
شهید محمود رضا ساعتیان
۱۴۰۱-۱۱-۱۸
شهید سیّد محمود طالقانی
۱۴۰۱-۱۱-۱۸شهید عبدالرحیم مشکال نوری
شهید عبدالرحیم مشکال نوری
محل تولّد : دزفول
محل شهادت : فاو
تاریخ تولّد : 1345/01/01
تاریخ شهادت : 1365/03/06
نوع شهادت : اصابت تونک تانک به دکل نگهبانی شهید و سقوط شهید به زمین
محل دفن : گلزار شهدای شهید آباد دزفول
تعداد فرزند : 0
زندگینامه
شهید عبدالرحیم مشکال نوری نام پدر: عبدالحسین تاریخ تولد: 1-1-1345 شمسی محل تولد: خوزستان - دزفول بسیجی-مجرد دیدبان تاریخ شهادت : 5-3-1365 شمسی محل شهادت : جنوب-پدافندی گلزار شهدا:شهیداباد خوزستان - دزفول توپخانه لشگر7 ولی عصر(عج)
خاطرات
مجموعه خاطرات شهید : ۱-یک شب هنگام عملیات والفجر ۸ عبدالرحیم و کریم آرمات در سنگر دیده بانی در خط مقدم بودند. صبح که کریم برای نماز بیدار می شود، عبدالرحیم را نمی بیند، برای وضو از سنگر بیرون می رود ،وضو می گیرد ، سپس به دیدگاه سر می زند ، خبری از عبدالرحیم نیست. نماز می خواند و منتظر می ماند ، هوا گرگ و میش شده و در حال روشن شدن است اما هنوز خبری از عبدالرحیم نیست ، با نگرانی انتظار می کشد که ناگهان سر و کله عبدالرحیم پیدا می شود. کریم با عصبانت به او می گوید: کجا بودی ؟ چرا بی خبر می روی؟ عبدالرحیم با خونسردی می گوید: خولو(دایی) کریم کمی صبر کن الان میگم. عبدالرحیم از کریم می پرسد ، می دانی تانک های عراقی روبروی ما، چندتا است؟ کریم می گوید: حالا این چه سوالیه، که می پرسی ؟ من می گویم کجا بودی ؟ تو تعداد تانک های روبروی ما را می پرسی ! عبدالرحیم اصرار می کند، کریم می گوید: من آنتن بی سیم تانک ها را شمرده ام آن ها ۴۴ تا است. عبدالرحیم می گوید: نه ۵۴ تانک است . کریم می گوید : چطوری فهمیدی که تعداد تانک ها ۵۴ تا است، عبدالرحیم جواب می دهد، صبح بعد از نماز که هوا تاریک بود خودم رفتم از نزدیک آنها را یکی یکی شمردم. (لازم به ذکر است: در زمان عملیاتها قبل از تثبیت خط خودی و دشمن بخاطر ادامه عملیات و تک دشمن هر دو طرف مین کاری انجام نمی دهند و عبدالرحیم از این فرصت استفاده کرده و خود را به مواضع دشمن رسانده بود) ۲- در هنگام عملیات والفجر ۸، کریم چنانه فرمانده دیده بانی توپخانه ی لشکر۷ حضرت ولیعصر(عج) همراه آقای حسین هکوکی فرمانده گردان توپخانه می روند قرارگاه تاکتیکی لشکر۷ ولیعصر(عج) ، فرمانده لشکر آقای رئوفی به آقای هکوکی می گوید: در فلان نقطه از منطقه، عراق پاتک زده است، و بچه ها سخت در فشارند، یک اکیب دیده بانی آن جا بفرست، آقای هکوکی به کریم چنانه می گوید: هر چه سریعتر بروید و یک اکیب دیده بانی همراه خود به نقطه ی مورد نظرآقای رئوفی ببرید. کریم با موتور به طرف محل استقرار دیده بان ها می رود، محسن تقویان و عبدالرحیم مشکال نوری را می گوید: آماده شوید، آنها را نسبت به وضعیت منطقه و نقطه مورد نظر توجیه می کند، سه نفری با هم، سوار موتور تریل ۲۵۰ به طرف خط حرکت می کنند. کریم راننده ی موتور، عبدالرحیم و محسن پشت سرش با سرعت از روی جاده فاو بصره به طرف خط مقدم حرکت می کنند، آتش سنگین دشمن اجازه ادامه ی مسیر را نمی دهد، مسیر را به سمت محور لشکر ۵ نصر تغییر می دهند تا از آن جا وارد خط بشوند و به نقطه مورد نظر برسند، در بین راه تعدادی از نیروهای لشکر ۵ نصر جلوی آنها را می گیرند، آنها می ایستند، بچه های لشکر ۵ نصر به آنها می گویند: نیروهای ما دارند محاصره می شوند، ما به علت آتش شدید دشمن با ماشین تویوتا لنکروز نمی توانیم برایشان مهمات ببریم، موتوری هم نداریم، لطفا مقداری گلوله آر.