
شهید سیّده طاهره هاشمی
۱۴۰۱-۱۱-۱۳
شهید عبّاس کریمی قهرودی
۱۴۰۱-۱۱-۱۳شهید سیّد محمّد رضا دستواره
شهید سیّد محمّد رضا دستواره
محل تولّد : تهران
محل شهادت : مهران
تاریخ تولّد : 1338/11/01
تاریخ شهادت : 1365/04/13
نوع شهادت : اصابت ترکش
محل دفن : بهشت زهرا (س) تهران ـ قطعه ۲۶ ردیف ۸۹ شماره ۵۰
تعداد فرزند : 1
زندگینامه
شهید سید محمدرضا دستواره، ۱۸ اسفندماه ۱۳۳۸ مصادف با ماه مبارک شعبان در گود مرادی، واقع در جنوب تهران، متولد شد. وی باوجود داشتن مشکلات مالی، سه سال راهنمایی را در مدرسه شاه، واقع در باغ آذری گذراند. سپس وارد مقطع دبیرستان شد، اما به دلیل فشار زندگی و فقر، برای کمک به معیشت خانواده، ترک تحصیل کرد و در یک کارگاه خیاطی در بازار تهران مشغول به کار شد. مدتی بعد دوباره به تحصیل ادامه داد و در کنار آن، کار کرد تا چرخ زندگیشان هم بچرخد و سرانجام موفق به اخذ مدرک دیپلم در رشته اقتصاد شد. سال ۱۳۵۶ با شروع اولین جرقههای انقلاب اسلامی ایران به رهبری امام خمینی (ره)، همراه دوستانش در خیابان شوش و اطراف آن علیه رژیم شاه دستههای تظاهرات راه میانداخت و خود یکی از نیروهای محرک بود که متن شعارها را آماده میکرد. دستواره در آبان ۱۳۵۸ وارد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شد و بهعنوان عضو سپاه تهران، در پادگان ولیعصر (عج) مشغول به خدمت شد. دوره آموزشی را نیز در پادگان امام حسین (ع) گذراند***وی مدتی بعد به مناطق غرب کشور اعزام شد و در روانسر به پاسداری از انقلاب پرداخت. سپس برای اجرای عملیاتی عازم شهرستان پاوه شد و به احمد متوسلیان، رضا چراغی و حسن زمانی ملحق گردید. در سلسله عملیاتهایی که برای تأمین شهرستان مریوان انجام گرفت، همچنین در پاکسازی روستاهای مریوان از وجود گروههای ضدانقلاب و خارج کردن کوههای سر به فلک کشیده مریوان از دست شورشگران، کارنامه موفقی از او برجایمانده است. او در تشکیل سپاه مریوان نقش مؤثری داشت و تا پایان مهرماه ۱۳۵۹، یعنی تا یک ماه بعد از هجوم سراسری ارتش عراق، در مریوان حضور داشت. سپس به مناطق عملیاتی گیلانغرب رفت و برای شناسایی منطقه و مینگذاری، تپههای مشرفبه مرز ایران و عراق را بررسی کرد. مدتی هم بهعنوان فرمانده پاسگاه شهدا، در منطقه دزلی فعالیت داشت تا اینکه در عملیات «کاوه زهرا» که در حدفاصل شهرستان مریوان و پاوه انجام شد، مجروح و حدود ۷ ماه بستری شد. وی بعد از بهبودی، همراه احمد متوسلیان، محمود شهبازی و حاج همت، تیپ ۲۷ محمد رسولالله (ص) را تشکیل داد و بهعنوان مسئول نیروی انسانی تیپ انتخاب شد. همچنین بعد از شهادت «ابراهیم همت» در عملیات خیبر – عباس کریمی، فرماندهی لشکر ۲۷ را بر عهده گرفت- جانشین فرمانده لشکر شد و تا زمان فرماندهی محمد کوثری بر لشکر ۲۷ که در پی شهادت عباس کریمی در عملیات بدر، عهدهدار این سمت شد، همچنان در سمت جانشینی فرمانده لشکر باقی ماند. وی در نبردهای بدر، والفجر ۸ و کربلای ۱ نیز در سمت معاون اول، قائممقام و جانشین فرمانده لشکر، نقش بسیار مؤثری ایفا کرد. سرانجام سید محمدرضا دستواره پس از مجاهدتهای فراوان در کردستان و در پاکسازی شهرستانهای مریوان و پاوه و نقشآفرینی در همه نبردهای یگان محمد رسولالله (ص) از فتحالمبین تا کربلای ۱، در سپیدهدم جمعه ۱۳ تیرماه ۱۳۶۵، در عملیات کربلای ۱، بر اثر اصابت گلوله خمپاره ۱۲۰ در کنارش، به شهادت رسید و روحش در پائین ارتفاعات قلاویزان آرام گرفت.
