
شهید محمّد جهان آرا
۱۴۰۱-۱۰-۰۴
شهید ابوالفضل اسدزاده
۱۴۰۱-۱۰-۰۴شهید امیر حاج امینی
شهید امیر حاج امینی
محل تولّد :زرندیه از توابع ساوه
محل شهادت :شلمچه
تاریخ تولّد :1340/10/05
تاریخ شهادت :1365/12/10
نوع شهادت : اصابت گلوله به کتف
محل دفن : گلزار شهدای بهشت زهرا (س) قطعه ۲۹ ردیف ۶۰ شماره ۱۰
تعداد فرزند :0
زندگینامه
امیر حاج امینی بیسیمچی گردان انصار لشگر ۲۷ در سال ۱۳۴۰ دیده به جهان گشود. امیر حاج امینی از جمله دلاورمردان عرصه دفاع مقدس است. وی در عملیات کربلای ۵ به شهادت رسید. دو عکس از شهید امیر حاج امینی بیسیمچی گردان انصار از لشگر27 محمد رسول الله (ص)است، توسط آقای احسان رجبی به ثبت رسیده است. این عکسها در تاریخ ۱۰ اسفند ماه ۱۳۶۵ و در کربلای شلمچه در جنوب کانال پرورش ماهی گرفته شده است. این دو عکس ازجمله تاثیرگذارترین عکسهای گرفته شده از شهدای دفاع مقدس است.هر جا نامی از شهید و شهادت باشد ، حتما این عکس زیبا را که تمام و کمال از مظلومیت خون شهدا و مفهوم عمیق شهادت سخن آشکار می گوید ، را دیده ایم و دلمان عجیب برای غربت شهدا می گیرد. عکس شهید امیر حاج امینی به عنوان سمبل شهید و شهادت در ایران با این نگاه که چرا بین این همه عکس شهید، عکس این شهید بزرگوار سمبل شهید و شهادت شد! همیشه وقتی می خواهند تصویری از شهید را به نمایش بگذارند، تصویر زیبای امیرحاج امینی با آن عروج ملکوتی وآرامش در چهره ولبخند ملایم وزیبا بیش از هرچیز جلوه گر می شود.***نحوه شهادت شهید امیر حاج امینی : یک دسته از بچه های گردان انصار از لشگر 27حضرت رسول الله در شلمچه عملیات کربلای 5 یکی از سنگرهای هلالی ( نونی ) راتصرف کرده و نگه داشته بودند. حفظ این نونی خیلی اهمیت داشت ، هم برای ما، هم برای عراقی ها ، آنها دوازده 12 نفر بودند . این تعداد رزمندگان تا پای جان در حال جنگیدن بودند . تا این سنگر نونی دست عراقی ها نیفتد . اگر هم می افتاد راه دشمن به منطقه عملیاتی هموار می شد . حدود ساعت 10 صبح تعداد 5 نفر از فیلمبران و عکاسان به جمع این 12 نفر پیوستند تا از رشادت های بچه ها تصویر برداری کنند . این 5 نفر برادران سعید جان بزرگی – مهدی فلاحت پور ، فاضل عزیز محمدی ، مسعود اسدی ، احسان رجبی بودند. وقتی بچه های تبلیغات به جمع بچه های رزمنده رسیده بودند . نگاه آن دوازده نفر به گرو فیلم برادری یک نگاه دیگر بود . خیلی معنا دار بود . طوری نگاه شان می کردند که انگار هیبت شان خیلی خنده دار است ! آن 12 نفر خیلی تنها و غریب بودند . در این بین شهید فلاحت پور به بقیه همکارانش گفت یکی فیلمبرداری کند بقیه کمک بچه های رزمنده کنند . آتش عراقی ها خیلی وحشتناک بود . آن دوازده نفر خیلی دست تنها بودند وقتی دیدن گروه فیلمبرداری رفتند کمک شان خیلی خوشحال شدند . اول از همه شهید سعید جان بزرگی آستین بالا زد و نوار تیربارشان را پر فشنگ کرد . شهید فلاحت پور رفت سراغ گونی های گلوله آرپی چی را برای رزمنده گان می آورد . در این بین دوربین فیلم برداری دست به دست گروه فیلمبرداری می چرخید تا از صحنه های مقاومت بچه های رزمنده فیلم بگیرند . بعد ها شهید آوینی آن فیلم را مونتاژ کرد . به اسم گلستان آتش در روایت فتح پخش شد. واقعاً