
شهید نسرین افضل
۱۴۰۱-۱۱-۰۵
شهید نرجس خانعلی زاده
۱۴۰۱-۱۱-۰۵شهید محبوبه دانش آشتیانی
شهید محبوبه دانش آشتیانی
محل تولّد : تهران
محل شهادت : خیابان پیروزی تهران
تاریخ تولّد : 1340/11/01
تاریخ شهادت : 1357/06/17
نوع شهادت : اصابت گلوله به قلب
محل دفن : بهشت زهرا (س)تهران - قطعه ۱۴ ردیف ۱۹۱ شماره ۳۰
تعداد فرزند : 0
زندگینامه
اين شهيد نماد مجموعه اي از ايثارها از خودگذشتگي هايي است که متأسفانه اين روزها کمتر مي بينم. اگر بخواهم او را در چند کلمه معرفي کنيم، بايد بگوييم: کنجکاو، سخت کوش، سرسخت، پر جنب و جوش و فعال، پر از انرژي مثبت و جوياي حقيقت.. یکی از شهدای سرخ هفده شهریور خونین سال ۱۳۵۷ است او در سال 1340 در تهران متولد شد محبوبه در آغوش مادري مؤمن و متعهد و در سايه وجود پربركت پدري فرهيخته، دوران كودكي را گذراند. محبوبه در یک خانواده روحانی و مسلمان متولد شد. پدرش روحانی بود و در حادثه انفجار حزب جمهوری اسلامی به شهادت رسید. او در سنین نوجوانی، به عنوان یک دختر مبارز و مسلمان به صفوف فشرده مردم مسلمان ایران پیوست و در تظاهرات پر شکوه علیه رژیم شاه به شهادت رسید.پدرش علاقه خاصی داشت که فرزندانش از تربیت اسلامی برخوردار باشند؛ به همین دلیل آنها را به مدارسی می فرستاد که جو آنها مذهبی و مبارزاتی بود. یکی از این مدارس، مدرسه رفاه بود که محبوبه دوره ابتدایی و راهنمایی را در آنجا گذراند مدرسهاي كه معلمانش همه الگو و اسوههاي تقوا و علم و معرفت بودند. او همگام با قيل و قال مدرسه، از رشد سياسي اعتقادي و مطالعاتي قوي برخوردار شد و ذهن خلاق و جستوجوگرش بهخوبي پرورش يافت. محبوبه ضمن تحصیل در این مدرسه، در خانواده نیز آموزش های لازم را می دید و هماهنگی این آموز ش ها با برنامه های مدرسه موجب گردید که از همان ابتدا در محیطی اسلامی رشد کند و پایه های اعتقادی او مستحکم شود. فضای انقلابی جامعه و آشنایی با حرکت های اسلامی مبارزاتی موجب گردید که او در نوجوانی با مسائل اجتماعی آشنایی کافی پیدا کند و برای یافتن پاسخ های مناسب به سئوالات بی شمار خود، به مطالعه دقیق و اصولی قرآن و نهج البلاغه اهتمام جدی داشته باشد و از طریق شرکت در مراکز اسلامی مترقی، بر دانش خود بیفزاید . او همچننین به کار های فرهنگی نیز می پرداخت او پایین تر از خیابان سیروس، کتابخانه ای را اداره می کرد و برای بچه های محروم جنوب شهر کتاب می برد. برای آنها یک برنامه مطالعاتی دقیق را قرار داده بود، برایشان داستان های اسلامی را تعریف می کرد و به این ترتیب، یک حرکت اجتماعی عمیق و به دور از جنجال گروه ها را در میان کودکان و نوجوانان آغاز کرده بود. زندگی محبوبه مبتنی بر تربیت اصیل اسلامی و برگرفته از فرهنگ عمیق اسلامی بود؛ لذا این شیوه باید الگوی نسل نوجوان و جوان قرار گیرد. او در صف اول حركتهاي دانشآموزي و اسلامي قرار داشت. سال دوم دبيرستان آخرين سال تحصيلي بود كه نام محبوبه، دانشآموز سنگر علم و مبارزه ر ا براي هميشه ثبت كرد. با حضور در جمع مردم تظاهركننده در ميدان ژاله (شهدا) هفدهم شهريورماه سال ۱۳۵۷ هجري شمسي در جمعهاي خونين، گل وجود محبوبه چون شقايقي سرخ پرپر شد و ژاله خونش، ميدان ژاله را رنگين ساخت. پيكر پاكش در بهشت زهرا (س) مأوا گرفت. چند سال بعد نيز نامزد(شهيد حسن اجاره دار) و پدر بزرگوارش (شهيد غلام رضا دانش) نيز در حادثه هفتم تيرماه سال ۱۳۶۰ش به شهادت رسيدند و با خون خود انقلاب اسلامي را بيمه كردند***نحوه شهادت شهید:
با محبوبه در واپسین لحظات در هفدهم شهریور 57
عروس شهادت
” علی! این همون پسریه که وقتی برای ملاقات
زندانی هامون به اتاق انتظار اوین رفته بودم، دیدمش.