خاطرات
«... می دانستم که حسین (یکی از برادران شهید دستواره) شهید شده است. محمدرضا که تازه از اندیمشک به خانه آمده بود به من گفت: مادر، می خواهم شما را به معراج شهدا ببرم تا پیکر حسین را ببینید. با هم رفتیم. در آنجا به طوری که اشک در چشمانم حلقه زده بود، صورت حسین را بوسیدم. کنار قبری که حسین را به خاک سپردیم، قبر خالی بود. محمد رضا با دست به آن اشاره کرد و گفت: چند روز دیگر شهیدش می آید. در همان مراسم، از همه دوستان و آشنایان حلالیت طلبید و هنگام رفتن به من گفت: مادر مرا حلال می کنی؟ گفتم: تو به من بدی نکرده ای که بخواهم حلالت کنم. گفت: نه، این طوری نمی شود، بگو از صمیم قلب حلالت می کنم. من هم گفتم: حلال ِ حلال. چند روز بعد، شهید آن قبر را آوردند. خودش بود؛ محمد رضا را همانجا به خاک سپردیم. روای: سیده قدسیه میر اسماعیلی، مادر شهید محمد رضا دستواره***روزی رضا به من گفت: بابا، من راضی نیستم دیگر این کارها(بارکشی) را انجام دهی، این کارها دیگر برای شما سنگین است. گفتم: تو درست می گویی، اما من به کارم عادت کرده ام. او گفت: من راضی نیستم، حالا که شاغل شده ام، حقوق مرا بگیر و خرج کن. گفتم: بابا، تو که می خواهی این کار را کنی، تا چند وقت دیگر دیگر باید ازدواج کنی و به آن نیاز داری. من که چیزی ندارم تا برایت پس انداز کنم. در جواب گفت: بابا، تو هنوز خدا را نشناخته ای. من اگر بخواهم ازدواج کنم، خدا را دارم. خدا به من کمک می کند. این حرفش خیلی روی من اثر گذاشت. روای: حاج سید نقی دستواره، پدر شهید محمد رضا دستواره***سخنراني پدر شهيد دستواره در بهشت زهرا(س) تشییع پیکر شهیدان «محمد رضا دستواره» و «محمد حسين ممقانی» با هم در بهشت زهرا)س) برگزار شد. جمعيت زيادي در این مراسم شرکت کرده بودند. در ميان جمعیت، پدر شهيد دستواره، بلند گو را گرفت و حرف هايي را با اين مضمون گفت: ای خدا، اگر دنیا را به من می دادند، یک تار موی بچه هایم را به هيچ كس نمی دادم، اما خودت آنها را به من دادی و خوشحالم كه به خودت بازگشتند. من شاكرم به درگاه خودت. روز قیامت در محضر خدا فقط از صدام فقط شکایت نمی کنم، بلکه از افرادی که به این مملکت خیانت کرده و خواهند کرد هم، شكايت می کنم و ...***فرزندانم برای رفتن به جبهه از یکدیگر سبقت می گرفتند من بارها از خداوند متعال خواهش کردم که حاصل دسترنج و زحمتکشی من، بی نتیجه نباشد، زیرا که شغلم کارگر نمک فروشی بوده و شهدای من بار عرق ریختن و کارگری و دسترنج من پرورش یافته اند و به اینجا رسیده اند و خدا را شکر می کنم که سعادت شهادت لقاء اش را به فرزندانم عطا کرد و فرزندان من، همه خوب و مومن بودند و همیشه در راه خدا و در راه پیروزی انقلاب کوشا بودند. سید محمد رضا یک بار توسط«ساواک» دستگیر