق سومار، شلمچه که محل شهادتش است، آبادان،کردستان. پانزدهمین عملیات بود که شهید شد شهید سالی یک بار جبهه می رفت و در سال 65 شهید شد. اولین باری که رفتند جبهه 18ساله بود شهید دیپلم را که گرفت در دانشگاه قبول شد امام جمعه همون موقع آقای حسینی بود خیلی این ها با هم بودند می گفت که آقای فاضل شما را نمی گذاریم بروید دانشگاه شما باید برای سپاه خدمت کنید اسمش نوشت قبول هم شده بود برود دانشگاه بعد حاج آقای حسینی گفت شما برای سپاه در روستا در شهر مثلاً بسیج دانش آموزی فعالیت کنید. در شیروان رئیس بسیج دانش آموزی بود. باهم به جبهه می رفتیم ما اهواز بودیم ایشان حمیدیه بودند تو جنگل چادر زده بودند بعد از 4 روز می رفتیم یک خبری می گرفتیم برادر شهید هم همان جا بود شهید از ما 3 ماه زودتر رفته بود. عملیات کربلای 5 که رفتند اول صبح ما بلند شدیم توی 5 طبقه اهوز یک نفر به ما گفت تو متوجه نشدی که شهید فاضل شهید شده گفتیم نه، گفت بروید اتاق فرماندهی. که بعد از آن متوجه شهادتش شدیم. اولین بار 18 سال سن داشت که جبهه رفت از بسیج سپاه عازم شد که سر دسته مثلاً 20 نفر بود بعد آخری هم شد فرمانده 360 نفر موقعی که ما آنجا بودیم 360 نفر در اختیار شهید بودند. بله، یک گردان تمام. فرمانده گردان بود. رابطه اش با هم کلاسی ها با معلم ها خیلی خوب بود بعد دهه محرم که شروع می شد با هم به مراسم عزاداری می رفتیم هنگام روضه خواندن ایشان طوری گریه می کرد مردم روستا همه می گفتند این بچه چه حالتی دارد که این طوری گریه می کند. موقع بیکاری ایشان کتاب زیاد می خواندند موقع عروسیش هنگامی که بیکار می شد کتاب می خواند. علاقه ی خاصی به درس و مطالعه داشت. هر دو سه ماه می رفتیم مشهد خدمت آقای محمد تقی جعفری آن موقع دانشمند خیلی عالی بودند. اصلاً عصبانی نمی شد من از او عصبانیت ندیدم فقط سکوت اختیار می کرد 16 ساله بود ازدواج کرد نه 18 ساله بود از سال اول رفت جبهه و دخترش 8 ماهه بود که شهید شد ملاک های او برای ازدواج این بود که یک زن باایمان باشد، انقلابی باشد، از یک خانواده انقلابی باشد. موقعی که انقلاب شد اول انقلاب مشهد درس می خواند ما رفتیم آنجا کلاس 11بود قبل از انقلاب خیلی در مسجد جامع شیروان فعالیت می کرد ازمسجد جامع نمی آمد خانه که اصلاً استراحتی بکند همیشه اون جا فعالیت می کرد بچه ها را دوروبر خودش جمع می کرد که مثلاً برویم راهپیمایی هر چیز از دست ما برای انقلاب برمی آید باید انجام دهیم کسی ندید در کار پخش اعلامیه نیز فعالیت داشت بود خیلی فعال بود امام که صحبت می کرد خیلی گریه می کرد چون با چشم خودم دیدم می گویم. بعد از انقلاب فعالیتش در بسیچ شروع شد در بسیج دانش آموزی مسئول پایگاه ها بود د این جا هم خیلی فعال و مسئولیت پذیر بود به پایگاه های روستا های شیروان می رفت و سرکشی می کرد بچه ها را جمع می کرد برای بسیجی های روستا صحبت می کرد و همواره تاکید می کرد که حرف درست تنها حرف امام است و فقط باید به حرف ایشان گوش کنیم. وقتی مشکلی پیش می آمد یک یا چند