
شهید امیر حاج امینی
۱۴۰۱-۱۰-۰۴
شهید مرحمت بالازاده
۱۴۰۱-۱۰-۰۴شهید ابوالفضل اسدزاده
شهید ابوالفضل اسدزاده
محل تولّد : جهرم
محل شهادت : فاو
تاریخ تولّد :1333/09/03
تاریخ شهادت :1364/11/04
نوع شهادت : اصابت هواپیما توسط پدافند هوایی دشمن
محل دفن :گلزار فردوس شهر جهرم شماره مزار:224
تعداد فرزند :1
زندگینامه
شهید اسدزاده در سال سوم آذر ماه 1333 در شهرستان جهرم در خانواده مذهبی دیده به جهان گشود. دوره ابتدایی در دبستان شاپور و دوره متوسطه در دبیرستان های فردوسی و اسلامی جهرم گذرانید. شهید در دوران های ابتدایی و متوسطه از هوش و ذکاوت سرشاری برخوردار بود؛ به طوری که زبانزد شاگردان و معلمان خود بود. در سال 1352 به استخدام نیروی هوایی ارتش درآمد و به عنوان دانشجوی افسری رادار مشغول به خدمت شد. درپایان دوره، به دلیل کسب رتبه ممتاز به عنوان استاد رادار در مرکز آموزش های هوایی تهران مشغول به خدمت شد و از آنجایی که به ادامه تحصیل علاقه داشت در کنکور سراسری دانشگاه شرکت کرد و در رشته پزشکی قبول شد اما با مخالفت ارتش روبرو گردیدد ولی ناامید نشد و علیرغم نیاز مبرم به وی در تدریس رادار؛ در سال 1355 در رشته خلبانی نیروی هوایی شرکت کرد و پس از قبولی، به عنوان دانشجوی خلبانی ادامه تحصیل داد و پس از گذراندن دوره مقدماتی در همان سال عازم کشور آمریکا گشت. دوره تکمیلی در کشور آمریکا با موفقیت بی نظیری به پایان رساند و کلیه جوایز آن دوره شامل: آکادمی پرواز، پرواز، بهترین افسر و ممتازترین فرد، یکجا به دست آورد که تا آن تاریخ هیچ کدام از دانشجویان ایرانی و آمریکایی چنین امتیازی کسب نکرده بودند (متن درشت روزنامه: اسدزاده جوائز را جاروب کرد) و بنا به گفته شهید، استاد خلبان آمریکایی اش گفته بود اگر روزی من در جنگ با اسدزاده روربرو شوم حتما از مقابل او فرار می کنم. در رابطه با کسب جوائز، متن کتبی موجود از شهید بدین شرح است: پرواز با هواپیمایی که تمام آرزوها را به ثمر رسانید بالاخره پس از تلاش های زیاد و کمک خداوندی به آن نتیجه ای که سال ها منتظرش بودم رسیدم امیدوارم که همه به آرزویی که در دل دارند برسند. شب دوشنبه برای من شب فراموش نشدنی هست مورخه 13 آذر سال 1357به آن آرزویی که نهایت افتخار را داشت، رسیدم. در تمام دوران خلبانی که جهت دریافت وینگ خلبانی دوره می دیدیم همیشه فکر می کردم که از همه عقب تر هستم و این فکر باعث کار کردن بیشتر من شد که بالاخره در این روز متوجه شدم که خیر برعکس فکر من همیشه از همه جلوتر بوده ام تا جائیکه رئیس پایگاه (در آمریکا) مرا به اسم شناخت و درخواست پرواز با من کرد. این ها همه لطف خداوندی و دعای شماهاست که انسان سرافراز می گردد. عکس را با جوائز که دریافت کردم در روزنامه انداختند. چهار جایزه ممتاز وجود داشت که یک عدد مربوط به آکادمی پرواز یعنی درس، یک عدد مربوط به پرواز، یک عدد مربوط به بهترین افسر، یک عدد مربوط به کسی است که از همه نظر بهتر است هر کدام از این ها یک نفر می توانست بگیرد. در تاریخ نیروی هوایی آمریکا برای اولین بار تمام این ها متعلق به یک نفر شد و آن من هستم که در عکس دیده می شود. 1357/09/20 *** در سال 1358/03/30 مصادف با پیروزی انقلاب به میهن اسلامی بازگشت و به درخواست کشور آمریکا که از وی خواسته بودند در آمریکا بماند پاسخ منفی داد و علاوه برآن سایر دانشجویانی که در آمریکا بودند و از طرف آمریکا تحریک به ماندن