شد و به زندان افتاد و شکنجه شد، ولی از هدف خود بازنگشت و در زمان طاغوت فعالیت های سری داشت و در سال 1358 پس از پیروزی انقلاب به کردستان رفت و بعد از آن به جبهه های جنوب رفت و هفت مرتبه مجروح شد. بچه های من در رفتن به جبهه از یکدیگر سبقت می گرفتند. ما همه باید همچون شهدا، شیطان را از دورن و برون وجود خودمان برانیم و دنیا را کنار بگذاریم و بندگی خدا را بکنیم که زندگی جاویدان در سرای دیگر است. شما مسئولیت سنگینی در بنیاد شهید دارید و وظیفه شما خطیر است. من از شما می خواهم بدانید که شهدا، گواه بر اعمال ما هستند. مبادا که خون شهدا را به مقام و پست بفروشیم و خدا را از یاد ببریم که در آن جهان، مکافات بسیار سخت است. من دامادم هم در جبهه شهید شد و مدتی مسئولیت نگهداری همسر و بچه های شهید را داشتم، تا اینکه بنیاد شهید برای آنها مسکنی را تعیین کرد و رفتند ساکن شدند.***زماني كه در مخابرات لشگر تلفنچي بودم، درب اتاق مخابرات را به دلیل جلوگيري از ازدحام افراد می بستیم. روزي شهيد دستواره درب اتاق را باز كرد و گفت كه مي خواهم زنگ بزنم. من كه او را نمي شناختم، مانع كارش شدم. بي آنكه خودش را معرفي كند، معذرت خواهي كرد و رفت. بعدا فهميدم كه قائم مقام لشگر 27 است. چند روز بعد، وقتي ديدمش، معذرت خواهي كردم. خيلي محترمانه گفت: عيبي ندارد. من مقصر بودم و نبايد داخل اتاق می شدم. راوی: يونس سهرابي؛ همرزم شهيد محمد رضا دستواره ***هر وقت برای صحبت پیش حاج دستواره می رفتیم، از چهره اش می فهمیدیم که خسته است و شب گذشته، کامل نخوابیده است. هميشه بيرون از سنگر می خوابید. در عمليات والفجر 8 در فاو، ديده بانمان خبر داد كه دشمن طي تغيير و تحولاتی قصد حمله دارد. وقتی رفتیم این جریان را به شهید دستواره بگوييم، بیرون از سنگر خوابیده بود. به يكي از همرزمانم گفتم كه چرا حاجي بيرون از سنگر خوابیده، ممكن است بر اثر اصابت خمپاره هاي دشمن آسیبی به او برسد. بیدارش کردم و گفتم: حاجی چرا اينجا خوابیده ای؟ وقتی بیدار شد، سوالم را با اين قطعه شعر جواب داد: گرنگهدار من آن است که من میدانم، شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد راوی: رضایی، همرزم شهید دستواره***عمليات كربلاي يك با نيم ساعت تاخير شروع شد؛ چون دشمن متوجه ما شده بود؛ به طوری که مدام منور می زد و تمام حرکاتمان را زیر نظر داشت. همه ما مضطرب بودیم و می گفتیم چگونه عمليات را شروع كنیم. شهید محمد رضا دستواره که قائم مقام لشگر 27 بود، پشت بی سیم اعلام کرد که نگران نباشيد. دشمن با این انجام این کارهایش، قصد فرار دارد. دیگر منتظر خاموش شدن منور نباشید، حمله را آغاز كنيد. شب هاي گذشته اش، نيروهايمان راهی در سیم خاردارهای دشمن باز کرده