شهید حسین املاکی
۱۴۰۱-۱۰-۱۸
شهید نور خدا موسوی
۱۴۰۱-۱۰-۱۸شهید محمّد حسین نواب
شهید محمّد حسین نواب
محل تولّد : ..............
محل شهادت : …...
تاریخ تولّد : ..............
تاریخ شهادت : .................
نوع شهادت : .................
محل دفن : .................
تعداد فرزند : .................
زندگینامه
جنگ تمام شده بود، خیلیها برگشتند سر خانه و کارشان. آنها که هنوز دغدغه مبارزه داشتند فهمیدند که باید در جبهههای دیگری چون علم و دانش مشغول شوند. اما او یکی از سخت ترین جبههها را انتخاب کرد. سیدمحمدحسین شال و کلاه کرد و رفت بوسنی! جایی که غربیها کمر همت بسته بودند تا این منطقه مسلمان را از قلب اروپا حذف کنند. سیدمحمدحسین طلبه بود و در بوسنی هم بیشتر کارهای فرهنگی میکرد. این کارها آنقدر تاثیرگذار بود که وقتی کراواتها اسیرش میکنند قبل از اینکه رایزنیهای معمول جواب دهد و مثل بقیه اسرا آزاد شود، شهیدش کنند. سید را در دیار غربت بعد از شکنجه شهید کردند. متن زیر تلخیص شده روایتی از زندگی این شهید والامقام است که نشریه «خط» که محصول خانه طلاب جوان است آن را منتشر کرده است. بچههای «خط» برای سر و سامان دادن به این روایت سراغ خانواده و دوستان شهید سیّدمحمّدحسین نوّاب رفتهاند و روایتی که از این شهید بزرگوار ملاحظه می فرمایید، تلفیق چهار مصاحبه با آقایان سیّداحمد نوّاب (برادر شهید)، سیّد عبدالفتّاح نوّاب (شوهر خواهر شهید)، مصطفی فرهودی (هم بحث و هم حجره شهید) و احمد شیخ بهایی (هم رزم شهید در بوسنی) است. شهید سیدمحمّدحسین نوّاب در خانوادهای به دنیا آمد که پدر، روحانی و شاگرد مرحوم حضرت امام و بسیار آدم محتاط و متعهّد و متدیّنی بود. مادرش هم یکی از بانوان متدیّنه و مورد توجّه بانوان متدیّن بود. در این خانواده بچّه ها تقریباً همه یا طلبه بودند و یا بعد از این که حوزه را گذراندند، به سراغ کارهای دیگر رفتند.پدرش ارادت مند امام بود. چه در آن دوره ای که در قم بود و چه در نجف، با امام مراوده داشت. کسی که خودش شیفته امام باشد، فرزندانش را نیز شیفته تربیت می کند. حسین آقا در این خانه، چهارمین فرزند پسر از پنج پسر خانواده بود و خود ایشان بارها می گفت که پنج نفر، یکی اش خمس است و باید پرداخت شود! شهید نواب چشمم به برگه بغل دستی افتاد دوران دبیرستان و راهنمایی را در اصفهان گذراند. در دوّم دبیرستان طلبه شد و به حوزه علمیه قم رفت و در مدرسه حقّانی مشغول به تحصیل شد. بعد مدرک تحصیل دیپلم را هم گرفت و دانشگاه هم قبول شد. آن اوایل یک امتحان هفتگی که از برکات و ابتکارات شهید قدّوسی بود، در مدرسۀ حقّانی برگزار میشد. دیدم که شهید نوّاب، بعد از یکی از این امتحانات هفتگی، به شدّت ناراحت است. پرسیدم: چی شده؟ گفت: ناخواسته چشمم روی جواب سؤالی افتاد که یکی از بچّهها نوشته بود. جواب را هم بلد بودم، ولی چون چشمم روی جواب افتاد، احتیاط کردم و ننوشتم. با این حال، دنبال حلّ این مسئله بود که اگر مرتکب حرامی شده، آیا این نمره در زندگیاش تأثیر منفی خواهد داشت یا نه؟ چه قدر روی این مسئله نگران بود! این نشان می دهد که افراد، بیحساب شهید نشدند. البته در کنار اشتغال به تحصیل حوزوی، جبهه را فراموش نکرد؛ این در حالی بود که نگاه های مخالفی هم در این زمینه وجود داشت. البته در همان مدرسۀ شهیدین، مجموعهای بودند که واقعاً جبهه رفتن، کار اصلی ایشان بود و زمانی که برمیگشتند، درسهایشان را خیلی خوب و مرتّب و منظّم میخواندند. گردان یازهرا(س) را انتخاب کرد یک بار در حاج عمران، مجروح و بستری شد. در عملیات های والفجر۸، کربلای۵، بیت المقدّس۷ و کربلای۱۰ حضور فعّال داشت. بیشتر به لشکر ولیّعصر دزفول می رفت؛ البته آنوقت تیپ ولیّعصر بود. چه در دوره انقلاب که ایشان در آن موقع، نوجوانی بود و چه در زمان جنگ که مرتباً سعی می کرد به سرعت خودش را برای عملیات ها برساند و سعی هم می کرد به صورت گمنام شرکت کند. بهشدّت علاقمند به حضرت زهرا(س) بود. دائماً انگشترهای عقیقی میگرفت که روی آن ها یازهرا نوشته شده بود و این ها را به فرمانده هان و رزمنده ها هدیه میداد. در لشکر ولیّعصر گردانی بود به نام “یازهرا”. آن گردان را برای خود انتخاب کرده بود. گاهی اوقات عملیات میشد، یک ماه قبل از عملیات می رفت و یک هفته، دو هفته بعد از عملیات میآمد و گاهی هم ماندنش طولانی میشد. اما وقتی که برمیگشت، جبران میکرد. جبرانش هم این بود که همین مجموعه طلبههایی که جبهه میرفتند، چون همدیگر را میشناختند، به یکدیگر در جبران عقب ماندگی درسی کمک میکردند. اگرچه تا حدودی هم عقب میماندند. اما چون مسئله دفاع از اسلام و کشور اسلامی در بین بود و تمام کیان اسلام وابسته بدان بود، جنگ نابرابری بود که تمام توجّه امام امّت بدان بود و از مردم و طلاب خواسته بودند تمام توجّهشان بدان مسئله باشد، همه این ها باعث می شد که طلابی مثل شهید نوّاب به این مسئله، به عنوان یک موضوع محوری و اصلی نگاه کنند.
