
شهید سجّاد عفتی
۱۴۰۱-۱۰-۱۶
شهید حمید باکری
۱۴۰۱-۱۰-۱۶شهید سجّاد خلیلی
شهید سجّاد خلیلی
محل تولّد : بهشهر
محل شهادت : خانطومان
تاریخ تولّد : 1370/09/15
تاریخ شهادت : 1395/01/21
نوع شهادت : جراحت ناشی از اصابت گلوله به پهلو
محل دفن : گلزار شهدای بهشهر
تعداد فرزند : 0
زندگینامه
شهيد سيد سجاد خليلى در تاريخ پانزدهم آذر 1370 در خانواده اى مذهبى و انقلابى در روستای «متکازین» از توابع شهرستان بهشهر،استان مازندران ديده به جهان گشود. پدرش سيد احمد و مادرش سيده زهرا نام داشت. سيد سجاد در 1 آبان ماه سال 1389 وارد سپاه پاسداران انقلاب اسلامى شد و به عضويت سپاه درآمد. سيد سجاد با اينكه سن كمى داشت ولى مردى دلير و شجاع بود. براى دومین بار به سوريه اعزام مى شود كه در حين عملياتى ويژه در منطقه (120)، در درگیری با داعش در جنوب سوریه در تاریخ 21 فروردین 1395 مفقودالاثر مى شود. همرزمانش از نحوه ى شهادت سيد سجاد اينگونه مى گويند كه دو نفر از همرزمان سيد سجاد زخمى شده بودند و سيد سجاد براى نجات آنها ميرود كه از ناحيه پهلو دچار جراحت شديد مى شود و به دست داعش هاى ملعون اسير مى شود و مفقودالاثر مى شود. در اعياد مبارك بزرگ قربان تا غدير در سال 97 هديه الهى به مردم شريف مازندران اينگونه رقم خورد كه پيكر شهيد «سيد سجاد خليلى» به همراه پيكر سردار شهيد «سيد جلال حبيب الله پور» پس از گذشت چند سال دورى و چشم انتظارى شناسايى شد و پس از طى مراحل مختلف آزمايشات متعدد؛ ابدان مطهرشان ثبت و پس از انجام سير مراحل ادارى، به ميهن اسلامى انتقال داده شد.
خاطرات
چند روزی بود می خواست یه چیزی بگه.. آروم و قرار نداشت ؛ نمی دونست چطور بگه... چند باری گفت: می خوام برم سوریه . گفتم: نرو مامان تازه از ماموریت برگشتی. دید که خیلی مخالفم بهم گفت مامان پس چرا مسجد میری ؟ برای حضرت زینب (س) و امام حسین (ع)سینه میزنی ؟ الان حضرت زینب، به ما احتیاج داره ، دوست داری مقبره شو خراب کنن ؟ اگر دوست داری من نمیرم. وقتی اسم حضرت زینب رو می آورد ناخوداگاه قانع شدم و دیگه حرفی نمی زدم. یه شب دیدم یه چیزی میخواد بگه .من و پدر و برادرش نشسته بودیم، پدرش شب بخیر گفت و داشت میرفت بخوابه که سجاد گفت: بابا ! من فردا می خوام برم ماموریت .. پدرش گفت :کجا؟ گفت: بندرعباس. پدرش با تعجب پرسید، چه ماموریتی ؟ گفت طرح اربعین هست و ما هم می خواهیم بریم اونجا.. یه کم با خودش کلنجار رفت کمی صبر کردو گفت میخوایم بریم سوریه . پدرش گفت: در پناه خدا . حضرت زینب (س) پشت و پناهت باشه. من حالم یه طوری شد به سیدسجاد گفتم: مگه بهت نگفته بودم نرو مادر. گفت: مامان منم اون روزبه شما توضیح دادم اوضاع رو... دیدم از یه طرف حضرت زینب ..و خواسته قلبی پسرم جلوم هست و نتونستم مانعش بشم و دل پسرم و بشکنم.. با التماس گفتم پس سجاد به شرطی که اونجا رفتی هر روز به من زنگ بزنی . ازینکه دیده بود بالاخره رضایتمو گرفت برق شادی تو چشماش موج زد و باخوشحالی گفت: چشم؛ هر روز زنگ میزنم مامان؛ شما فقط اجازه بده من برم. 🌷 گفتم :باشه پسرم برو..در پناه خدا . من تو رو سپردم به حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س). فردا صبح خودم بدرقه ش کردم و.. رفت. آب و ریحان پشت پای چشمهایت ریختم بر نگشتن از سفر رسم مسافرها نبود خبر داشت که اگه بدقولی کنه و روزی زنگ نزنه چه دلشوره هایی میاد سراغم هر شب به من زنگ میزد .. اگر یک شب نمی تونست فرداش زنگ میزد...
