
شهید زنده شیخ ابراهیم زکزاکی
۱۴۰۱-۱۰-۱۴
شهید آرشام سرایداران
۱۴۰۱-۱۰-۱۴شهید صدیقه رودباری
شهید صدیقه رودباری
محل تولّد : تهران
محل شهادت : بانه
تاریخ تولّد : 1340/12/18
تاریخ شهادت : 1359/05/28
نوع شهادت : شلیک گلوله توسط منافقین
محل دفن : بهشت زهرا (س) تهران قطعه ۲۴ ردیف۳۲ شماره ۸
تعداد فرزند : 0
زندگینامه
شهیده «صدیقه رودباری» ۱۸ اسفند ۱۳۴۰ در تهران به دنیا آمد. وی در دوران دبیرستان فعالیتهای انقلابی خود، مانند: تکثیر اعلامیهها و نوارهای سخنان حضرت امام (ره) را آغاز کرد. شهید رودباری روزهای آخر مرداد ۱۳۵۹ بعد از کلاسهای آموزش نظامی، همراه با همه خواهرهای در حال آموزش، در یک اتاق جمع میشوند که یکی از آنها در حین تمیز کردن اسلحه، ناخودآگاه تیری را شلیک میکند. گلوله به قفسه سینه صدیقه میخورد که در نهایت نیز مشخص شد دختر شلیککننده، یک منافق بوده است. سرانجام این بانو در ۲۸ مرداد ۱۳۵۹ به آرزوی همیشگیاش رسید. پیکر شهیده صدیقه رودباری در قطعه ۲۴ بهشت زهرای تهران آرام گرفت.
خاطرات
دیگر از صدای مارش جنگ خبری نیست. دیگر از اعزام داوطلبان و بسیجیان به جبههها اثری نیست. جبههها فقط به مکان خاطرهها تبدیل شدهاند. آدمهای آن روزها با دیدن عکسهای یادگاری خود تنها حسرت آن روزگاران را میخورند. شهدا، اما بر پیمان خود ماندند و عند ربهم یرزقونند. ایام جوانی و تشنگی نسل جوان آن روزها، عالمی برای خودش داشت. صدیقه رودباری و برادرش عبدالحمید همزمان با اولین جرقههای تحولات انقلاب در هر صحنه و مکانی، حضوری فعال و خستگیناپذیر داشتند؛ از فعالیت در مدرسه و مسجد گرفته تا حضور پر رنگ در راهپیماییها، از مقاومت صدیقه مقابل سربازان حکومت نظامی در مدرسه تا فرار عبدالحمید از خدمت سربازی با فرمان امام، از کمک صدیقه به معلولان ذهنی و رسیدگی به وضع آنان به صورت هفتگی تا مقابله مسلحانه عبدالحمید در شامگاه پیروزی انقلاب اسلامی با نیروهای گارد شاهنشاهی و...***صدیقه فرزند چهارم خانواده رودباریها بود که در تهران به دنیا آمد ولی پدر و مادرم اهل شهمیرزاد سمنان هستند.مریم رودباری خواهر صدیقه می گوید: خواهرم تا خودش را شناخت به دنبال حقیقت بود. جرقههای انقلاب که زده شد با آگاهی در این مسیر قرار گرفت. انقلاب خواهرم را به یک مبارز تبدیل کرده بود که همه چیزش را در راه انقلاب اسلامی گذاشت و با ایمانی سرشار به پیشواز خطر میرفت. در دبیرستان اقدام به تکثیر و پخش اعلامیه حضرت امام خمینی (ره) میکرد. صدیقه در جمعه خونین ۱۷ شهریور سال ۵۷ دوشادوش خواهران انقلابی ابتدای صف علیه حکومت ظالم پهلوی ایستاد. نوجوانی صدیقه همزمان شد با دوران انقلاب که با تشویق برادرم در کتابخانه امام حسن (ع) نارمک فعالیت میکرد.
