
شهید حمید ایرانمش
۱۴۰۱-۱۰-۱۰
شهید محمّد علی اللّه دادی
۱۴۰۱-۱۰-۱۰شهید آیت الله طبائی عقدایی
شهید آیت الله طبائی عقدایی
محل تولّد : عقدا
محل شهادت : اروند رود
تاریخ تولّد : 1339/12/01
تاریخ شهادت : 1364/11/21
نوع شهادت : جراحت از ناحیه گردن (شاهرگ)
محل دفن : تهران – لویزان – امامزاده پنج تن
تعداد فرزند : 1
زندگینامه
آیت الله عقدایی در اولین روز از آخرین ماه زمستان ۱۳۳۹ در عقدای اردکان دیده به جهان گشود. او سوّمین فرزند و دوّمین شهید خانواده طبایی بود. از بدو تولّد گویا بر پدر و مادرش الهام شده بود که این کودک آیتی از آیات الهی خواهد بود و بدین سبب نامش را “آیت الله” گذاشتند. کودکی را با دسترنج پدری متدیّن و در دامن مادری متعهد و ولایی گذراند و پرورش یافت و در پایان ۶ سالگی به مدرسه رفت و دوره ابتدایی، راهنمایی و متوسطه را در تهران با موفّقیّت گذراند. اهل کار، تلاش، مطالعه و تفکّر بود و از بهترین دانش آموزان کلاس محسوب می شد و سرانجام در رشتۀ تجربی دیپلم گرفت. سید آیت الله قبل از رسیدن به سنّ بلوغ مقیّد به انجام تکالیف شرعی و انجام واجبات و ترک محرّمات بود. اهل نماز جماعت، شرکت در مجالس قرآن، دعا و روضه سید الشهدا(ع) بود. در دوران جوانی همراه با مردم در راهپیمایی ها شرکت می کرد و در پخش اعلامیه های امام خمینی (ره) شرکت داشت. پس از خدمت سربازی وارد سپاه پاسداران شد و لباس رزم پوشید. سال ۱۳۶۳ با خواهر شهید حجّت موسی نژاد ازدواج کرد که ثمره ازدواجش یک فرزند پسر بود. او با لباس رزم در مراسم ازدواج شرکت کرد. وقتی از او سؤال کردند که چرا با این لباس آمدی؟ اظهار داشت: این کفن من است و با هیچ لباسی عوض نخواهم کرد. برای اینکه کمتر به مرخصی بیاید و بیشتر در جبهه بماند با چند نفر از دوستانش خانه ای را در دزفول کرایه کرد و با همسر و فرزند چهار ماهه اش در آن شرایط سخت که دشمن دزفول را موشک باران می کرد، در دزفول ساکن شد. در آن زمان معاونت گردان ادوات تیپ۱۰ سید الشهدا علیه السلام را به عهده داشت. در بهمن ماه ۱۳۶۱ برادر کوچکش، سیّد علی، در عملیّات والفجر مقدماتی در فکّه مفقود گشت. از این که برادر کوچک تر در شهادت گوی سبقت از او ربوده بود، رنج می برد. مرتّب در آرزوی شهادت، با ارزش ترین روزهای زندگی خود را در سنگرهای جهاد و عزّت و شرف گذراند تا اینکه سرانجام پس از ۲۵ سال تلاش و مجاهدت در راه معشوق، در تاریخ ۲۰ بهمن ۱۳۶۴ در عملیّات والفجر ۸ در منطقۀ عملیّاتی فاو در اروندرود از ناحیه گردن (شاهرگ) به شدّت مجروح شد و به آرزوی دیرین خود رسید. پیکر پاکش پس از تشییع با شکوه در تهران از قلهک تا لویزان به گلزار شهدای لویزان (امام زاده پنج تن) منتقل شد و در کنار همرزمان شهیدش به خاک سپرده شد.
