
شهید محمّد رضا سنجرانی
۱۴۰۱-۱۰-۰۴
شهید امین کریمی
۱۴۰۱-۱۰-۰۴شهید حسین هریری (سیّد عمار) ملقب به قمر فاطمیون
شهید حسین هریری
محل تولّد : مشهد
محل شهادت : حلب
تاریخ تولّد : 1368/08/03
تاریخ شهادت : 1398/08/25
نوع شهادت : تله اتفجاری
محل دفن : گلزار شهدای بهشت رضاعلیه السلام بلوک ۵۹
تعداد فرزند : 0
زندگینامه
شهید حسین هریری، متولد سوم آبان ماه سال ۶۸ بود. شهادتش هم در آبانماه رقم خورد. ۲۰ آبان ۱۳۹۵ در حلب سوریه. ⚜️ از کودکی در پایگاه بسیج مسجد حضور و فعالیت داشت و در برپایی تمامی برنامههای قرآنی، نماز جماعت و نماز جمعه پیش قدم میشد. ⚜️او کارشناسی حقوق را از دانشگاه قوه قضاییه دریافت کرد و در قطار شهری مشهد مشغول به کار شد. ⚜️یک بار دیگر به سوریه اعزام شده بود ولی قسمت بود که در اربعین حسینی پیکر مطهرش در زادگاهش تشییع شود. ⚜️وجودش سرشار از عشق به جهاد و دفاع از حرم اهل بیت علیهمالسلام بود. ⚜️زیبایی چهره شهید حسین هریری باعث شده بود در جبهه مقاومت اسلامی به «قمر فاطمیون» معروف شود.***اسمش را پدرش انتخاب کرد. «حسین» به آن افتخار میکرد و همیشه به خاطرش از ما سپاسگزار بود. حسین ۲۷ سالش بود. ۲۵ بار به کربلا رفت. اولین سفرش را در ۲۰ سالگی رفت... دفعه دومی که میخواست به کربلا برود، به او گفتم: «حسین جان! من و پدرت هنوز کربلا نرفتهایم. ما را هم با خودت ببر.» سال بعد، ما را برد. اصلاً اهل بازار رفتن و خرید کردن نبود. در راه که به زیارت میرفتیم به مغازهها و مردمی که خرید میکردند نگاه میکردم. او گفت: «مامان! از این که مردم اینجا میآیند و کفن میخرند و تبرک میکنند یا آب فرات را بهعنوان تبرک میبرند، بدم میآید». گفتم: «مگر بد است؟» گفت: «مگر امام حسین علیهالسلام کفن داشت؟! این آب را باید روی آب ریخت. آب زمزم را باید برای تبرّک برد.»***مادر شهید می گوید: از امام رضا خواسته بود مرگ در بستر نصیبش نشود. ما بعد از شهادتش متوجه شدیم که قبلا مجروح شده و به ما چیزی نگفته است. بعد از سفر اول، گاهی مطالب را بهسرعت فراموش میکرد. من تعجب میکردم و میپرسیدم: «چرا هرچه میگویم بهسرعت فراموش میکنی؟!» میگفت: «مامان! من مشغله کاریم زیاد است. هر چه لازم داری برایم پیامک کن.» دیدم حال ندارد. دو تار مویش هم سفید شده بود. پرسیدم: «چرا موهایت سفید شده؟» گفت: «سه شبانه روز طول کشید که رفتم و شهید عارفی را آوردم. پیکرش را از دست داعش نجات دادم.» دفعه اول که از سوریه آمد، شلوارش را به من نشان داد و گفت: «نگاه کن مامان! تیر از پارچه شلوارم رد شده. تیر از بغل گوشم رد شده. نکند شما راضی نبودی؟» گفتم: «من اگر راضی نبودم که نمیگذاشتم بروی.» از کسی پرسیده بود که چرا شهادت نصیبش نمیشود؟ گفته بودند: «تو باید دینت را کامل کنی.» به همین خاطر برایش زن گرفتیم. ۴ ماه از عقدشان گذشته بود که خانمش برایش جشن تولد گرفت. بعد از آن دوباره رفت. محرم بود که شهید شد.***نحوه شهادت شهید : حسین به عنوان تخریبچی در سوریه فعالیت داشت. دقیقاً بعد از شهادت او تعدادی از همرزمانش اعلام میکنند «حلب آزاد شد». یکی از همرزمان شهید تعریف کرد: دشمن در قسمتی از حلب عقبنشینی کرده بود. حسین با دو نفر دیگر از دوستانش از جمله شهید بشیری و شهید جهانی برای پاکسازی به آن قسمت منطقه حلب میروند. سه تا تله انفجاری در یک خانه بوده که میخواستند خنثی کنند. حسین فکر میکند این تلهها جدا از یکدیگر کار شدهاند، اصلی را خنثی میکند. در صورتی که تلههای دیگر به صورت مخفی در خانه کار شده بودند. آنها منفجر میشوند. اول حسین به شهادت میرسد که در حال خنثی کردن تله انفجاری بود و در کنار او هم شهید بشیری و شهید جهانی نیز به شهادت میرسند. آن همرزم چهارمی که در این عملیات بوده قبلش به خواست شهید بشیری رفته بود تا ماشین را بیاورد، اما هنوز چند قدمی بیشتر از خانه دور نمیشود که تلهها منفجر میشوند و حسین و دو همرزمش به شهادت میرسند.