وصیت نامه
بسمه تعالی سلام خواهر خوبم ... الان در سقز هستم و احتمال هر برنامهای در این جا هست. صد در صد وقتی این ورقه میرسه دستت، دیگه نیستم و یا به عبارتی دیگر و بنا به عقیده خودم، روحم از جسم ناچیزم اوج میگیرد و به خدا میرسه. اما چرا گفتم خدا؟ چون که میخواهم بدونی خدا وجود دارد، نه وجودی که من و تو داریم، نه؛ بلکه خیلی عظیمتر و بزرگتر از آن چیزی که میدونیم و هستیم. بارها میخواستم موضوع خدا را به میان بکشم، اما دیدم هر بار سدی فرا راهمان هست، در ثانی تو آنقدر پاک و بزرگ و عزیز برای من بودی که باور این مسئله که تو خدا را نفی میکنی، برایم غیر قابل فهم و حتی غیر قابل قبول بود.. پس باید چیزی باشه که تو بگویی نیست، که آن هم میشود انکار، مثل این که من درختی در اطاق میبینم، بعد میگویم نیست. خوب این مسئله خود بخود انکار حقیقت است. در ثانی من به تو میگویم که پرستش خدا کلا پرستش در ذات و فطرت هر انسانی است، چرا که وقتی خدا را برداشتیم جایش علم را گذاشتیم . دوست خوبم، میبخشی که این قدر پرچونگی کردم، باور کن آرزو داشتم با هم بودیم تا مسائل این جا را به چشم میدیدی و خیانتهایی که شده و به نظرت خدمت آمده است را از جلو میدیدی. چون میدانم آن قدر صداقت داری که از دیدی بازتر و به دور از چارچوب زندانی سازمانت، دیدگاهت را تشریح کنی. خوب، شاید وقت خداحافظی رسیده، آره باید از دوستیها برید، دلبستگیها را دور ریخت. اما مثل پرندهای که میمیرد پروازش را به خاطر داشته باشیم و به یادش باشیم، چرا که شاید حتی لحظهای به پرواز دور از قفس او، نظارهگر بودیم. اما من از دوست خوبم و خواهر مهربانم میخواهم که به وصیت من عمل کند و بره و خدا را بشناسه و ببینه که چیه که قدرت به ما میده، چیه که ما را از خانه بریده از لذت دنیوی بریده و ما را اجر آخرت ابدی داده. دوست خوبم برای من اشک نریز و بدان لحظهای آرام میخوابم که جای خالی خودم را به وسیله تو پر ببینم و بانگ «اشهد ان لا الا الله» و «اشهد ان محمد رسول الله» را بشنوم. *قرآن منو از مادرم میگیری و همیشه با خودت نگهدار* ۲۵ تیر ۱۳۵۹ #
اهداف و سلوک
صدیقه علاوهبر شهامت و شجاعت فوقالعاده، از هوش و ذکاوت و معلومات اسلامی خوبی برخوردار بوده و همین مسائل هم باعث شده بود که بتواند کلاسهای عقیدتی و فرهنگی را به خوبی اداره کند و کلاسهای متعددی در سطح بانه داشته باشد. صدیقه در اکثر روزها به خانه شاگردانش میرفت و از نزدیک با فرهنگ مردم کرد آشنا میشد و سعی میکرد حتی در حل مشکلات خانوادگی نیز به آنها کمک کند. به گفته فرماندهشان او همیشه هنگام حرکت در شهر یک کلاشنیکف قنداق تاشو و دو نارنجک به همراه داشت و آنها را زیر چادرش پنهان میکرد، بهگونهای که هیچکس حتی فکرش را هم نمیکرد. حتی دو بار ضدانقلاب تصمیم به حمله مسلحانه به خانمها میگیرد؛ ولی وقتی میفهمند که او مسلح است وحشت کرده و جرات کوچکترین حرکتی را پیدا نمیکنند.****
مریم خواهر صدیقه، که پنج سال از او کوچکتر است و نزدیکترین فرد خانواده به صدیقه محسوب میشود میگوید: زمانی که دختر کوچکی بودم به یاد دارم که او را در آرزوی رسیدن به هدفی مشتاق و بیتاب میدیدم. بهنظر میرسید که از همان روزی که قدم در این راه گذاشت میدانست که به شهادت خواهد رسید.
شبها چراغ اتاقش تا نیمه شب روشن بود، صبح که میرفتم میدیدم کتابها دورش ریخته و تمام حرفهایش را روی کاغذ آورده.
اکثر شبها نماز شب میخواند و هر شب بعد از نماز شب، ساعتها با خدا راز و نیاز میکرد و از او شهادت میطلبید. و از من نیز میخواست که دعا کنم تا او شهید شود. ما اصلا نمیدانستیم او طبع شعر هم دارد. تکههای جالب ادبی دارد که در مورد امام و انقلاب و شهادت است و این مسائل از اوایل انقلاب در فکر او بوده و از ابتدا هم به فکر شهادت بوده است.