هم گلستان آتش بود چون بچه های رزمنده در آن موقیعت با خونسردی تمام و آرامش خاصی می جنگیدند ، بچه ها میان آن همه خمپاره و تیر و ترکش گویی در گلستانی درحال سیر و سیاحت و عشق و حال بودند . حتی یک جا دوربین می افتد زمین ، جایی است که خمپاره ای آمده و بچه ها مجروح شده بودند و فیلمبردار دوربین را رها می کند می رود یاری مجروحان ، خلاصه آن وضع تا غروب ادامه داشت . چون نزدیک غروب آتش دشمن سبک شده بود . در این بین شهید جان بزرگی به برادر رجبی می گوید بیا برای خود مان سنگر درست کنیم چون این آرامش ، آرامش قبل از توفان است و دشمن دارد نفس تازه می کند . در این بین سه تا از بچه های فیلمبردار را راضی کردند تا فیلم را با خود به عقب ببرند . زمانی که آن سه نفر آماده حرکت شدند تا به عقب برگردند بچه ها دیدند 5 نفر از دور دارند به طرف بچه های رزمنده می آیند. وقتی نزدیک سنگر نونی شدند دیدند برادر پوراحمد جانشین گردان انصار و بی سیم چی گردان . امیر حاج امینی هم در میان آن 5 نفر بودند . با رسیدن آنها بچه های رزمنده حسابی روحیه گرفتند . بخصوص پور احمد را خیلی دوست داشتند . حاج امینی هیبت قشنگی داشت . به کمرش یک چفیه بسته بود و یک عکس امام را بر سینه خود و سربند یاحسین قرمز رنگی به پیشانی بسته بود . آنها آمده بودند تا این نقطه را از نزدیک ببینند و برای این بچه ها کاری کنند . با آمدن آنها دل ها قرص شد . از بچه های فیلمبردار احسان رجبی و سعید جان بزرگی مانده بودند . پور احمد و حاج امینی و یکی دو نفر دیگر هم آمده بودند بالای سر آن دو فیلمبردار نشسته بودند و در حال بررسی منطقه بودند و شروع کردند به حرف زدند . و از طرفی یکی می گفت دمتان گرم بچه ها ، خیلی خوب این جا را حفظ کردید . و از این حرفها ، و بعد از همان جا بالای خاکریز مشغول بررسی و نگاه کردن مواضع دشمن بودند . آن دو فیلمبردار هم مشغول کندن سنگر بودند . هنوز سنگر تا به زانوی آنها نرسیده بود که به آنها هم گفتند دم شما هم گرم خدا قوت ، گفتند شما بچه های تبلیغات هم اینجا بودید و ……… بعد کمی خندیدن ، در همان لحظه ناگهان زمین و زمان سیاه شده بود . بچه ها به خودشان که آمده بودند شهید جان بزرگی برادر رجبی را تکان داد و گفت احسان زنده هستی و ……. همه جا را دود و گرد و غبار گرفته بود بعد از مدتی کمی گرد و غبار و دود خوابید . و بعد آن دو فیلم بردار متوجه شدند که بین آن دو و پوراحمد و حاج امینی خمپاره ای اثابت کرده . و سعید جان بزرگی سرش را گرفته بود چون موج انفجار سرش را مجروح کرده بود . در همان حال شهید جان بزرگی به رجبی گفت آنجا را نگاه کن . و بعد گفت . سبحان الله ، سبحان الله ، و بعد دیدن آنها افتادن روی زمین . هر پنج نفر شان . بعد سعید جان بزرگی به همکارش برادر رجبی گفت . احسان روی این ها را گونی بکش تا بچه ها نبینند . چون بچه ها سخت در حال جنگیدن بودند . چون با دیدن صحنه شهادت معاون گردان روحیه شان ضعیف می شد . بعد برادر رجبی رفت گونی سنگری را آورد تا روی آنها بکشد . در حال کشیدن گونی روی شهدا بود که یک دفعه رفت سراغ دوربین عکاسی اش تا از صحنه شهادت شان عکس بگیرد . برادر رجبی گفت با گرفتن این عکس ها می توان تسلای بخش خاطر بازماندگان شان