بودند تا به راحتی از آنجا عبور كنيم. حرکت کردیم و طبق نظر شهید دستواره، دشمن در حال فرار بود. این عملیات پی در پی انجام و مرحله دوم و سومش باعث آزادی مهران شد. عمليات به بهترين شكل انجام شد که شهید دستواره در این عملیات، نقش به سزایی داشت و جانش را برای پیروزیمان فدا کرد. (رواي: سردار اکبر امینی، همرزم شهید محمد رضا دستواره) ***در عمليات كربلاي يك، رزمنده هاي لشگر 27 براي انجام عمليات به قلاویزان رفتند و محور ضلع غربی قلاویزان را تصرف كردند؛ ولی بچه های لشگر سیدالشهدا (ع) و نصر هنوز در پایین قلاویزان با دشمن درگیر بودند. شهید دستواره گفت که برای کمک به آنجا برویم. ما از مسیر شهر مهران برویم ولی راهمان نیم ساعت بيشتر طول می کشید. حاجي گفت: از آن طرف خاکریز برویم. جایی که خیلی خطرناک بود. گفتیم: حاجی! ممكنه رزمنده هاي پايگاهمان اشتباهي به طرفمان خمپاه بزنند؛ چون آن مسير از حد وسط بچه های لشگر سیدالشهدا (ع) و نصر5 روی قلاویزان و بعثی ها ( که مقداری عقب تر پدافند کرده بودند) رد می شد. مهمتر از همه، بچه های اطلاعات عملیات هم نظرشان همین بود، اما حاج رضا گفت كه بايد از همين راه برويم، اگر خواستید با من بیایید. آن شب لطف خدا با ما بود. شهید دستواره پشت فرمان ماشین نشست و خیلی راحت ما را از آن مسير عبور داد؛ حتی یک تیر هم از کنار ماشینمان رد نشد. این کار حاجی، نشان دهنده شجاعتش بود. در مرحله بعدی، سعادت با ما نبود و بچه های دیگر با شهید دستواره رفتند که شربت شهادت را نوشيدند. رزمنده ها می گفتند: حاج رضا اصلا آرام و قرار نداشت. او 4 متر از ما جلوتر بود. مي خواستيم پيشش برويم که بر اثر اصابت خمپاره ای به شهادت رسید. راوي: حسن حکمت شعار، همرزم شهيد محمد رضا دستواره***
وصیت نامه
حمد و شکر و ثنا و سپاس برای خداوند قادر متعال و درود و رحمت بیپایان برای پیامبر گرامی اسلام و ائمه اطهار سلاماللهعلیهماجمعین و نیز درود و سلام به پیشگاه امام بزرگوار امت این امید همه امیدواران و مستضعفان و همچنین درود به پیشگاه امت خداجو و حقطلب و کفرستیز این امام عزیز، خاصه رزمندگان مخلص جبهههای نبرد حق بر علیه باطل و نور بر علیه ظلمت. ننگ و نفرین و خواری ابدی برای دشمنان دونصفت و اهریمنیمنش که ظالمانه با این اسلام و انقلاب و رهبر و امت در قعر شقاوت در ستیز است. حرف چندانی ندارم فقط پیروی از امام امت که پیروی از ائمه و پیامبر و خداست را سرلوحه همه امور قرار دهید و محکم و مستحکم بر پشت سر او لحظهای دست از مبارزه و استقامت برندارید. من که در این عمر خود نتوانستم بهرهای از این اقیانوس بیکران الهی یعنی جهاد فیسبیلالله ببرم، ولی همواره سعی داشتم با چاکری مجاهدان مخلص خود را خاک پای آنها سازم. پدر و مادر پر قدرت و طاقتم مرا حلال کنید. همسرم مرا حلال نما و در تربیت اسلامی فرزندم شدیدا کوشا باش و از همه خواهران و برادران تنی و دینی برایم طلب حلالیت نما. پدرزن و مادرزن مهربانم نیز مرا حلال کنید .از مال دنیا و محمد الله چیزی ندارم ولی هر چه همت از آن همسرم و قیومیت زندگیم با او. همسرم خودت میدانی فقط 15000 تومان خرد خرد برایم رد مظلمه بده. از همه التماس دعا