نفر از بچه های خوب را جمع می کرد و می گفت این مشکل را باید حل کنیم، این مشکل باید با دست های ما حل بشود نه به دست دیگران. آرزو او فقط می گفت که من سپاه خدمت کنم و به درجه ایی برسم که بتوانم با دست باز تر به مردم خدمت کنم در این مورد آقای حسینی امام جمعه ی شهر ما می گفتند: "ما شهید را نمی دیدیم برود دانشگاه برای این که تو سپاه خیلی فعال بود برای اینکه این یک چیزی بشه که اقلاً کار یک منطقه ای را راه ببره و به جایی برساند" . به عبادت با خداوند و راز و نیاز با او اهمیت زیادی می داد حتی این راز و نیاز او با خدا در شب عروسی اش نیز ترک نشد. توصیه ی همیشگی اش به همه حفظ انقلاب بود می گفت ما برای پیروزی انقلاب زحمت زیاد کشیده ایم حالا باید آن را حفظ کنیم. در کارهای منزل و روستا بسیار کمک می کرد هنگام درو که می شد روز های جمعه از سپاه می آمد و در درو کردن کمک می کردند از بچگی اش اهل کار بود، درو می کردند خوب چون کار ما کشاورزی و دامداری است می آمد به دامها علف می داد، آب می داد، خلاصه خیلی فعال بود توی همه کارها فعال بود و شرکت می کرد. برای درس خواندن هم خیلی رنج کشیده بود پدرش که مرحوم شد از مادرش جدا شد رفت 2سال مشهد بعد آمد شیروان. وقتی از جبهه می آمد مردم جمع می شدند و بای او بره می کشتند او می گفت این بره را اینجا نکشید ببریم جبهه برای رزمنده ها همیشه فکرش در جبهه بود. در مورد محبوبیتش خیلی چیز ها است که باید بگویم ولی هر چه بگوییم کم گفته ایم.
وصیت نامه
بسمالله الرحمن الرحيم (يا ايها الذين آمنوا استعينوا بالصبر و الصلوة ان الله مع الصابرين) (اى اهل ايمان در پيشرفت كار خود صبر و مقاومت را پيشه كنيد و به خدا توسل جوئيد كه خداوند ياور صابران است) (و لا تقولوا لمن يقتل فى سبيلالله اموات بل احياء و لكن لا تشعرون) (و آن كسى را كه در راه خدا كشته شده مرده نپنداريد بلكه او زنده جاويد است و ليكن شما این حقيقت را در نخواهيد يافت) با اقرار به وحدانيت و يگانگى خداوند متعال و تصديق انبياء الهى مخصوصا پيامبر بزرگ اسلام حضرت محمد (ص) خام الانبياء و اعتقاد قلبى به ولايت ائمه هدى و تقليد از مراجع گرانقدر اسلام و آرزوى وحدت تمام مسلمين جهان، در اين لحظه كه در زير سايه درختى نشستهام و قلم را بر كاغذ مىدوانم اعتقادم اين است كه هرچه در دل دارم كه ثمره بوده وسياه است بنويسم اما افسوس كه قلم ياراى نوشتن و كاغذ تاب تحمل اين كلمات را ندارد. لذا چند جملهاى به عنوان وصيت از نوك قلم روى كاغذ نقش مىبندد.برادران و خواهران مسلما ن واقعى اسلام و تاريخ حقيقى آن از زمان رسول اكرم (ص) جزنبوده است. براىنيست كه پيامبر اسلام در دو سال ، هفتاد و چند جنگ انجام داده باشد و اين جنگها بدون شكست باشد. يا رمز موفقيت جز توكل است و صبر در برابر مشكلات. زيرا نسبت به ايمان سر است نسبت به بدن . يا تاريخ على (ع) را ورق بزنيم كه جهان تحمل آن همه مظلوميترا ندارد و وقتى كه پيامبر در جنگ احزاب مىفرمايد :« ضربة على (ع) يوم الخندق افضل من عبادة الثقلين » . از