شماره تلفن کتابخونه رو کف دستش نوشتم. شاید امروز
اونو ببینم.“
با چرخش اتوبوس، شانه اش به دیواره آن خورد. در فکر
کتابخانه بود. با پول توجیبی هایش برای آنجا کتاب
خریده بود:
” کاش می تونستم باز هم بخرم. کاش از این کتابخونه ها
همه جا بود، نه فقط توی میدون سید اسماعیل.“
” میدون ژاله نبود؟“
رشته افکارش پاره شد. به سرعت از اتوبوس پیاده شد.
عینکش را از توی کیفش بیرون آورد و آن را روی بینی اش
جابه جا کرد.
میدان ژاله شلوغ تر از آن بود که فکرش را می کرد. هوا رو
به گرمی می رفت. از هر طرف، جمعیت وارد میدان
می شد. خیابان خورشید از همه خیابان های اطراف
شلوغ تر بود. محبوبه می خواست به طرف ضلع شمالی
میدان که زن ها در آن تجمع کرده بودند، برود که
چشمش به سربازانی افتاد که با اسلحه های سنگین،
روی پشت بام خانه های اطراف میدان، آماده بودند. از
حرکت باز ایستاد. سکوت عجیبی بر همه جا حکمفرما
بود. در هوا عطر خاصی موج می زد. شاید عطر شهادت
بود.
کسی شعار نمی داد. صدای ضجه کودکی، سکوت
مقدس میدان را شکست. محبوبه هنوز چشم از سرباز ها
برنداشته بود:
” ان تنصرالله ینصرکم و یثبت اقدامکم.“
آری این فریاد حسین ( ع) بود که در گوش هایش طنین
می افکند و او را زینب وار به خروش می آورد. ناخن هایش
در گوشت کف دست هایش فرو می رفتند. از پشت
شیشه های قهوه ای عینک می توانستی شرار خشم را در
چشم هایش ببینی.
” چه باک از این جلادان؟ چه باک از این خونخواران؟“
” حق همیشه پیروز است.“
” سلام محبوبه!“
” سلام! تو اومدی؟ منو بگو که می خواستم صبحونه رو
خونه شما بخورم، واسه همین زود از خونه راه افتادم.“
” حالا بیا بریم. هنوز که تظاهرات شروع نشده. زود
برمی گردیم.“
” نه دیگه نمی ارزه... الله اکبر.... الله اکبر... الله اکبر.“
شعارها شروع شدند. محبوبه گفت:
” زود باش خودمونو برسونیم به صف زن ها... الله
اکبر... لااله الا الله...“
محبوبه و دوستش رفتند و به صف زن ها پیوستند. رفت
و آمد ماشین ها به میدان ژاله قطع شده بود. از آن سو،
انگشت ها روی ماشه سلاح ها بازی می کردند. در دل
سربازها ترس عجیبی موج می زد و با نگاه های هراسان،
مردم را می پاییدند. مردم توجهی به سربازها نداشتند.