خاطرات
خاطره ای از زبان همسر شهید: خدای من! حسین بود که برای سومینبار زنگ میزد. ذوق و اضطراب، همزمان تمام وجودم را فرا گرفت؛ در این چهار ماه و دو روز که به عقد هم درآمدهایم، تا به حال نشده بود در یک شب بیشتر از یکبار زنگ بزند. سر بیست دقیقه که تلفن قطع میشد، اگر صحبتمان ناتمام میماند دوباره تماس نمیگرفت؛ اما امشب... دلم شور میزند، او حرف میزند و وصیت میکند و من تمام این چند وقت آشناییمان را در ذهنم مرور میکنم. میدانستم که قرار است مدافع حرم شود و بر خلاف نظر خیلی از نزدیکان به عقدش درآمدم. عاشق کربلا بود. بعد عقد مرا هم به کربلا برد. آنقدر مهربان بود که چند داعشی را جذب کرده بود. زیبا بود و نامش شده بود «قمر فاطمیون»! حسینِ دلیر و بیباکِ من شده بود تخریبچی و تلههای انفجاری داعشیها را از خانههای مردم پاکسازی میکرد... دلم طاقت نیاورد و گفتم: - حسین جان من دلتنگم... - زهرا جان به زودی میآیم یا با پای خودم یا بر دستان مردم... راست میگفت بالاخره آمد
وصیت نامه
شهیدهریری وصیتنامه کتبی نداشت ولی به او گفته بود: موقع شهادتم نگذار نامحرم صدای گریهات را بشنود. صبوری را از حضرت زینب(س) بخواه و هر وقت دلت برای من تنگ شد برو در روضههای اهل بیت(ع) گریه کن. در آخرین تماس تلفنی از حسین خواستم زود برگردد و دوباره برود. در جوابم گفت به زودی برمیگردم یا با پای خودم یا اینکه روی دست مردم! مدت کمی بعد هم که شهید شد. زمانی که در معراج شهدا در مراسم وداع با پیکر حسین بودم او را قسم دادم و خواستم که هر وقت دلتنگش شدم پیشم بیاید تا برای یک لحظه هم شده ببیمنش. وقتی که از مراسم وداع با شهید برگشتم ساعت 11 صبح بود که با همان چادر سیاه خسته بودم و خوابم برد. در خواب «حسین» را با همان لباسهای خاکی در ضریح حضرت بیبی زینب (س) دیدم. دستمال سفید در دستش بود و با لبخند گفت اجازه میدهی ضریح را تمیز کنم. من هم با چادر سیاه که به سر داشتم و با چشمان گریان روبهروی او ایستاده بودم. سرم را به علامت تأیید تکان دادم. در صورتی که من تا حالا نه سوریه رفته بودم که ببینم ضریح بیبی زینب (س) به چه صورت است و نه عکسی از آنجا دیده بودم. وقتی که عکس ضریح را به من نشان دادند دیدم دقیقاً همان چیزی است که در خواب دیدم.
اهداف و سلوک
حسین آنقدر عاشق ابی عبدا...(ع) بود که سالی دو یا سه بار کربلا می رفت. خوش قلب و مهربان بود و همیشه سعی می کرد نمازش را اول وقت بخواند، اما مهمترین خصوصیات اخلاقی او که زبانزد همه بود خوش قولی اش بود.