می شدند قانع به بازگشت به ایران نمود و در این مورد کاملا موفق بود و حتی یک نفر باقی نماند. پس از بازگشت به عنوان استاد خلبان در دانشکده هوایی مشغول به خدمت شد. با توجه به قطع رابطه ایران و آمریکا و عدم اعزام دانشجو به آن کشور، وی و جمعی از همکارانش مسئول تشکیل دانشکده خلبانی می شوند و اقدامات اولیه را انجام می دهند و دانشجویان ادامه تحصیل خود را در ایران آغاز می نمایند و یکی از مؤثرترین افراد در ایجاد دانشکده خلبانی جهت پرواز دانشجویان در پادگان قلعه مرغی تهران بود. با شروع جنگ تحمیلی به سبب احساس مسئولیت در پاسداری از میهن اسلامی داوطلب پرواز با هواپیمای جنگی F5 می شود و در سال 1361 در پایگاه دزفول پرواز با هواپیمای جنگی شروع و با موفقیت به پایان می رساند و در همان پایگاه مشغول به خدمت می شود. شهید علاقه زیادی به شرکت در پروازهای جنگی داشت که با توجه به وجود خلبانان با سابقه پروازی بیشتر و جوان بودن او؛ مسئولین پایگاه با خواسته اش مخالفت می کنند و آنان می گویند شما نباید در پروازهای جنگی شرکت کنید اما شهید اصرار می ورزد و بالاخره فرماندهان خود را قانع به پذیرش شرکت وی در پرواز جنگی می نماید، در سال 1362 عقیدتی سیاسی پایگاه از بین چندین نفر وی را کاندید معاونت نظامی عقیدتی می نماید و از او دعوت می نمایند که به عنوان معاون نظامی در عقیدتی سیاسی مشغول گردد، شهید به شرطی این مسئولیت را می پذیرد که در وحله اول امور پروازی خود را انجام دهد که مورد موافقت قرار می گیرد. شهید پس از پرواز های مکرر در خاک دشمن و بروز مهارت و شجاعت خود، سرانجام در عملیات والفجر 8 پس از بازگشت از ماموریت مورد اصابت پدافند هوایی دشمن قرار می گیرد و به هواپیما صدمه شدیدی وارد می شود، لیدر وی مکرر از او می خواهد هواپیما را ترک نماید اما او عقیده داشت به هر قیمت شده هواپیما را نجات دهد که علیرغم تلاش زیاد فرصت پیدا نمی کند و در خاک ایران اسلامی در جزیره مینو منطقه فاو به زمین اصابت می کند و بنا به گفته افسر رادار با ندای یا امام زمان (عج) به آرزوی دیرینه خود رسید و ما را برای همیشه در فراق دوری خود چشم انتظار گذاشت. روحش شاد و یادش گرامی باد. +
خاطرات
وقتی برای گذراندن دوره خلبانی به آمریکا می رفت، اولین چیزی که در ساکش گذاشت رساله امام خمینی(ره) بود، آنجا هم به عنوان خلبان نمونه چندین بار تقدیر شد
وصیت نامه
دلنوشته فرزند شهید برای پدرش: بسم رب الشهداء و الصدیقین ای روشنای خانه امید، ای شهید ای معنی حماسه جاوید، ای شهید چشم ستارگان فلک از تو روشن است ای برتر از سراچه خورشید، ای شهید زهره، به نام توست غزل خوان آسمان با یاد توست مشعل ناهید، ای شهید قد قامت الصلاة به خون تو سکه زد در گسترای ساحت تحمید، ای شهید تیغ سحر ز جوهره خونت آبدار گشت و شکست لشکر تردید، ای شهید سلام، بابای من سلام، به یاد می آورم روزی که 5 ساله بودم و تو به این شهر آمدی، شهر آبا و اجدادیت، اما نه با پای خویش، بلکه همسنگرانت تو را به دوش کشیده بودند و امروز دیگر بار تو آمده ای، ولی باز هم به گونه ای دگر. سلام ای لاله سرخ، سلام ای مرد آسمان شهادت. کوچه صدای گامهایت را به خاطر می آورد و بغض می کند و تو در دوردست افق، تکیه بر شانه ابرها داده ای و نور می نوشی و هنوز نگاهت در چشمان آسمان جاری است. پدر جان: من امروز می دانم که اگر دستور حضرت آیت الله حق شناس(ره) نبود، زیر پرچم طاغوتیان به نیروی هوایی نمی رفتی. می دانم آنگاه که برای تحصیل، عازم آمریکا شدی، رساله حضرت امام(ره) را در میان لباس هایت پنهان کردی و گفتی "من مقلد امام هستم و رساله اش همیشه باید همراهم باشد، پروایی ندارم اگر برایم مشکل ساز شود." پدرم چه زیبا تو را ابوالفضل نامیدند و چه مردانه تو حق این نام را ادا کردی، پس از آنکه در جشن فارغ التحصیلی ات به قول خودشان تمامی جوایز را جاروب کردی، گفتند همه امکانات را برایت فراهم می کنیم، امریکا بمان.