خاطرات
شنیده بود شکل مبارزۀ بعد از جنگ، کاملاً تغییر کرده؛ کاملاً به یک شکل فرهنگی تبدیل شد. به همین جهت، ایشان شروع کرد به خواندن فلسفه. بدایه الحکمه را خواند، نهایه الحکمه و اشارات را خدمت استاد خواند. یعنی مباحث فلسفی را به جِدّ پی گیر بود و گاهی که با هم صحبت میکردیم، میگفت که الان مبارزه در این صحنه است. این تیزبینی شهید نوّاب بود که تشخیص داد در این زمان چه باید بکند. در دوران طلبگی، میگرن شدیدی گرفته بود که تا اواخر عمرش هم ادامه داشت. ولی با این اوصاف هیچ وقت ندیدم درسش را رها کند یا مباحثهای که با هم داشتیم، فراموش کند. درس اخلاق مرحوم حضرت آیتالله بهاءالدینی«قدّس سرّه» را هیچ وقت فراموش نمیکرد و در یک مقطعی هم درس اخلاق آیتالله مظاهری«حفظه الله» را شرکت می کرد. در کنار درس با آن مرارت های زیادی که در اثر میگرن می ک شید، برنامه های اخلاقی خود را هم پی می گرفت. شخصیتی جامع داشت. علاوه بر توجّه به درس و اخلاق، به مسائل روز علمی و اجتماعی هم اهمیت می داد. مثلاً تازه بحث کامپیوتر مطرح شده بود. اواخر سال ۶۹ بود و افراد کمی هم بودند که کار با کامپیوتر را بلد باشند. ولی شهید نوّاب به توصیۀ یکی از بزرگان حوزه، جزو اوّلین کسانی بودند که کار با کامپیوتر را یاد گرفتند. همچنین از ابتدای جنگ، شروع کرد به یادگیری زبان انگلیسی. الان اگر به طلبهای بگوییم که باید زبان انگلیسی بخوانی، ضرورتش روشن است. اما اوایل دهۀ هفتاد، این ضرورت ملموس نبود. ولی ایشان به این درک ضرورت می رسید. شش سال که با ایشان همحجره بودم، میدیدم چقدر تلاش میکند که این زبان را یاد بگیرد. امکانات آ ن موقع که مثل حالا نبود که خیلی راحت با سی دی، کار خود را پیش می برید. آن موقع، گیرآوردن یک نوار مکالمه انگلیسی خیلی سخت بود. به هرحال از جمله برنامه هایی که شهید بهشتی و شهید قدّوسی در مدرسه حقّانی داشتند، برنامۀ زبان بود. معمولاً چهارسال مکالمه عربی و چهارسال مکالمۀ انگلیسی بود. شهید نوّاب هم در این برنامه شرکت می کرد. لذا هم به زبان انگلیسی و هم به زبان عربی مسلّط بود. البته نکته مهم دیگر برای طلابی که میخواهند در عرصه بین الملل وارد شوند، بنیۀ دینی بسیار قوی است. چون در برخورد با یک فرهنگ مهاجم و جذّاب باید سازنده باشد نه این که تحت تأثیر قرار بگیرد.
وصیت نامه
.............................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................