اهداف و سلوک
از ویژگیهای بارز شهید میتوان به خوشرویی، جذابیت، صفای باطن، اخلاص و توکل به خدا اشاره داشت. به گفته همرزمانش، جایی که او بود غم و اندوه جایی نداشت. او در روحیه دادن به رزمندگان نقش بسزایی داشت و خودش بسیار شجاع بود. تجزیه و تحلیل حسابشده مسائل جنگ و قدرت تصمیمگیری سریع، یکی از ویژگیهایی بود که در مشکلات، سید را یاری میکرد. با آنکه از نظر جسمی، بدنی نحیف و لاغر داشت، خستگیناپذیری و اعتماد به نفس او زبانزد خاص و عام بود. او با وجود جثه نحیف و مجروحیتهای بسیار زیاد که حاصل حضور مستمر و چند سالهاش در دفاع مقدس بود، همواره سعی میکرد که برای روحیه بخشیدن به نیروها به همه دردهای جسمیاش غلبه کند و از خودش ضعف نشان ندهد. حضورش در «خط مقدم» و «محور عملیاتی» همیشه باعث دلگرمی فرماندهان و نیروها میشد. او با وجود سمت «جانشینی فرمانده لشگر»، خود شخصاً برای برخی کارهای جزئی از جمله زدن خاکریز و سنگرسازی وارد عمل میشد و گاهی حتی پشت لودر مینشست. در جریانهای جنگ، بعد از آزادسازی شهر «مریوان» همراه حاج احمد متوسلیان و سایر رزمندگان وارد شهر شدند. از آنجا که این شهرِ جنگزده، پس از آزادی با مشکلات متعددی مواجه بود و سازمانها و موسسههای دولتی تعطیل شده بودند، به دستور حاج احمد متوسلیان، دستواره در مراکز و ادارههای مختلف از جمله «شهرداری» و «رادیو و تلویزیون» مشغول خدمت شد. هنگامی که حاج احمد متوسلیان ماموریت یافت «تیپ محمدرسول الله(ص)» را تشکیل دهد، سید محمدرضا دستواره همراه سایر رزمندگان به سمت جبهههای جنوب عزیمت کردند و در آنجا به علت مهارت در جذب نیرو، مامور تشکیل «واحد پرسنلی تیپ» شد. در عملیات «کربلای ۱» که برادرش «سید حسین» در خط پدافندی شهید شد، جهت شرکت در مراسم تشییع و تدفین او به تهران رفت. ولی بیش از سه روز در تهران نماند و به منطقه بازگشت. وقتی به وی گفته میشود که خوب بود لااقل تا شب هفت برادرت میماندی و بعد بر میگشتی، در جواب میگوید: به آنها گفتهام کنار قبر حسین قبری را برای من خالی نگه دارید. بیش از ۱۰ روز از شهادت برادرش نگذشته بود که در عملیات «کربلای ۱»، روز آزادسازی شهر «مهران» از چنگال دشمن بعثی، روح بزرگش از کالبدش رها شد و مظلومانه به شهادت رسید و در جرگه شهیدان کربلا راه یافت و بر سریر «عند ربهم» جلوس نمود.