شود . بعد دید دوربین زیر خاک رفته ، دوربین را از زیر خاک بیرون کشید و بعد آن را با چفیه اش تمیز کرد . از ساعت 10 که به بچه ها رزمنده پیوست عکسی نگرفته بود . می گفت به ما گفتند شما کاری به جنگ نداشته باشید وظیفه شما گرفتن عکس و ثبت وقایع است . بعد شروع کرد به عکس گرفتن . بعد دید برادر اسفندیاری که ترکش خورده بود به چشمش عکس گرفت . دید پوراحمد راحت خوابیده بود و اسفندیاری داشت از بالای سرش بلند می شد عکس گرفت . بعد رفت سراغ امیر حاج امینی او هم راحت آرمیده بود گویی مدتهاست که در خواب است بعد یک عکس از چهره خندان او گرفت . و بعد یک عکس تمام قد از او گرفت . هیچ وقت فکر نمی کرد عکسی که می گیرد به این اندازه مشهور شود . لااقل خوشحال است که ، این عکس آرامش خاطری است برای همه خانوادهای شهدا . آنهای که عکس یا تصویری از شهادت فرزندانشان ندارند و نمی دانند چه حالی داشته اند وقتی به شهادت رسیده اند . وقتی خانواده های شهدا آرامش و زیبایی شهید امیر حاج امینی را می بینند قطعاً تسلی پیدا می کنند
خاطرات
خستگی نداشت. می گفت من حاضرم تو کوه با همه تون مسابقه بذارم، هر کدوم خسته شدین، بعدی ادامه بده… اینقدر بدن آماده ای داشت که تو جبهه گذاشتنش بیسیم چی. بیسیم چی (شهید) پور احمد… اصلاً دنبال شناخته شدن و شهرت نبود. به این اصل خیلی اعتقاد داشت که اگه واقعاً کاری رو برای خود خدا بکنی، خودش عزیزت می کنه. آخرش هم همین خصلتش باعث شد تا عکس شهادتش اینطور معروف بشه. هر کار می کرد، برا خدا می کرد؛ اصلاً براش مهم نبود کسی خبردار می شه یا نه! عجیب نسبت به بچه های یتیم هم حساس بود، کمک به یتیمان هیچوقت فراموشش نمی شد… یه بار که تو منطقه حسابی از بچه ها کار کشیده بود و به قول معروف عرقشون رو در آورده بود، جمعشون کرد و بهشون گفت: “نکنه فکر کنین که فلانی ما رو آموزش می ده، من خاک پاهای شماهام. من خیلی کوچیکتر از شماهام… اگه تکلیف نبود هرگز این کار رو نمی کردم….” ولی دلش رضا نداده بود و با گریه از همه خواست که دراز بکشن. همه تعجب کرده بودن که می خواد چیکار کنه. همه که خوابیدن اومد پایین پای تک تک بچه ها و دست می کشید به کف پوتین بچه ها و خاکش رو می مالید رو پیشانیش…. می گفت: من خاک پای شماهام …. داداشش می گه: یه بار نشسته بودم کنار مزارش؛ دیدم یه جوون اومد سر مزار و بهم گفت: شما با شهید نسبتی دارین؟ با اصرارش گفتم برادرشم. همینکه اینو شنید، گفت: ما اول مسلمون نبودیم، اما با اجبار مسلمون شدیم ولی از ته دلمون راضی نبودیم و شک داشتیم. تا یه بار اتفاقی عکس این شهید رو دیدم. واقعاً حس می کردم داره باهام حرف می زنه؛ طوری تاثیر روم گذاشت که از ته قلبم به اسلام ایمان آوردم و از اون به بعد همش سر مزارش میام…. بعد شهادتش یه نامه به دستمون رسید که چند روز قبل از شهادتش نوشته بود، اولش اینطور شروع می شد: “از اینکه به این فیض عظیم الهی نایل شدم، خدا را بسیار شکر گذارم…..” دفعه آخری موقعی بود که بچه ها یک به یک جلو می رفتن و بر می گشتن. یه بار دیدیم امیر بلند شد که بره تو خط. یکی بهش گفت: حاجی! الان نوبت منه… ولی امیر گفت: نه! حرف نباشه، این دفعه من می رم….. همین دفعه بود که با خوردن یه خمپاره شهید شد.