چه ساده در مورد تو فکر می کردند و نمی دانستند شما درس آموخته مکتب ابوالفضل هستی که نه تنها خود در آ مریکا نماندی بلکه دیگر دانشجویان ایرانی را هم برای بازگشت ترغیب نمودی. یادم آمد تاسوعا را که برای علمدار کربلا امان نامه آوردند، یادم آمد یاران سید الشهداء را که نه از ستم امان نامه گرفتند و نه از سیاهی شب فرصت فرار. بلکه ماندند و ناب ترین حماسه ها و خالص ترین الگوها را رقم زدند. آن هنگام که التهاب لحظه ها جان گداز بود و وسوسه ها، توجیه ها، تردیدها و هراس ها مجال حضور می یافت، چه زیبا شعله یقین در جانت افروخته بود و چه شتابان در صف اول نیروی هوایی با امام راحل بیعت نمودی، بیعتی که به پای آن تا آخرین نفس جانانه ماندی. پدر جان: بگذار بگویم از دقت شما و توصیه شما بر حفظ بیت المال. مادر می گوید که روزی مهمان داشتیم از پدرت خواستم که برای منزل خرید کند. فروشگاه بر سر راه او بود اما دست خالی به خانه آمد. چرا که می خواست خودرو بیت المال را در خانه گذاشته و با خودرو شخصی خود به خرید برود. آری، چه خوب درس هایی را که از مکتب علی(ع) آموخته بودی را پاس می داشتی. این کار شما مرا به یاد مولای متقیان علی(ع) انداخت آن هنگام که شمع بیت المال را برای انجام کارهای شخصی خود خاموش نمودند. هرگز انجام کارهای شخصی خود را از سربازانت نخواستی و حتی آنگاه که فهمیدی یکی از سربازان مشکل مالی دارد به منزلشان سر می زدی و خانواده اش را یاری می نمودی؛ گویی حکایت تنور نان و کودکان یتیم را با جان و دل آموخته بودی و این را ما زمانی فهمیدیم که آن سرباز در تشعیع پیکرت عجیب بی تابی می کرد. آری، آسمان با آن وسعت برای شما قفس بود و آن پرواز را که لبیک به فرمان امام نامیدی، پرواز عشق بود و عروج به ملکوت و شهادتت نیز سراسر مدرسه عشق و تا لحظه شهادت هیچ کس از اعضاء خانواده ات از درجه شما اطلاع نداشت، چرا که تو به دنبال درجه های دنیوی نبودی و خواسته ات درجه رفیع شهادت بود. خواستند پس از شهادت برای شما مراسم تشییعی جداگانه بگیرند اما پدر بزرگ مانع شد و گفت مگر خون فرزند من از دیگر شهیدان رنگین تر است. و پدر بزرگ از همه خواست تا در مراسم تشعیع پیکرت، پیراهن سفید بر تن کنند که مبادا دشمنانت شاد گردند. پدر جان: حال که در خیابانها قدم می زنیم، تصویر توست که بر شکوه وطن، لبخند می زند. وقتی وارد شهر می شویم به رؤیای خورشید نگاه می کنیم و هر روز بر دروازه طلایی اش، قدم های عزتمان را ثبت می کنیم. با تو به جاده های عشق می آییم تا باران های ممتد و آسمان های بی شمار را حس کنیم. بگذارید کمی با شما درد دل کنم... پدرم، پدر عزیزم، قریب 25 سال است که محسن ات به دور ازچشم من و من به دور از چشمان مادرم نیمه های شب با تو نجوا می کنیم. دلتنگ نبودنت می شوم و گریه می کنم، اما گریه های من نه از برای شماست چون توسن آهنینت باز نگشت تا بال های خونینش نمک بر زخممان پاشد، گریه می