
شهید مجید شهریاری
۱۴۰۱-۱۰-۰۴
شهید محمّد بروجردی (مسیح کردستان)
۱۴۰۱-۱۰-۰۴شهید حسن باقری
شهید حسن باقری
محل تولّد : تهران
محل شهادت : فکه
تاریخ تولّد : 1334/12/20
تاریخ شهادت : 1361/11/09
نوع شهادت :موج انفجار گلوله خمپاره
محل دفن : گلزار شهدای بهشت زهرا (سلام الله علیها) تهران – قطعه ۲۴
تعداد فرزند :1
زندگینامه
شهید غلامحسین افشردی مورخ ۲۰ اسفند ۱۳۳۴ مصادف با ولادت امام حسین (علیه السلام) در خانواده ای مذهبی در شهر تهران پا به عرصه وجود گذاشت . مادرش با شغل خیاطی و پدرش با کارگری در یک خانه استیجاری به تربیت دینی این نوزاد پرداختند . در هنگام تولد اندام لاغر و ضعیفی داشت . نامش را غلامحسین گذاشتند تا به احترام و عظمت مولایش حسین (علیه السلام) خداوند سلامتی اش را تضمین کند . بعد از ابتلا به چندین بیماری خطرناک از جمله دیفتری و سیاه سرفه از دام این بیماری ها نجات یافت و دوران پر مخاطره ای را پشت سر گذاشت . در سن دو سالگی همراه خانواده اش راهی زیارت مولایش امام حسین (علیه السلام) شد .او در کودکی به خواندن نماز و فرائض دینی علاقه شدیدی داشت . یکی دیگر از ویژگی های بارز او که در کودکی داشت نظم بود که حرف اول را در زندگانی اش می زد . اخلاق نیکوی وی باعث شده بود وقتی هم سن و سالانش با او صحبت می کردند احساس می کردند که با فردی بزرگتر از خود سر و کار دارند . فعالیتهای دینی و سیاسی اش را از دوره دبیرستان شروع کرد . مسئولین مدرسه برای این که آتش انقلابی که در سینه حسین روشن شده بود شعله ورتر نشود اقدام به خاموش کردن این آتش در درون حسین می نمودند و مداوم او را اذیت می کردند حتی یک بار هم که مادرش به مدرسه رفته بود در حضور او به صورت حسین سیلی زده بودند تا از کارهایش دست بردارد . اما حسین زینب وار به راه خویش ادامه می داد .بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در فروردین ماه ۵۸ تصمیم به تحصیل در رشته علوم انسانی گرفت و بعد از دو هفته مطالعه در رشته حقوق قضایی دانشگاه تهران قبول شد . در کنار تحصیل کار در روزنامه جمهوری اسلامی را شروع کرد و بعد از یکسال در سال ۵۹ وارد اصلاعات سپاه شد . برای او نام مستعار حسن باقری را انتخاب کردند . وظیفه او شناسایی گروهک ها بود .زمانی که دشمنان بعثی عراق به سرزمین اسلامی مان حمله کردند ، حسین مبارزه در جبهه فرهنگی و سیاسی را رها کرده و وارد جهاد در راه خدا شد . بعد از مدتی با بروز لیاقت و خصوصیات منحصر به فرد خود در ردیف فرماندهان سپاه قرار گرفت . در دی ماه سال ۵۹ مسئولیت یکی از معاونت های ستاد عملیات جنوب به وی سپرده شد . در عملیات امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) ، الله اکبر ، فتح و دهلاویه نقش به سزایی ایفا کرد . همچنین در عملیات ثامن الائمه محورهای دارخوین و جاده ماهشهر را هدایت می نمود . در عملیات طریق القدس از طرف سپاه به عنوان فرمانده لشگر نصر و در عملیات آزادسازی خرمشهر فرمانده قرارگاه مشترک عملیاتی انتخاب شد . او در تصرف شلمچه و خرمشهر فعال ترین و سخت ترین وظایف را عهده دار بود .آخرین مسئولیتی که به حسین واگذار شد جانشین فرماندهی یگان زمینی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود . سرانجام در ۹ بهمن سال ۱۳۶۱ هنگامی که دوستان حسین برای دیدار امام به تهران عزیمت کرده بودند او و چند تن دیگر برای شناسایی محور عملیاتی والفجر ( فکه – چزابه ) به منطقه رفتند و در این شناسایی چون سالار کربلا ، غریبانه جان سپردند و با خون خود کربلای فکه را گلگون کردند
خاطرات