از خیابان های اطراف، ناله پیام آوران مرگ، چیفتن های
انگلیسی که ریوهای خاکستری، آنها را اسکورت
می کردند، شنیده می شد. کم کم تانک ها دور میدان
مستقر شدند و آن را کاملاً محاصره کردند. از بلندگوی
یکی از جیپ ها این پیام خوانده شد:
” از جانب دولت، از تاریخ 17 شهریور به مدت شش ماه،
حکومت نظامی در تهران و 13 شهر دیگر ایران برقرار
می باشد... اجتماعات بیش از سه نفر اکیداً ممنوع
است... فرماندار نظامی تهران: غلامعلی اویسی.“
در میان مردم ولوله افتاد. یکی از روحانیون روی یکی از
بشکه های زباله رفت و مردم را به نظم و سکوت دعوت
کرد:
” نصر من الله و فتح قریب.“
نظامیان متحیر بودند و در دل خدا خدا می کردند که
فرمان تیراندازی داده نشود. هلیکوپتری، همچون
جغدی شوم، بالای میدان می چرخید و هر لحظه، ارتفاع
خود را کمتر می کرد. از داخل یکی از تانک ها، سری
بیرون آمد و با بلندگوی دستی فرمان داد که مردم متفرق
شوند، وگرنه تیراندازی خواهند کرد.
” برادر ارتشی! چرا برادرکشی؟“
این شعار همچون مشتی محکم بر سر آن فرمانده جلاد
فرود آمد. سرش را داخل تانک برد و اولین گلوله شلیک
شد. کسی نفهمید از کجا و توسط چه کسی، اما به دنبال
آن، رگبار گلوله ها، فضا را شکافت و جوانان را به خاک و
خون کشید. محبوبه چون سروی رشید در میان زن ها
ایستاده بود و شعار می داد و در دل جلادان رعب
می افکند. جنازه شهدا بر فراز دست ها، می چرخید.
دختری پرچمی را که روی آن نوشته شده بود، ”
استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی“، حمل می کرد که
ناگهان به ضرب گلوله از پای درآمد. محبوبه با شتاب،
پرچم را به دست گرفت.
همه جا خون بود و فریاد و گلوله. آتش بود و دود و اشک
و هر دم به کاروان حسین( ع)، شهدای جدیدی افزوده
می شدند. در این هنگام، جلادی دیگر، ماشه اسلحه اش
را چکاند و گلوله ای، چون مرغی از دام رسته، به سوی
قلب محبوبه پرواز کرد. آهن بود و عاطفه سرش نمی شد.
سینه او را شکافت و گوشت و رگ او را درید و خون
سرخش را از پشتش خارج کرد و از حرکت ایستاد. او
کارش را انجام داده بود!
محبوبه که هنوز پایه پرچم در دستش بود، روی زمین
نشست و بعد آرام دراز کشید. گرداگرد پیکرش را خون
فرا گرفت. لحظه آخر بود و تصویر کتابخانه، خلاصه
کتاب ها، چهره دوستان، پدر، مادر، معلم ها و امام که
معبودش بود....
” اشهدان لااله الاالله... اشهد... ان...“
خاطرات
شهيد در روايت مادر محبوبه از همان هفت هشت سالگی، خیلی مطالعه می کرد و درباره اسلام و مذهب، بسیار کنجکاو بود. ارادت عجیبی هم به ائمه اطهار و به حضرت فاطمه( س) داشت و همیشه می گفت، ” خیلی از مردم ما هنوز آن طور که باید و شاید، فاطمه زهرا( س) را نمی شناسند.“ او با عده ای از دوستانش هفته ای دو بار جلسات خصوصی و بحث و گفتگو داشتند، نهج البلاغه می خواندند و در مورد اسلام تحقیق می کردند. محبوبه بعضی از روزها بعد از تعطیل شدن مدرسه، به جنوب شهر می رفت و با بچه های آنجا انس و الفتی پیدا کرده بود. پای درد دلشان می نشست و غروب، غمزده به خانه برمی گشت. گاهی می گفت، ” مادر! این چه زندگی ای است که عده ای زندگی مرفه داشته باشند و مردم بینوای جنوب شهر، نان برای خوردن نداشته باشند. باید کاری کنیم.