خاطرات
خاطره سردار محمدعلی فلکی، فرمانده تیپ نینوا (ادوات) لشکر 10 از شهید آیت الله طبائی عقدایی :بعد از عملیات عاشورای سه که 25مرداد ماه 1364انجام شد، آماده شدیم برای یک عملیات بزرگ که می دانستیم در بهمن یا اسفندماه انجام می شود. در این مدت، کار آماده سازی را انجام می دادیم. وقتی نیروها در اردوگاه دوکوهه و کوثر بودند، از فرصت استفاده کردیم و وضعیت لشکر10 رو به رشد رفت و سپاه برای ما در دزفول یک خانه اجاره کرد. من هم به تهران آمدم و خانواده ام را به دزفول بردم. آن زمان یک پسر داشتم و همسرم هم باردار بود. خداوند تازه به شهید آیت هم یک فرزند پسر داده بود. همسر من تنها بود و چون شهید آیت هم معاونم بود و به تازگی فرزند دار شده بود، از او خواستم که خانواده اش را به دزفول بیاورد. آن وقت ها قائل به زد و بند و امکانات نبودیم. عقب ماشین، چند تخته پتو و کمی ظرف و ظروف می گذاشتیم و این همه زندگی مان بود. من این زندگی را قبلا هم امتحان کرده بودم. یک ماشین به شهید آیت دادم و رفت به تهران و چند روز بعد با همسر و مادر همسر و فرزندش به دزفول آمد. زندگی خوبی داشتیم و گاهی اوقات با همدیگر به خانه می رفتیم؛ گاهی او می آمد و من نبودم و گاهی هم برعکس. یک خانه بزرگ و حیاط دار بود که 3-4 اتاق داشت. بعد تعدادمان هم زیاد شد. نزدیک زمستان که شد، دوباره یک خانه دیگر اجاه کردیم وچند نفر از دوستان دیگر را هم آوردیم به آنجا. خانه ای که داشتیم، 4 اتاق داشت و یکی دیگر از دوستان هم خانواده اش را به آنجا آورد. نزدیک عملیات، چون بیشتر وقتمان در منطقه می گذشت، خانواده هایمان را دوباره به تهران برگرداندیم. این وضعیت زندگی من با شهید آیت، قبل از شهادتش بود. شهید آیت، سید طباطبایی بود و برادرش در عملیات والفجر مقدماتی شهید شده بود و پیکرش برنگشته بود. یک جورهایی شبیه من بود چون برادر من هم در والفجر یک شهید شده و پیکرش نیامده بود. این ها باعث می شد با هم صمیمی تر باشیم. شهید آیت فردی متدین، حرف گوش کن، مطیع، با استعداد، با جنم، خلاق، خوش فکر و مشرف به همه کارها بود. زیر گلویش را بوسیدم؛ همانجا ترکش خورد و شهید شد / خجالت شهید آیت به خاطر کوتاه کردن محاسنش / شهدا ما را به یاد و دیدارشان دعوت می کنند *جریان شهادت شهید آیت یادتان هست؟ در عملیات والفجر 8، حمله در دو منطقه اصلی انجام شد، یکی در منطقه خرمشهر و یکی در منطقه فاو. الان می گویند که در منطقه خرمشهر، عملیات فریب انجام شد ولی اگر عملیات در فاو موفقیت آمیز نبود، اینجا به منطقه اصلی تبدیل می شد. در عملیات والفجر8، سه تیپ قدرتمند شامل تیپ الغدیر یزد، تیپ 21 امام رضا(ع) از مشهد و تیپ 10 سیدالشهدا(ع) از تهران در منطقه خرمشهر، عمل کردند. روبروی خرمشهر و در اروندکنار، یک جزیره ای است به نام ام الرصاص. این جزیره مثل موز است؛ طولش 11 کیلومتر و عرضش حدود 400 متر بوده و همه اش نخلستان و نیزار است. قرار بود که ما به این جزیره برویم و بعد از عبور از آن، به سمت جنوب بصره رفته و آنجا را تهدید کنیم و کل راه فاو و ام القصر را ببندیم. شب 21 بهمن به خط زدیم. من فرمانده گردان بودم و کنار سردار علی فضلی در مقر فرمانده لشکر بودم. شهد آیت در کنار اسکله بود و یکسری سلاح های مستقیم زن را کنار اسکله گذاشته بودیم، مثل 106 و اس پی جی. پشت سوله، کنار نهر عرایض هم چند قبضه خمپاره 120 گذاشته بودیم و تقریبا مسئولیت محور جلو را به شهید آیت داده بودند. عملیات از نظر ما همان موقع که غواص ها را رها کردیم و به آب زدند شروع شد. من به قرارگاه آمدم و در آنجا آتش ها را هماهنگ می کردیم. به محض اینکه ساعت 12 شب شد، رمز عملیات را گفتند. زیر گلویش را بوسیدم؛ همانجا ترکش خورد و شهید شد / خجالت شهید آیت به خاطر کوتاه کردن محاسنش / شهدا ما را به یاد و دیدارشان دعوت می کنند سردار فلکی و جانباز حاج فیروز احمدی بر سر مزار شهید آیت نیروهای ما و غواص ها، سرپل کوچکی در جزیره ام الرصاص را گرفتند و قرار بود که نیروها با قایق بروند اما یکی – دو تا دوشکای عراقی بود که خیلی اذیت می کردند. من همانجا پشت بیسیم با شهید آیت گفتم: پس چکار می کنی؟ دوشکاها دارند اذیت می کنند و نمی گذارند قایق ها بروند... بعد از این که آن دوشکاها را با 106 زدند و خاموش کردند، و نیروها رفتند، دیدم صدایی از آیت پشت بی سیم نمی آید. معمولا هم بی سیم چی اش صحبت می کرد. من چند بار به بیسیم چی گفتم که به آیت بگویید صحبت کند که گفت: نیست... و خلاصه نزدیکی های صبح بود که به من گفتند آیت پرکشید. (چشمان سردار خیس می شود). *پیکر شهید آیت را دیدید؟ من حتی نتوانستم پیکر شهید آیت را ببینم. وقتی بعد از عملیات برگشتیم و جای خالی آیت را دیدم، خیلی برایم سخت شد. بعدا که کمی سرم خلوت شد و توانستم با موتور به معراج شهدا بروم تا آیت را ببینم، فهمیدم که چند دقیقه قبلش، او را انتقال داده اند و انجا هم نتوانستم ببینمش. (اشک ها باز به چشمان سردار راهی می شوند.) زیر گلویش را بوسیدم؛ همانجا ترکش خورد و شهید شد / خجالت شهید آیت به خاطر کوتاه کردن محاسنش / شهدا ما را به یاد و دیدارشان دعوت می کنند *قبل از شهادت چطور؟ آخرین باری که شهید آیت را دیدید کی و کجا بود؟ شب قبل از رفتن به خط و شهادت شهید آیت، نیروها را در مقرمان جمع کردیم تا آخرین توجیهات را داشته باشیم.محاسن شهید آیت بلند بود و من هم به خاطر احتمال حملات شیمیایی اصرار داشتم که نیروها محاسنشان را کوتاه کنند تا در موقع لزوم و استفاده از ماسک، مواد شیمیایی به داخل ماسکشان نفوذ نکند. شهید آیت هم با اکراه، ریشش را زده بود. معمولا هم شب عملیات، شال سبزش را می انداخت. بعد از آن مراسم و انجام صحبت های لازم و مداحی، شهید آیت یک قرآن به دست گرفت و کنار درب ایستاد و من هم کنارش ایستادم تا بچه ها را بدرقه کنیم. نیروها از زیر قرآن رد می شدند و می رفتند و با هم وداع می کردیم. آخر کار نوبت رسید به خودمان. من دست انداختم به گردن آیت و با هم روبوسی کردیم. کمی خجالت کشید از اینکه ریشش را زده بود، چون من ریشم را نزده بودم. همینطور که شهید آیت در آغوشم بود، سمت چپ گلویش را بوسیدم و در همان حال و فضای معنوی، احساس کردم که آیت، بوی خاصی می دهد. زیر گلویش را بوسیدم؛ همانجا ترکش خورد و شهید شد / خجالت شهید آیت به خاطر کوتاه کردن محاسنش / شهدا ما را به یاد و دیدارشان دعوت می کنند معمولا بچه ها عطر می زدند خصوصا عطر تیرز فرانسوی، اما آن بو، با عطرهای معمولی فرق داشت. یک لحظه مکث کردم و چیزی هم نپرسیدم. بعدها که عکس پیکر شهید آیت را دیدم، دقیقا ترکش به همان قسمت از گلویش اصابت کرده بود. *نحوه شهادتشان چطور بود؟ شهید آیت برای هماهنگی قبضه های ادوات برای خاموش کردن آن سنگرهای دوشکا، گلوله ای می آید و یک ترکش به زیر گلویش می خورد و همانجا شهید می شود. *پس دیدار بعدی تان رفت تا سر مزار شهید آیت و احتمالا دیدار با خانواده اش... من چیزی حدود یک ماه و قبل از چهلم شهید آیت به تهران آمدم. شب که رسیدم، با همان لباس جبهه بودم که همسرم گفت: خانواده شهید آیت می خواهند به یزد بروند و منتظر تو هستند. من هم بی معطلی راهی خانه شهید آیت شدم. به یک عبارتی شهید آیت، معاون من بود و به عبارت دیگر، من مسئولش بودم. ببینید، وقتی امروز حتی صمیمی ترین و نزدیک ترین آدم ها در یک ماشین می روند و یک اتفاق یا حادثه ای برایشان پیش می آید، همه آن راننده را مقصر می دانند و یا به عبارتی از او توقع دارند. وقتی من به عنوان فرمانده این شهید بودم، باید خانواده آن ها حداقل از ما توقعی می داشتند. وقتی تلفن زدم به منزل برادرشان و وقتی که به خانه شان رفتم، به محض اینکه زنگ درب را زدم، دیدم که یک جمعیتی، هجوم آوردند به سمت من. ما شروع کردیم به سلام و علیک با برادر و پدر شهید آیت. مادر شهید آیت وقتی من را دید، احساس کردم اگر منع شرعی نبود، من را جای پسرش بغل می کرد. صحنه توصیف ناپذیری در آنجا اتفاق افتاد که خانواده ای که فرزندشان شهید شده، با دیدن همرزم پسرشان، چنین حس صمیمی و نزدیکی را انتقال دادند. این ها در زمان خودش یک تحلیل دارد که ما چگونه در آن شرایط، خودمان را جمع و جور کردیم، ولی یک اثر هم می گذارد که آن اثر این است که وقتی از آن خانواده جدا می شوی، دِین و تعهدت نسبت به آن شهید و آن مسیر، مستدام تر و پابرجاتر و عمیقتر می شود. این هم یکی از آن حوادثی بود که در زمان جنگ خیلی اتفاق می افتاد، مخصوصا برای ما که برمی گشتیم و خانواده شهدا را می دیدیم.
وصیت نامه
.............................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................
اهداف و سلوک
بسیار صبور، متین و بادرایت بود. شجاع بود؛ چون اگر شجاع نبود، شب عملیات، در نوک پیکان، او را مسئول هماهنگی آتش های مستقیم نمی کردند