وصیت نامه
بسم رب الشهدا و الصديقين سپاس خداوند كريم را كه با وجود گناهان بسيار دوباره اين عبد رو سياه را براى دفاع از حرم همه خانم زينب(س) انتخاب نمود و خداوند بارى تعالى را بابت اين سعادت شاكرم. پدر و مادر گرامى؛ باور كنيد نمى دانستم اعزان داريم والا حتماً شما را مطلع مى كردم و از شما حلاليت مى طلبيدم پس ببخشيدم. اميدوارم كه اگر سعادت شهادت نصيب من شد بر اين امر الهى صبر كنيد همچون حضرت ام البنين(س) و بدانيد محتاج دعاى خيرتان هستم. برادران عزيزم؛ ان شاءالله در خط ولايت بمانيد و راه نا تمام مرا ادامه دهيد. ان شاءالله شما هم زندگى دنيوى و اخروى با سعادت داشته باشيد. دوستان گرامى؛ بدانيد روزگار خود را آرايش به زيور هاى دنيوى مى كند و شما سعى كنيد كه فريب اين زيورهاى دنيوى را نخوريد. مردان را دعوت به حيا و بانوان را دعوت به رعايت حجاب مى كنم كه جامعه سعادتمند شود. همكاران گرامى؛ حلال كنيد اين حقير را مخصوصاً دوست بزرگوارم برادر عمار كريمى و عزيز دلم امين نديمى. «ما را بنويسيد فداى سر زينب(س)» روى سنگ قبرم فقط جمله بالا را بنويسيد 1.30 بامداد 1395/1/15 سيد سجاد خليلى
اهداف و سلوک
چند روزی بود می خواست یه چیزی بگه.. آروم و قرار نداشت ؛ نمی دونست چطور بگه... چند باری گفت: می خوام برم سوریه . گفتم: نرو مامان تازه از ماموریت برگشتی. دید که خیلی مخالفم بهم گفت مامان پس چرا مسجد میری ؟ برای حضرت زینب (س) و امام حسین (ع)سینه میزنی ؟ الان حضرت زینب، به ما احتیاج داره ، دوست داری مقبره شو خراب کنن ؟ اگر دوست داری من نمیرم. وقتی اسم حضرت زینب رو می آورد ناخوداگاه قانع شدم و دیگه حرفی نمی زدم. یه شب دیدم یه چیزی میخواد بگه .من و پدر و برادرش نشسته بودیم، پدرش شب بخیر گفت و داشت میرفت بخوابه که سجاد گفت: بابا ! من فردا می خوام برم ماموریت .. پدرش گفت :کجا؟ گفت: بندرعباس. پدرش با تعجب پرسید، چه ماموریتی ؟ گفت طرح اربعین هست و ما هم می خواهیم بریم اونجا.. یه کم با خودش کلنجار رفت کمی صبر کردو گفت میخوایم بریم سوریه . پدرش گفت: در پناه خدا . حضرت زینب (س) پشت و پناهت باشه. من حالم یه طوری شد به سیدسجاد گفتم: مگه بهت نگفته بودم نرو مادر. گفت: مامان منم اون روزبه شما توضیح دادم اوضاع رو... دیدم از یه طرف حضرت زینب ..و خواسته قلبی پسرم جلوم هست و نتونستم مانعش بشم و دل پسرم و بشکنم.. با التماس گفتم پس سجاد به شرطی که اونجا رفتی هر روز به من زنگ بزنی . ازینکه دیده بود بالاخره رضایتمو گرفت برق شادی تو چشماش موج زد و باخوشحالی گفت: چشم؛ هر روز زنگ میزنم مامان؛ شما فقط اجازه بده من برم. 🌷 گفتم :باشه پسرم برو..در پناه خدا . من تو رو سپردم به حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س). فردا صبح خودم بدرقه ش کردم و.. رفت. آب و ریحان پشت پای چشمهایت ریختم بر نگشتن از سفر رسم مسافرها نبود خبر داشت که اگه بدقولی کنه و روزی زنگ نزنه چه دلشوره هایی میاد سراغم هر شب به من زنگ میزد .. اگر یک شب نمی تونست فرداش زنگ میزد...