کنم برای آن لحظه که ذوالجناح با یال های خونین به سوی خیمه ها بازگشت و هر کس از او سؤال می پرسید؛ گریه من برای کودکی است که جلو آمد و از ذوالجناح پرسید "ذوالجناح! پدرم که می رفت میدان، تشنه بود... بگو بدانم آیا سیرابش کردند ؟" بعد از شما پدر، مردم با ما خوب همدردی کردند، من برای خود گریه نمی کنم بلکه سوز درون من برای آن کودکی است که در دل شب اینگونه با پدرش نجوا می کرد "پدر عزیزم! تنم در تب می سوزد و قلبم شعله ورتر و سوخته تر به فردای بی تو می اندیشد. نشسته ام این جا کنار خیمه هایی که قامت عمویم ابوالفضل العباس زینت بخش آن است. دریغا هیچ کس نیست! من مانده ام و هزار دریغ! چه می شد اگر در سفر عاشقانه یاران، من نیز مسافر شهادت می شدم. پدر شهید غریبم شب است و سکوت، نیمی از تو در گودال خفته است و نیمه دگر... " آری پدرم! گریه من از برای نجواهای سه ساله ابا عبدالله است. بابای من، امروز دگر بار همسنگرانت جمعند، جمع شده اند تا یاد تو را، یاد رشادت هایت را، یاد ایثارگری هایت را، یاد عشق به وطن، یاد خلوص و اخلاصت، یاد دین و دینداریت، یاد ولایت مداریت و در یک کلام، یاد عشقت به عروج، به سوی ابدیت و معبودت را در ذهن این شهر زنده کرده و زنده نگهدارند. چرا که مقام معظم رهبری می فرمایند: "امروز نگه داشتن یاد شهید کمتر از خود شهادت نیست" شهادت مرگی است انتخاب شده، مرگی که انسان به سوی آن می رود و نه مرگی که به سوی انسان بیاید و اهمیت و ارزش شهید نیز از همین جا سرچشمه می گیرد. تکریم و تعظیم شهیدان تلاشی مقدس است در بر افراشتن پرچم های سرخ استقلال و آزادی بشریت از یوغ ذلت و اسارت و گام بلندی است در راستای احیاء ارزش های مکتب توحید و عدالت، زیرا که شهادت مرگ در راه ارزش هاست و هر شهید مشعلی است که در بلندای عزت و سرافرازی یک ملت، جاودانه می درخشد. حال که پدران ما در میدان نبرد دوشادوش همدیگر از آب و خاک و ناموس وطن با اهداء خون خود، با اهداء خانواده خود، دفاع کردند؛ همه و همه و بالأخص ما فرزندان ایشان مسئولیم تا پاسدار حرمت و عزت خون پدرانمان باشیم. ثبات انقلاب و نظام جمهوری اسلامی ایران مدیون ایثارگری و شهادت طلبی کسانی است که جان خود را در راه مکتب و میهن خود ایثار نموده اند و به درجه رفیع شهادت نایل آمده اند. لذا ترویج فرهنگ ایثار و از خود گذشتگی نه تنها وظیفه دینی، بلکه با امنیت ملی کشور گره خورده است. به ویژه، آن که پس از گذشت 30 سال از انقلاب اسلامی، اکنون جمعیت عمده کشور را کودکان و نوجوانان و جوانان تشکیل می دهند، ضرورت دارد تا با میراث ارزش های به جای مانده از شهداء، جانبازان و آزادگان آشنا گردند. البته این ضرورت دارد که دریابیم دشمنان اسلام و انقلاب با تهاجم فرهنگی و در عرصه جنگ نرم هر روز سعی دارند میراث به جای مانده از شهداء که همان فرهنگ ایثار است را از بین برده و بی هویت کنند و دنباله رو فرهنگ غرب نمایند. بنابراین، کاملآ منطقی بنظر می رسد که حفظ ارزش ها و هر چه بیشتر جلوه نمودن فرهنگ ایثار و شهادت و یاد خاطره شهداء و تمامی ارزش های دفاع مقدس یک ضرورت اجتناب ناپذیر است. لذا به تصویر کشیدن صحنه های زیبای ایثار و شهادت، اخلاص، ولایت مداری، آزاد منشی هوشمندانه و هدفمندانه و در یک کلام، عشق به معبود که به جای مانده از شهداء هستند، رسالتی است عظیم که بیش از هر کس بر دوش شما همرزمان و همسنگران آن شهیدان بزرگوار سنگینی می کند. چرا که شما