برای ترمیم سنگرها رفته بودیم که وقت نماز شد . شهید باقری گفتند : اول نماز بخوانیم . یکی از بچه ها گفت : اینجا خطرناک است ، بهتر است وقتی به جای امنی رفتیم نماز بخوانیم . شهید باقری در جواب گفتند : کسی که به جبهه می آید نماز اول وقت را رها نمی کند . سپس خود شروع به خواندن نماز کرد . آتش دشمن بر سر ما لحظه ای قطع نمی شد . ما وحشت زده شده بودیم ولی او به آرامی و بدون عجله نمازش را می خواند . نمازش سرشار از لذت و عشق به خدا بود .***غلامحسین چند روز پیش از شهادتش سفری یک روزه به مشهد رفت. او در این سفر شهادت را از امام رضا (ع) خواسته بود؛ خواستنی که از اجابت آن مطمئن بود، و همسرش این اطمینان را در درخشش چشمهای غلامحسین دید: «تمام چیزی که از او داشتم یک حلقه بود؛ آن را خیلی دوست داشتم. سفری به مشهد رفته بود. داشتم بچه را تعویض میکردم، خواستم دستم را بشویم، یکباره حلقه از انگشتم در آمد توی کاسه روشویی افتاد؛ در پوش و زانویی نداشت، حلقه رفت. حالم بد شد. گفتم اتفاقی افتاده. پریشان بودم. تا اینکه شب آمد. نرگس روی پایم بود. کنارم نشست. به او گفتم: امروز خیلی احساس وحشت کردم، چه کار کردی؟ گفت: یعنی چی؟ گفتم: نمیدانم، کاری کردی؟ اتفاقی افتاد؟ برایم قصه مشهد را تعریف کرد. چند بار دیگر از شهادت حرف زده بود. این بار ریختم بههم. اشکم در آمد. سعی نکرد آرامم کند. در چشمش چنان برقی دیدم که هیچ وقت یادم نمیرود. واقعا چشمش درخشید. وقتی گفت: دعا کردم و جوابم را گرفتم، تمام شعف را در چشمهایش دیدم. احساس کردم تمام شد، او کار خودش را کرده بود. دانستم از دست رفتن حلقه هم زمان با وقتی بوده که به ضریح چسبیده بوده. انگار رفتن حلقه همین پیام را داشت. بعد از عملیات فتح المبین عملیاتها سخت بود، بچهها شهید میشدند. او آدم لطیفی بود. یک وقتهایی فکر میکنم او چطور میتوانست این لطافت کنترل کند، در بیت المقدس آن طور محکم بایستد که تعدادی باید کشته شوند، چون اگر عقب بیایند تعداد زیادتری کشته خواهند شد؛ این حرف خیلی عقلانی است. برایش سخت بود که در تصادف یا بستر بمیرد. تصادف طریق القدس برایش تلخ بود.»
وصیت نامه
در این موقعیت زمانی و مکانی ، جنگ ما جنگ کفر است و هر لحظه مسامحه و غفلت ، خیانت به پیامبر (صلی الله علیه و آله) و امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و پشت پا زدن به خون شهداست . ملت ما باید خودش را آماده هر گونه فداکاری بکند … در چنین میدان وسیع و این هدف رفیع انسانی و الهی جان دادن و مال دادن و فداکاری امری بسیار ساده و پیش پا افتاده است و خدا کند که ما توفیق شهادت متعالی در راه اسلام و با خلوص نیت پیدا کنیم … … در مورد درآمدها چیزی به آن صورت ندارم . همین بضاعت مزجاه را هم خمسش را داده ام و بقیه را هم در راه کمک رساندن به جنگجویان و سربازان اسلام با سپاه کفر خرج کنند
اهداف و سلوک
همیشه نمازش را اول وقت می خواند ، کم خرج و صرفه جو بود .برای شهادت رزمندگان گریه میکرد فقط همسرش میتوانست در خلوت خانه، شاهد رنجهای غلامحسین به خاطر شهادت بسیجیها و همرزمانش باشد، تا آنجا که به رغم مرامش، اشکهایش را از همسرش پنهان نکند، بی پروا، های های گریه کند و از خدا بخواهد که او را هم به همرزمان شهیدش برساند. «بعد از پدر شدنش، دو بار پیش من گفت: اگر روز قیامت بچههای شهدا جلوی مرا بگیرند که تو چه کاره بودی که پدر ما شهید شد، چه جوابی دارم؟ دلداریاش میدادم که تو به وظیفه عمل میکنی. در جایی که شهادت را سعادت میدانست، برایش خیلی سخت بود که خودش فرمانده باشد، ببیند بچههای زیر دستش بروند، او بماند و نظارهگر باشد و رنج مسئولیت شهادتها را به لحاظ دنیوی تحمل کند. او این آینده را میدید. او تا آنجا را میدید که روزی جنگ تمام میشود و روزی پسر فلانی بیاید بگوید پدر من همرزم شما بود. این مسئله برایش سنگین بود و اشکش را در میآورد.