اهداف و سلوک
پانصد کیلومتر راه میرفت تا صله رحم کند در مهربانی و توجّه به دیگران، عنایت خاصّی داشت. حالا امکان دارد طرف مقابل، از نظر وضعیت مالی در اوج هم باشد، ولی از نظر روحی و روانی آسیب پذیر است. حسین آقا سراغ همین افراد می رفت. در فامیل می گشت و احیاناً برخی از خانم هایی که مَحرم بودند و مثلاً سالی بود یا چندسالی بود که زیارت حضرت امام رضا نرفته بودند، خودش شخصاً رانندگی این ها را بر عهده می گرفت و به مشهد می برد. برخی از بستگان نیاز داشتند که ایشان در رسیدگی به برنامه های درسی ، کمک شان بکند. شاید آن ها خودشان هم چنین فکری نمی کردند، ولی ایشان احساس می کرد که الان می تواند به این ها خدمت بکند. گاهی ۴۰۰-۵۰۰ کیلومتر راه می رفت که به کسی کمک کند. یک باره، چهارشنبه با خستگی تمام به مسافرت می رفت، برای این که دل یک نفر را که در دوردست هست، به دست بیاورد. رفت و آمد و هدیه بردن، طرف را برای مدّتی شارژ می کرد. عکس زمانی که پیکر ایشان را به فرودگاه مهرآباد آوردند، ببینید. وقتی پیکر را برزمین گذاشتند، بچّه های فامیل از جمله بچّه های برادر و همشیره ایشان، دور جنازه را گرفته بودند و همه عین این که پدرشان فوت شده، زار می زدند. اطرافیان از گریه این بچّه ها، گریه شان گرفته بود. در نیروهای تبلیغی، بعضی ها یک کاناله هستند؛ مثلاً فقط با کودکان کار می کنند. بعضی ها با گروه های هم سنّ خودشان کار می کنند. بعضی ها با بزرگ تر از خود، ارتباط برقرار می کنند. ولی حسین آقا با همه گروه ها ارتباط عمیقی داشت؛ برای کودکان به طور جداگانه برنامه داشت. آلبوم های بچّه های فامیل، مملوّ از عکس های ایشان است. بهترین چیزی که هدیه می داد، کتاب بود. البته برای نوجوان ها، کتاب های مرتبط با خودشان و گاهی اسباب بازی. در ارتباط با بزرگ ترها، آن چه که آموخته بود را برای خودش بلوکه نمی کرد. مثلاً یادم هست اوّلین زمانی که کار با کامپیوتر را فرا گرفته بود، سعی می کرد بستگان و آشنایان و دوستان را با آن چه یاد گرفته، آشنا کند. وقتی که برادر کوچک تر ایشان، داماد آیت الله امینی شد، ایشان در تمام مراسم و برنامه ها واقعاً حق برادری را ادا کرد. با این که خودش بزرگ تر بود، ولی همه برنامه هایی که برادرش نیاز داشت را دنبال می کرد و خیلی خوشحال بود که می تواند برادر کوچک تر را خوشبخت ببیند. سال جدید را با یاد خدا و آرزوی شهادت آغاز می کنم تعلّقات دنیوی نداشت. وسایل خوبی داشت، ولی به راحتی آن ها را می بخشید. با همان شهریه که خیلی هم کم بود، برای افراد مختلف، هدیه می خرید. در سفرهایی که با ایشان داشتیم، تمام پولی که داشت را هزینه می کرد. آخر سر هم، هرمقدار باقی می ماند، به خادم آن مثلاً مهمان سرا می داد. اما سفر حجّی را که مشرّف شد، چون آدم بی تکلّفی بود، بسیار کم هزینه انجام داد. خودش می گفت که همراهان ما کلّی بار و چمدان داشتند و ما تنها یک ساک دستی داشتیم که حوله های إحرام و لباس مان بود! قاعدتاً در اوّلین سفر، انتظار بر این است که سوغاتی مفصّلی آورده شود و خود شخص هم علاقه دارد که سوغات بدهد. اما به خاطر مسئله مهم تری، اجتناب می کرد. یک حریّت خاصّی داشت. وقتی حرم حضرت امام رضا(ع) را منفجر کردند، تأسّف می خورد که یکی از زائرهای حرم حضرت، نبوده. در جبهه و جنگ هم وقتی شرکت می کرد، با شعف می رفت. وقتی عملیات تمام می شد، با خستگی برمی گشت و می گفت این دفعه هم قسمت ما نشد. روحیه شهادت طلبی ایشان، روحیه ویژه ای بود که باید از آن یاد کرد. در ابتدای همه سررسیدهایش، این جمله را نوشته که «سال جدید را با یاد خدا و آرزوی شهادت، آغاز می کنم.» یک بار در منطقه عملیاتی والفجر۸ باهم سوار بر موتور می رفتیم. یک خمپاره آمد نزدیک موتور و هر دوی مان روی خاکریز پرت شدیم. گرد و خاک شد و ایشان نگران آمد بالای سر من و گفت: چیزی ات نشد؟ گفتم: نه. شروع کردیم به خندیدن. ایشان آن جا از من قول گرفت که اگر شهید شد، من لباس مشکی نپوشم و عزاداری نکنم. طبق همین وصیتی که کرد، بنده در زمان شهادت ایشان، در هیچ کدام از مراسمات و برنامه ها، لباس مشکی نپوشیدم. چرا که عشق و علاقه اش را به شهدا و شهادت می دانستم.