نیز همچون پدران ما بزرگ شده مکتب حسین و از فرزندان روح الله، آن یگانه معمار بزرگ انقلاب اسلامی هستید. که نه تنها 8 سال در جبهه های نبردحق علیه باطل از خاک و آب و ناموس وطن خود دفاع کردید بلکه پس از آن نیز در جنگی دیگر و نه به صورت مستقیم بلکه غیر مستقیم سالها و سالها با توطئه های دشمنان دین و اسلام و انقلاب، مقابله و آنان را سرکوب کردید. در دنیای پر فتنه امروز که عصر انفجار اطلاعات لقب گرفته است، و در زمانه ای که مرزهای جغرافیایی معنا و مفهوم پیشین خود را در ساختار جدیدی از معرفت و تحول مبنایی در حیات بشری، رفته رفته از دست می دهند و اقتدار ملی هر کشور در بعد فرهنگی آن جلوه و ظهور می یابد، پاسداری از ارزش های ایثارگری و از خود گذشتگی، رویکردی واقع بینانه و استراتژیک خواهد بود. که در این میان رسالت همه آنها که به عدالت، آزادی و رهایی می اندیشند و به آرمان بزرگ امام راحل ایمان دارند، آن است که از فرهنگ ایستادگی و وارستگی و در یک کلمه، فرهنگ شهادت در این تهاجم بی حساب با هر وسیله ممکن صیانت و پاسداری کنند . در حدیثی قدسی و به نقل از پیامبر عظیم الشأن آمده است که: خداوند می فرماید: من جانشین شهید در خانواده او هستم. هر کس رضایت آنها را جلب کند، رضایت مرا جلب کرده و هر کس آن ها را به خشم آورد، مرا به خشم آورده است. امروز ما خشنودیم، خداوندا، امروز ما شادیم چرا که بندگانت دل ما را شاد کرده اند. پس الهی به حق خودت و شهید عزیزمان دل بندگانت را شاد فرما. امروز که پس از سالها تلاش و پیگیری مستمر در راستای تحقق بیانات مقام معظم رهبری نه تنها برای زنده نگه داشتن و شناخت بیشتر این شهید بزرگوار به نسل قدیم و جدید، بلکه در راستای احیاء فرهنگ ایثار و شهادت توانستیم یادبود و المانی از این شهید بزرگوار در شهر دارالمومنین جهرم بنا کنیم، عاجزانه از شورای محترم اسلامی شهر، شهردار محترم، بنیاد شهید و امور ایثارگران، فرماندهی تیپ 33 هوابرد المهدی، فرماندهی سپاه مقاومت و تمامی سازمان ها و ارگان های مرتبط خواهشمند است تا دست به دست هم داده و با تلاش و پیگیری مستمر، یاد و خاطره همسنگران قدیم خود را با ساخت تندیس و تمثال آنان و بالأخص سرداران شهید خلیل مطهرنیا، علی اکبر رحمانیان، شهید ناظم پور و شهید ایل و تمامی شهداء را زنده نگه داریم. و از آنجا که شهداء، ید واحد و همگی یک هدف مشخص را دنبال می کردند، چه خوب است یاد و خاطره آنان را نه تنها در این میدان، بلکه در تمامی میدان های این شهر و حتی در جای جای این کشور پهناور زنده نگه داشته شود. اجر همگی با ابوالفضل العباس حسام الدین اسدزاده، فرزند شهید ابوالفضل اسدزاده
اهداف و سلوک
رساله امام خميني(ره ) را همراه خود برداشته بود. آن زمان داشتن رساله امام براي نظاميها جرم محسوب ميشد و كسي به خود اجازه نميداد تا آن را حمل كند. اما شهيد اسدزاده رساله امام را در چمدان خودش حمل كرد و به امريكا آورد. اعتقادات مذهبي بسيار قوي او همواره راهگشا بود. از شاخصههاي ديگر شهيد ميتوان به مردمداري و سعه صدرش با ديگران اشاره نمود. خيلي مايل بود آنچه ميداند به ديگران كه نميدانند يا كمتر ميدانند منتقل كند و آنها را هم آگاه كند. خوب به ياد دارم شاگردان شيفته مرام و مسلك او شده بودند. به قدري خوب و خوشاخلاق بود كه روز قبل شاگردها به برنامهنويس گردان پرواز سفارش ميكردند كه «حتماً كلاس ما را فردا با خلبان اسدزاده بگذار.»