پی.جی را که در گونی است با خودتان ببرید. دو گونی گلوله به محسن و دو گونی هم به عبدالرحیم دادند، با سرعت به مسیر خود به طرف خط حرکت می کنند، به جایی می رسند که از شدت آتش نمی شود جلوتر بروند، چند نفر هم در خاکریز هلالی شکل که مثل سنگر تانک است فریاد می زنند نروید، نروید؛ درآنجا توقف می کنند، از رو برو و جناحین به طرفشان تیر می آید، متوجه می شوند که در حال محاصره شدن هستند، عبدالرحیم نگاهی به اطراف می کند یک تیربار گرینوف روی زمین افتاده که صاحبش مجروح شده، سریع آن را برمی دارد و می پرد جلوی خاکریز و شروع به تیراندازی می کند، هر چه کریم و محسن داد می زنند بیا پشت خاکریز، میگه باید با بعثی ها اینطور جنگید، شما حواستان به پشت سرم باشد کسی از پشت منو نزنه، نگران من نباشید، او همزمان با تیراندازی کِل (هلهله و شادى. غریو شادی)هم می کشد، تیرهای تیربار که تموم میشه میاد پشت خاکریز و میگه خولو کریم، خوب تونوکشون کوردوم (دایی کریم خوب وجینشان کردم) و دوباره یک تیربار پیدا می کند و آن را برمی دارد و می پرد جلوی خاکریز و به همان حالت شروع به تیراندازی می کند. جسارت و شجاعت عبدالرحیم در آن روز باعث شد تعداد بیشماری از بعثی ها کشته شوند و کمک زیادی به شکسته شدن محاصره و عقب رفتن دشمن کرد. شهادت عبدالرحیم مشکال نوری: در منطقه عملیاتی والفجر ۸ (شهر فاو) برای اینکه دیده بانهای توپخانه لشکر۷ بتوانند عمق منطقه دشمن را زیر نظر بگیرند و روی خطوط مواصلاتی و مقرهای عقبه دشمن اجرای آتش کنند و دشمن را از فاصله دور مورد هدف قرار دهند، در نخلستان های منطقه دکل دیده بانی در فاصله ۳ تا ۴ کیلومتری خط مقدم برپا کرده بودند. ارتفاع دکل مورد نظر حدود ۳۸ متر بود و برجک آن از نخلهای منطقه بلندتر بود تا دیده بان از داخل آن منطقه را زیر نظر بگیرد. (برجک، اطاقکی است بالای دکل که دیده بان داخل آن می ایستد و با دوربینهای بزرگ مانند دوربین ۱۲۰×۲۰ منطقه را زیر نظر می گیرد و … ) روز ۶/۳/۶۵ عبدالرحیم و گودرز نوروزی دیده بانان دکل بودند. عبدالرحیم برای نماز صبح از خواب بیدار می شود، نمازش را که می خواند بلافاصله بی سیم و تسبیحش را برمی دارد و از سنگر بیرون می رود، گودرز که در سنگر استراحت همراه او است، به عبدالرحیم می گوید کجا با این عجله، چرا تعقیبات نمازت را نمی خوانی، عبدالرحیم می گوید: می روم بالای دکل دیده بانی، تعقیبات را هم آنجا می خوانم میخواهم تا صبح اول وقت است منطقه و وضعیت تحرکات دشمن را ببینم. هوا که روشن می شود، عبدالرحیم تانکهای عراقی را زیر نظر می گیرد و روی آنها چند گلوله توپ درخواست می کند. گودرز می گوید: در هنگامی که عبدالرحیم داشت بر روی تانکهای دشمن گلوله درخواست می کرد، متوجه شلیک تانکهای عراقی شدم، یکدفعه ازدلم گذشت الان تانک دشمن برجک دکل دیده بانی را هدف قرار می دهد، سریع از سنگر بیرون آمدم که به عبدالرحیم بگویم بیا پائین الان تانک برجک را می زند، همین که سرم را بلند کردم تا عبدالرحیم را صدا بزنم، یکدفعه دیدم گلوله تانک دشمن به برجک دکل اصابت کرد و عبدالرحیم از بالای دکل به پائین پرت شد، بی اختیار به طرف دکل دویدم تا عبدالرحیم را که درحال افتادن است، بگیرم، در همان لحظه