“ عروسی خواهرش بود و ما می خواستیم جشن بگیریم. او اعتراض کرد و گفت ، ” در شیراز عده ای از خواهر و برادرهای ما شهید شده اند. شما چطور دلتان می آید جشن بگیرید؟ خواهرم می تواند با یک مراسم ساده، عقد شود.“ محبوبه خیلی بااستعداد بود. خیلی درس نمی خواند، ولی همیشه نمره هایش بالای 18 بود. بیشتر وقتش را صرف مطالعه آزاد می کرد. چون باهوش و ذکاوت بود، درس را سر کلاس یاد می گرفت و همه چیز را به ذهن می سپرد. چند روز قبل از شهادت محبوبه خواب دیدم برای ادامه تحصیل به کلاسی رفته ام تا ثبت نام کنم. خانمی که مسئول این کار بود، از ثبت نام من خودداری می کرد و هر چه بیشتر اصرار می کردم، کمتر سود داشت. سرانجام پس از اصرار بسیار من، دری را گشود و گفت، ” نگاه کن!“ حیرتزده نگاه کردم و دیدم باغی است بی نهایت بزرگ و تا جایی که چشم کار می کند، غرق در بوته های گل سرخ است، آن هم گل هایی آتشین و تروتازه. آن روزی که به بهشت زهرا رفتم، آن باغ گل سرخ را دیدم. گل های سرخ مادران دیگر، در کنار گل سرخ من آرمیده بودند. همه افراد خانواده در تظاهرات و راه پیمایی ها شرکت می کردند. روزه هفده شهریور از شهرستان مهمان رسیده بود و من و پسرکوچکم نتوانستیم برای شرکت در تظاهرات برویم، ولی محبوبه و بچه های دیگرم، از جمله خواهر بزرگش و شوهر خواهرش هم در بین تظاهر کنندگان میدان ژاله بودند که البته آنها جان سالم به در بردند. محبوبه با دوستانش در خیابان فرح آباد قرار گذاشته بود که از آنجا دسته جمعی به طرف میدان ژاله بروند. شب قبل از آن روز، محبوبه دیرتر از همه از راه پیمایی برگشت. بسیار خسته به نظر می رسید. پاهایش را نشانم داد و گفت، ” ببین مادر! آن قدر راه رفته ام که پاهایم تاول زده اند.“ بعد به اتاقش رفت. ساعت از یازده شب گذشته بود که به اتاقش رفتم و دیدم قرآن و نهج البلاغه را جلویش گذشته است و مطالعه می کند. تنهایش گذاشتم و به اتاقم برگشتم. صبح روز 17 شهریور، حدود ساعت شش بود که یک بلوز آبی گشاد و شلوار لی پوشید و مقنعه اش را سر کرد و چادرش را روی سرش انداخت و آمد و گفت، ” مادر! دارم می روم که با دوستانم در تظاهرات شرکت کنم.“ گفتم، ” چیزی نمی خوری؟“ گفت، ” میل ندارم.“ بعد صورت مرا بوسید و با لحنی مهربان و در عین حال جدی گفت ، ” مادر! اگر شهید شدم، غصه نخورید.“ وقتی داشت از در خانه بیرون می رفت، برگشت و نگاهم کرد. در نگاهش چیزی بود که تنم را لرزاند. انگار با آن نگاه با من وداع کرد. آن روز دلهره عجیبی داشتم و وقتی دلهره ام به اوج رسید که ساعت هشت صبح، رادیو را باز کردم و فهمیدم اعلام حکومت نظامی شده است. مثل مرغی پر کنده، این طرف و آن طرف می رفتم. حدود ساعت دو بود که همه به خانه برگشتند غیر از محبوبه. می گفتند که در میدان ها و خیابان ها، عده ای را به رگبار مسلسل بسته اند. حدود ساعت پنج و شش بود که یک نفر تلفن زد و مشخصات لباس محبوبه را پرسید. جوابش را دادم، ولی دیگر حرفی نزد. احساس عجیبی داشتم. دلم به من می گفت که محبوبه شهید شده است، چون اگر غیر از این بود، مثل همیشه سه چهار بار تلفن می زد. ساعت دوازده شب بود که دربان مسجدی در آن منطقه زنگ زد و گفت، ” هفت هشت جنازه اینجا بوده که یکی متعلق به دختر شماست. صبح بروید و تحویل بگیرید.