وصیت نامه
سلام بر خدا و شهیدان خدا و بندگان پاک و مخلص او. بعد از مدتها کشمکش درونی که هنوز هم آزارم میدهد، برای رهایی از این زجر، به این نتیجه رسیدهام و آن در این جمله خلاصه میشود: خدایا! عاشقم کن. از این که بنده بد و گنه کار خدایم، سخت شرمنده ام و وقتی یاد گناهانم می افتم، آرزوی مرگ می کنم؛ ولی باز چاره ام نمی شود. به راستی که (ان الانسان لفی خسر) هیچ برگ برنده ای ندارم که رو کنم؛ جز این که دلم را به دو چیز خوش کرده ام؛ یکی این که با این همه گناه، دوباره مرا به سرزمین پاک و اخلاص و صفا و محبت باز گرداند؛ پس لابد دوستم دارد و سر به سرم می گذارد؛ هر چند که چشم دلم کور است و نمی بینم و احساسش نمی کنم؛ اگر چنین نبود، پس چرا مرا به این جا آورد؟ دوم این که قلبی رئوف و مهربان دارم و با همه بدی هایم، بسیار دلسوزم. لحظه ای حاضر به تحمل هر گونه رنجی می شوم؛ بله به این دو چیز دلم را خوش کرده ام. پس ای پروردگار من! اگر دوستم داری که مرا به این جا آورده ای، پس مرا به آرزویم که... برسان و یا به این خاطر که نمی توانم باعث رنجش کسی شوم، پس بیا و مرا مرنجان و خشنودم کن و مرا با خودت... . دنیا برای ضعیف نفسان، یک گرداب هلاکت است. اگر لحظه ای به خودمان واگذارده شویم، وای بر ما که دیگر نابودیمان حتمی است. خوشا آن کس که به یاری او، در این گرداب هلاک گردد. ای حسین! ای مظلوم کربلا! ای شفیع لبیک گویان! ندای هل من ناصرت را من نیز لبیک گفتم (به خواست او) شفاعتم کن و مگذار در این گرداب هلاکت هلاک گردم و ای خدا... . بسیار بد و ضعیفم و در مقابل گناه، یارای مقاومت ندارم؛ زیرا هنوز نشناختمت و حتی در راه شناختت نیز زحمت نکشیده ام؛ زیرا ضعیف و پایبند به این دنیایم و نمی توانم از خوشی ها و آسایش های محض و پوشالی این دنیا دل بکنم و در راه شناختت سختی کشم؛ سختی ای که پر از شیرینی و لذت است؛ ولی افسوس که این سختی و حلاوت نصیبم نمی گردد. خالقا! تو را به خودت قسم، تو را به پیامبران و امامان زجر کشیده و معصومت قسم، بسیار عاشقم کن. اگر چنین کنی که از دریای رحمت و کرامتت چیزی کاسته نمی شود و زیانی به تو نمی رسد. همه آرزویم این است که ببینم از تو رویی چه زیان تو را که من هم، برسم به آرزویی اگر چنین کنی، دیگر هیچ نخواهم؛ چون همه چیز دارم. می دانم اگر چنین کنی، از این بند، رهایی یافته و دیگر به سویت پر... . خدایا! دل شکسته و مهربانم را مرنجان. تو خود گفتی که به دل شکستگان نزدیکم؛ من نیز دل شکسته دارم. ای کسانی که این نوشته را یا بهتر بگویم این سوز دلم و این درد دل نمی دانم چه بگویم این تجربه تلخ و یا این وصیت نامه یا این پیام و یا در اصل این خواهش و تقاضای عاجزانه را می خوانید، اگر من به آرزویم رسیدم و دل از این دنیا کندم، بدانید که نالایق ترین بنده ها هم می توانند به خواست او به بالاترین درجات دست یابند؛ البته در این امر شکی نیست؛ ولی بار دیگر به عینه دیده اید که یک بنده گنه کار خدا به آرزویش رسیده است. یا رب زِ کرم، بر من درویش نگر هر چند نیَم لایق بخشایش تو بر حال من خسته دل ریش نگر حال که به عینه دیدید، شما را به خدا قسم، عاجزانه التماس و استدعا می کنم بیایید و به خاکش بیفتید؛ زار زار گریه کنید و امیدوار به بخشایش و کرمش باشید و با او آشتی کنید؛ زیرا بیش از حد مهربان و بخشنده است. فقط کافی است یک بار از ته دل صدایش کنید؛ دیگر مال خودتان نیستید و مال او می شوید؛ دیگر هر چه می کند، او می کند و هر کجا می برد، او می برد؛ ولی در این راه، آماده و حاضر به تقبل هر گونه سختی و رنج، همانند مظلوم کربلا حسین و پیامدار او زینب باشید؛ هر چند که سختی و رنج های ما در مقایسه با آنها نمی تواند قطره ای در مقابل دریا باشد. بله، خداگونه شدن، مشقات و مصائب دارد.... شنبه 7/4/65 ساعت 5 بعدازظهر بنده مخلص و گنهکار، امیر حاج امینی
اهداف و سلوک
تمام اعمالش را تنها برای رضای خدا نه برای جلب رضایت خلق خدا انجام می داد