طرفى همين على در مقابل شكستن پهلوى فاطمهاش برخوردى قاطع نداردتحمل تكراراين كلمات را ندارد. و فكرمتفكيك اين دو نوع برخورد را كه بقيةالله كشيدهاند. قهرمان و سالار شهيدان و سرور آزادگان كه معشوق همه رزمندگان است هر چه فكرمىكنم كه چه بنويسم موثر باشد جز توصيه به سربازى امام زمان (عج) كه قائم مقام آن حضرترهبر انقلاب الآن دارد و آن كشتى را هدايت مىكند، ندارم و جز توجه به سختيهايى كه ائمهعليهالسلام كشيدهاند كه اصلا قابل مقايسه نيست ولى من ادعاى پيروى از آنها را ندارم، چون بابسيج و بسيجى شدهام. لذا سخنى با آنها دارم . برادران و خواهران بسيجى حال كه شما با فرمان فرستاده ايران را به سر آمريكا آورديد و يك ابرقدرت كه مدعى ستيز جهان و فضا است 18 ماه و يا بيشتر تلاش مىكند كه با شما و مسئولين رابطه داشته باشد و يا شوروى و بدتر از او فرانسه اين پيروزي ها جز باحضور در جبهه و با توكل به خداوند و پياده كردن دستورات رهبر بزرگوار نبوده است بگذريم كهبر سر منافقين و بقيه گروههاى داخلى چه در كردستان و چه در مناطق ديگر كشور آوردهايد و ياسيلى كه به صدام زدهايد ديگراست و انشاءالله به زودى در حرم امام حسين (ع) با امامت امامنماز جمعه و جماعت خواهيد خواند. سخنم اين است كه هر كسى بسيجى نباشد از انقلاب و مردم عقب مانده است ، زيرا امام فرمود بايد ارتش بيست ميليونى تشكيل بدهيم. و بدانيد كه شهداء تنها كسى را شفاعت خواهند كرد كه راه آنها را ادامه داده باشند و گرنه در پيش خداوند از شماشكايت خواهيم كرد و من نيز از اين موضوع جدا نيستم.و شما اى برادران و خواهرانى كه جلوى حسينيه شيروان بعد از شركت در تشيع جنازه نشستهايد و داريد گوش به وصيت اينجانب مىدهيد و احساس مىكنم كه بيشتر از هر چيز منظره در بغلگرفتن عكس توسط دختر 7 يا 8 ماههام شما را غمگين تر مىكند. شما نيز از اين قضيه مستثنى نيستيدزيرا بسيج مدرسه عشق به لقاء است و اما دخترم كه آرزويت ديدن مهر ومحبت پدر بود، ولى هنوزحرفهاى او را نمىفهميد لذا از اين نعمت الهى بىبهره شديد با الگو قرار دادن حضرت سكينه(ع)رهرو خوبى براى رهبر انقلاب باش و بدان كه اسلحه فرزند پدرت و حجله سنگرش و تير وتركش و نقل و نبات و شهادت عروسش مىباشد. و اما همسرم كه نتوانستيم با هم زندگى بادوامىداشته باشيم شما را توصيه به رعايت مسايل شرعى مىنمايم و اما خواهران و برادرانم كه من راازیکسالگى بزرگ كرديد مخصوصا مادرم كه برايم پدر نيز بودى مرا حلال كنيد و انشاءالله جوابكوتاهيهايى كه در حق شما كردم را با شفاعت در حضور اباعبدالله خواهم داد و سخن آخرم اين كهخدا را شكر مىكنم كه به من توفيق انتخاب شهادت را داد . زيرا شهادت جز معامله با خداوندنيست و خوشحالم كه عمرم در عصر جهاد و پاسدارى و سربازى از اسلام بود و تا آخرين قطرهخون و آخرين نفس و آخرين گلوله با دشمنان خدا خواهم جنگيد. توصيهام به تمامى آنهايى كهمرا مىشناسند علاقه به توصيه شهدا دارند ، اين است كه هيچ وقت از جنگ خسته نشويد ،زيرا سنتپيامبر است و سعى كنيد كه به فرمان امام باشيد و يقين به اصول دين و مذهب و فروع دين داشتهباشيد و از همه آنهايى كه مرا مىشناسند درخواست حلاليت و عفو وبخشش دارم. التماس دعا در ضمن محل دفن من كنار همسنگران زيارت باشد انى سلم لمن سالكم و حرب لمن حاربكم الى يوم القيمة خدايا خدايا تا انقلاب مهدى حتى كنار مهدى (عج) خمينى را نگهدار به تاريخ 2/.1/1365 جبهه جنوب انوشيروان رضايى فاضل والسلام عليكم و رحمةالله و بركاته