“ فقط خدا می داند آن شب بر من چه گذشت. صبح اول وقت به کلانتری رفتیم. در کلانتری، مأمورین مسلح با خشونت به ما گفتند که اجساد را به بهشت زهرا برده اند. در بهشت زهرا، ده ها مادر مثل من، دنبال جنازه عزیزانشان می گشتند. مأموران مسلح در اطراف می چرخیدند و می گفتند که جسد به کسی تحویل داده نمی شود. به مرده شوی خانه رفتم و با شیون و ضجه، زن مرده شوی را راضی کردم که جسد دخترم را به من نشان بدهد. او دلش به رحم آمد و گفت، ” بیا ببین. شاید این دختر تو باشد.“ همراه او رفتم و آنچه را که نباید ببینم، دیدم. محبوبه من بود که آرام و معصوم خفته بود. گلوله درست به قلبش اصابت کرده بود. در کنار جسد محبوبه، صدها شهید دیگر هم دیده می شد. جوانان سیزده چهارده ساله، کودکان و حتی زنی پا به ماه که چند گلوله به شکمش خورده و طفل او را هم کشته بود. دیدن آن صحنه به قدری تلخ بود که بی هوش شدم. وقتی به هوش آمدم، دیدم که دارند گل سرخ مرا به خاک می سپارند. کسی اجازه نداشت خودش شهیدش را به خاک بسپارد و بر مزارش نام او را حک کند. تا غروب آنجا بودیم و مردم دسته دسته، در حالی که شعار می دادند، شهدایشان را به بهشت زهرا می آوردند. غروب که شد، من با محبوبه و دیگر شهدا وداع کردم و همراه با پدر داغدار محبوبه، راهی خانه شدیم. محبوبه به آرزویش رسید، اما جای خالی او، پیوسته قلبم را درهم می فشرد. روز ختم محبوبه، از کلانتری محل به ما خبر دادند که نباید مجلس ختم بگیریم؛ ولی همه همکلاسی ها، اهالی محل و اقوام آمده بودند. جمعیت آن قدر زیاد بود که حیاط خانه مان پر از جمعیت شده بود. پلیس دائماً اخطار می داد که مردم پراکنده شوند. ساعت 9 صبح بود که دو پیکان آمدند و چند مرد از آن پیاده شدند و با بی سیم اخطار کردند که جمعیت از خانه ما خارج شود، اما کسی به حرف آنها توجهی نکرد. مخصوصاً همکلاسی های او خیلی هیجان زده شده بودند.
وصیت نامه
یکی از دوستان شهید محبوبه دانش (خانم آیت اللهی) که آخرین کسی بوده که او را قبل از شهادتش دیده، پس از شهادت محبوبه تفالی به قرآن زده بود و این آیه برای آن شهیده امده بود : « وَ أَمَّا الَّذینَ سُعِدُوا فَفِی الْجَنَّةِ خالِدینَ فیها ما دامَتِ السَّماواتُ وَ اْلأَرْضُ إِلاّ ما شاءَ رَبُّکَ عَطاءً غَیْرَ مَجْذُوذٍ»؛ « و اما آنها که سعادتمند شدند، در بهشت جاودانه خواهند ماند، تا آسمانها و زمین برپاست، مگر آنچه پروردگار تو اراده کند».
اهداف و سلوک
فردي بسيار منظم، جدي و دلسوز بود كه احساس مسئوليت، با مهرباني و شور در وجودش آميخته بود و ميتوانست مسائل را با دقت تحليل كند. او فرياد مردمان مظلوم و بيپناه را ميشنيد و ناله آنان، همچون گلولهاي سربي كه سرانجام قلب او را شكافت، تا عمق جانش نفوذ ميكرد. چشمان تيزبين او ستمها را خوب ميديد و گوشهايش نالهها را ميشنيد و دلش تنها براي ايمانش ميتپيد و چنين ويژگيهايي، طبيعتاً چنان فرجام غبطه برانگيزي در پي دارد