احساس کردم یک نفر از پشت سر؛ کمرم را گرفته، و مانع حرکتم می شود، دیدم عبدالرحیم از بالا به زمین افتاد و چند متر به بالا رفت و دوباره به زمین خورد و چند متر بالا رفت و بار سوم که به زمین افتاد دیگر تکان خورد و آرام گرفت. بالای سرش رفتم دیدم جان به جان آفرین تسلیم کرده و شهید شده است. عبدالرحیم اولین و آخرین شهید از لشکر۷ بود که از داخل برجک بالای دکل دیده بانی در اثر اصابت گلوله تانک دشمن به پایین افتاد و یکی از دلخراش ترین لحظات جنگ را رقم زد و شهید شد. عبدالرحیم از اول جنگ تا زمان شهادتش حضوری فعال در جنگ داشت و در عملیات های مختلف حاضر بود و تا لحظه شهادتش تیر و ترکشی نخورده بود، اما این بار تمام پیکر مطهر و به خون نشسته اش ترکش خورد و پای راستش هم قطع گردید. «به نظر می رسد در آن لحظه ی آخر که عبدالرحیم از بالا به پایین می افتد. در هر مرحله برای باز ماندگان خاک نقلی دارد، او که دم آخرحضور بر زمین را تجربه می کند می گوید: باید دست از خواسته ها و داشته ها برداریم تا به اوج پرواز کنیم. باید سبک شویم حتی با درد باید درد تولد دیگری را تجربه کنیم تا بتوانیم به اوج و افلاک برسیم برای رهایی باید خواسته های خود را بر زمین بگذاریم و تنها آنچه را یار می پسندد با خود به معراج ببریم. چنان که می دانیم همیشه متولد شدن همراه درد است. با این تفاوت که وقتی به دنیا قدم می گذاری با اشک و آه همراه است و وقتی باز می گردی با لبخند پر مهر یار مواجه می شوی و سرور به قلبت روانه می گردد. من بر زمین نشستم و برخاستم. ای یاران برزمین نشسته ؛ برخیزید تا به اوج شکوه و مهر الهی پیوند بخورید. شما در آن لحظه سخت ما را بر زمین نشسته می دیدید، و ما شما را؛ شما غم رفتن ما را در دل داشتید و ما غم ماندن و رها نشدن شما را، شما غرق گریه و اندوه رفتن ما می شدید و ما غرق نگرانی و اندوه نیامدن و باز ماندن شما را، شما فکر کردید که ما جان دادیم و رفتیم و ما دانستیم که شما جانتان در گروه اعمال آیندتان باز مانده است و سختی مکرر هر روزتان توکل و امید و دعا بسیار می طلبد، ما سخت نگران چگونه آمدنتان ماندیم و شما پس از آن لحظه ما را فراموش کردید….. اما چگونه بگویم? به واقع چه می دانید که پس از لحظه رهایی چه قدر دلنشین و شیرین است. خلع، سبکی و رهایی از هر خوف و ترس و اندوهی که عجین شده و همراه همیشگی ما در دنیا است. ما منتظریم تا شما از زمین برخیزید تا به پیشبازتان بیاییم. خدا کند که برخاسته از زمین باشید تا بتوانید به اوج و شکوه وعزت دست بیابید. ما تا کنون در فکر شما هستیم و منتظریم؛ به حقیقت بدانید که فراموشتان نمی کنیم. برخیزید و بپیوندید.» تشیع شهید عبدالرحیم مشکال نوری: من و حاج عبدالرحیم بهدار درحال گذراندن دوره دیده بانی و کریم باخدا دوره قبضه توپ در مرکز آموزش توپخانه سپاه (پادگان غدیر) اصفهان بودیم که عبدالکریم عیدی پور تماس گرفت و خبر شهادت عبدالرحیم را به من داد. با توجه به ارتباطی که با عبدالرحیم و خانواده اش داشتم به آقای بهدار گفتم من باید برای تشیع جنازه به دزفول بروم. طولی نکشید از دژبانی تماس گرفتند و اعلام کردند جلوی در پادگاه ملاقاتی داری، با خودم گفتم خدایا این کیه که آمده اینجا منو کار داره؟ رفتم در پادگان دیدم یکی از بچه های هم محله ای مان است (اسمش یادم نیست) گفت اصفهان بودم که خبر شهادت عبدالرحیم را به من دادند و گفتند فردا صبح تشیع جنازه است، برو سراغ علیرضا باهم به دزفول بیایید، لذا اول رفتم بلیط تهیه کردم و بعد آمدم سراغ تو که با هم برویم. تشکر کردم و گفتم کمی صبر کن تا بروم مرخصی بگیرم و بیایم. بلافاصله برگشتم داخل پادگان و جریان را برای بهدار تعریف کردم و گفتم خدا کسی را فرستاده تا با او به دزفول بروم، اگر مرخصی ندهند هم می روم. با هم رفتیم پیش مسئولین آموزشگاه و با هر دردسری بود دو سه روز مرخصی گرفتم. سریع وسایلم را جمع کردم، با برادران بهدار و باخدا خداحافظی کردم و رفتم جلوی در پادگان و با دوستم به ترمینال رفتیم. زمان حرکت که رسید سوار اتوبوس به طرف دزفول حرکت کردیم. در طول مسیر همه اش در فکر عبدالرحیم و خانواده اش بخصوص مادرش بودم که چقدر به عبدالرحیم علاقه داشت و موقع عملیاتها برایش بی تابی می کرد. مادرم می گفت: اگر عبدالرحیم شهید شود مادرش می میرد! صبح روز تشیع رسیدیم دزفول، حدود ساعت ۷ بود با موتور رفتم به سمت مسجد امام حسین (ع) شمالی، به در منزل عبدالرحیم که رسیدم دیدم پدرش جلوی در ایستاده و دارد جوراب هایش را از پا در می آورد تا با پای برهنه در تشییع پسرش شرکت کند همزمان مادر عبدالرحیم آمد جلوی در به همسرش گفت: پس چرا نمی گویی چه شده؟ پدر شهید بهش گفت: برو برای تشیع جنازه آماده شو، مادرعبدالرحیم شیون کنان به داخل خانه رفت، من هم از دیدن این صحنه بغضم ترکید و برگشتم منزل و زدم زیر گریه! صحنه ای که هیچوقت از ذهنم پاک نمی شود. جمعیت زیادی از مردم دم در منزل شهید عبدالرحیم جمع شده بودند، ساعت حدودا ۸ بود که شهید را با آمبولانس آوردند، موقعی که شهید را از داخل ماشین بیرون آوردند تا سر دوش مردم تشیع کنند، مادر شهید چادرش را سر کرد و آن را دور کمرش بست و آمد جلوی تابوت، من نفر اول زیر تابوت بودم، با دست شانه ام را گرفت و کنار زد و گفت: علیرضا برو کنار، می خواهم خودم پسرم را تشیع کنم! بهش گفتم: ما ایستاده ایم شما کنار بروید اذیت نشوید، هر چه من و بقیه ی حاضرین به او اصرار کردیم که شما کنار بروید و ما تابوت را می گیریم، قبول نکرد و تا شهیدآباد دزفول که فاصله اش با منزل شهید حدود ۳ کیلومتر بود تابوت را بر شانه اش گرفت و فرزند رشیدش را تشیع کرد و خم به ابرو نیاورد. به مسجد شهیدآباد که رسیدیم، با زحمت، مادر شهید را از تابوت جدا کردیم و شهید را برای غسل دادن به غسالخانه بردیم و سر تابوت را باز کردیم بعد به خانواده اش گفتند بیایند با شهید وداع کنند، همه اعضاء خانواده برای وداع آمدند، مادر عبدالرحیم بالای تابوت نشست و صورت فرزند دلبندش را غرق بوسه کرد و می گفت: عزیزم شهادتت مبارک، در همان حال مثل شیر زن کربلا، سرش را بالا گرفت و دستانش را به سوی آسمان بلند کرد و به تاسی از حضرت زینب(س) در گودال قتلگاه گفت: خدایا این قربانی را از من بپذیر. آری مادری که در روزهای عملیاتها برای فرزندش آنچنان بی تابی می کرد که همه می گفتند اگر عبدالرحیم شهید شود مادرش از فراغش در دم جان می دهد، در روز تشییع جگر گوشه اش چنان کاری کرد که همه عالم را به حیرت واداشت و صحنه ای خلق کرد که کمتر کسی دیده بود.
وصیت نامه
.............................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................
اهداف و سلوک
.............................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................