اهداف و سلوک
شهید دائم الوضو بود و تاریخ شهادتش را میدانست ... در آخرين ايام قبل از شهادتش روزي همزمان با نماز ظهر و ناهار به چادرش سر زدم كه در چادر نبود و دوستانش گفتند كه مدتي است در پادگان 'حميديه'، محل آسايشگاه نيروها، با درختي انس گرفته و مي توان در آنجا سراغش را گرفت. وقتي به آن محل رفتم ديدم مشغول خواندن قرآن و نوشتن مطلبي است كه متوجه حضور من نشد، نامه نوشته شده را لاي قرآن گذاشت و مشغول خوردن غذا شد. پس از آن از سر كنجكاوي قرآن را باز كردم و ديدم آنچه مي نوشته، وصيتنامه بوده است، با تعجب از او پرسيدم چرا اين وصيت را نوشتي؟ شهيد گفت: دو روز بيشتر به عمليات نمانده و لازم بود كه اين كار را بكنم. برادر شهيد به قدرت شهيد در سخنوري و نفوذ كلام وي اشاره كرده و مي گويد: سخن او بخصوص بر روي جوانان بسيار اثرگذار بود و مدتي كه مسوول بسيج دانش آموزي شيروان بود جوانان زيادي را جذب حضور در جبهه هاي دفاع مقدس مي كرد. رجب رضايي فاضل مي افزايد: صداقت و سادگي انوشيروان جوانان زيادي را جذب كرده بود و آنقدر جوانان مجذوب سخنانش مي شدند كه با صحبت هاي او دوست داشتند وارد جبهه شوند كه بيشترين اعرام جوانان شيروان به جبهه در زمان ايشان بود. وي به سخنراني شهيد در مسجد روستاي 'نامانلو' شيروان در جمع مردم و جوانان اشاره كرده و بيان مي كند: بعد از سخنراني وي 70 نفر به عنوان سپاهيان محمد رسول الله ثبت نام و براي اعزام به جبهه اعلام آمادگي كردند. وي با بيان اينكه بسياري از دوستان و آشنايان، شهيد انوشيروان را به نام هاي 'رضا' و 'فاضل' مي شناختند افزود: شهيد به حضرت ثامن الحجج (ع) علاقه فراواني داشت و از اين رو نام 'رضا' را براي خود انتخاب كرده بود و دوست داشت به اين نام خوانده شود. برادر و همرزم شهيد با اشاره به جسارت و سر نترس داشتن وي مي گويد: قبل از انقلاب كه كسي جرات نفس كشيدن نداشت او هنوز نوجواني بيش نبود براي جوانان و مردم روستا عليه شاه و حكومت طاغوت سخن مي گفت و بشارت پيروزي انقلاب را مي داد. رجب خاطره اي از دوران حضور شهيد در جبهه ها و ايثارگري او بيان كرده و مي گويد: پوتين يكي از همرزمانش پاره شده بود كه براي تعويض آن مراجعه كرد اما مسوول بخش گفته بود كه پوتين ها در حد تعويض نيست، انوشيروان با مشاهده اين صحنه به همرزمش گفته بود 'نگران نباش من ميروم و برايت پوتين مي گيرم' و گرفته بود. روز بعد آن جوان متوجه پوتين هاي پاره خود در پاي شهيد شده و دريافته بود كه انوشيروان پوتين هاي سالم خود را به او داده و خود پوتين هاي پاره او را به پا كرده است.









