
شهید ابراهیم عشریه
۱۴۰۱-۱۰-۱۴
شهید موسی جمشیدیان
۱۴۰۱-۱۰-۱۴شهید حسن غفاری
شهید حسن غفاری
محل تولّد : شهرری
محل شهادت : جاده درعا
تاریخ تولّد : 1361/06/25
تاریخ شهادت : 1394/04/01
نوع شهادت : به دست تکفیری ها
محل دفن : گلزار شهدای بهشتزهرا (قطعه ٢٦ ردیف ۷۹ شماره ١٥)
تعداد فرزند : 2
زندگینامه
شهید حسن غفاری مدافع حرمی که تشنه لب به یاران سیدالشهداء(ع) پیوست در روزهای نزدیک پائیز که درختان چادر هزار و یک رنگ بر سر می کنند در 25 شهریور سال 61 برای چند صباحی زندگی زیبا در این دنیا متولد شد. در روزهای سرد زمستان سال 85 پیوند آسمانی اش را با خانم فاطمه امینی بست و حاصل این ازدواج زیبا دو فرزند به نام مهلا و علی است همسر شهید: حسن فردی بسیار رقیق القلب و با یک روحیه شاداب و فردی اجتماعی بود. در کارش بسیار جدی و پشت کار بسیاری داشت. در همه کارهایش توکل را سرلوحه کارش قرار میداد و توسل با اهل بیت حتما در آن کار موفق میشد هیچ وقت صدای بلندش را نشنیدم، نماز شبش، زیارت عاشورا و نماز اول وقتش هیچ وقت ترک نشد. پدر و مادر برایشان بسیار قابل احترام بود. هر کس به اندازهای خوبی میکرد، حتما آن خوبی را چندین برابر جبران میکرد. بیسار دست و دلباز و مهمان دوست بود و ظاهری بسیار منظم و مرتب داشت همیشه هر وقت میخواستیم از خیابان رد بشویم، طرفی میایستاد که ماشینها میآمدند که نکند برای من اتفاقی بیفتد، گاهی اوقات خودم جایم را عوض میکردم، و به گونهای میایستادم که ماشین ها طرف حسن می آمدند، با خنده میگفت: خانم دلت میآید من تصادف کنم و بمیرم، من دوست ندارم بمیرم دوست دارم شهید شوم یک سال آخر عمرش همیشه از شهادت و رفتن صحبت میکرد، مستند و فیلم هایی که از شهدا تلوزیون پخش میشد را پیگیر بود و از من هم میخواست که ببینم. همیشه در حال گوش دادن مداحی هایی بود که راجع به شهدا بود. اصلا حال و هوایش به کل تغییر کرده بود. در این دنیا بود اما با شهدا و دوستان شهیدش زندگی میکرد. هر وقت تنها میشدیم، می گفت : فاطمه جان راضی شو من به سوریه بروم دیگه این دنیا برایم هیچ جذابیتی ندارد. من عاشق شهادت هستم، به هر چیزی که در زندگی میخواستم رسیدهم. با همه علاقه و دلبستگی که به تو و بچههایم دارم اما صدای مظلومان شیعهای شنیده میشود که احتیاج به یاری دارند. نمی توانم آن صدا را بشنوم و بی اعتنا باشم نحوه شهادت؛ همیشه میگفت دوست دارم با زبان روزه و تشنه لب مثل آقا اباعبدالله شهید شوم میگفت: دوست دارم چهره من را غیر از این که حالا هستم ببینید، و سفارش می کرد اگر من شهید شدم نگذار بچهها صورت من را ببینند. همان شد که حسن میخواست، با زبان روزه، و بر اثر خمپاره شهید شدند که از صورتش چیزی باقی نمانده بود.
خاطرات
همکار شهید حسن غفاری : یک شب که گرم صحبت بودیم، گفتم: «حسن جان، تو زن و بچه داری. پسرت تازه یک ساله شده است. بگذار کمی تو را ببیند و لذت پدر را بچشد.» اما حرف، حرف خودش بود. سه فلسفه مدافعان حرم را برایم شرح داد و گفت: «یک بار اهل بیت به اسارت رفتند، الان میگوییم، کاش بودیم و یاریشان میکردیم. حالا مدافعان ما دارند به این اصل عمل میکنند؛ اگر لازم باشد، همه باید برویم. دوم اینکه، حضرت امام (ره) فرمودند: «اگر مظلومی ندا دهد و نیاز به کمک داشته باشد، به لحاظ دینی و اعتقادی وظیفه داریم، به یاریشان بشتابیم. هر جای دنیا که باشد.» سوم اینکه، مولا علی (ع) فرمودند: «اگر ملتی در خواب باشند و از دشمن غافل، بیشک زیر لگد سم اسبان متهاجم بیدار میشوند.» حالا یزدان جان! به قول و فرمایش شما، با داشتن همسر و فرزند و دیگر متعلقات، جایز است که بمانم یا بروم؟!
وصیت نامه
حسن غفاری بسم رب الشهدا و الصدیقین یا ایتها النفس المطمئنه، ارجعی الی ربک راضیه مرضیه، فادخلی فی عبادی، وادخلی جنتی بوی شهادت می کند مستم، از ازل مرا، بر مویت بستم بی قرارم من ای حسین (ع) جانم آری! این است وعده الهی، بازگشت همه به سوی اوست. خدای من در این لحظه که من تمام حرف هایم را به روی کاغد می آورم. تنها فقط خودت می دانی که چه شور و غوغایی برای رسیدن به تو در دلم موج می زند. دیگر هیچ چیز در این دنیا مرا آرام نمی کند جز رسیدن به سوی تو و خشنودی تو تازه معنی فزت و رب الکعبه را که از زبان مولا و امام اول خود جاری شده را درک می کنم. در این دنیای ناچیز که دشمن زبون، شمسشیر را بر علیه شیعیان از رو بسته، دیگر آرام و قرار ندارم. خدای من، تو از دل بنده هایت آگاه و باخبری، چگونه می توانم ساکت نشسته و زندگیم را ادامه دهم. در حالی که جگر مولایم امام زمان (عج) خون است. آیا می توانم چشمانم را به روی این همه جنایت ها که بر محبین اهل بیت(ع) می آورند ببندم. خدای من دوستانم یک به یک می روند من راست، راست برای خود می گردم آرامش و قرار ندارم.خدای من! دیگران شاید فکر کنند من شهادت را برای بهشت میخواهم، ولی نه! ای معبود من! در این لحظه، مکان و زمان از تو میخواهم اگر جان بیارزش مرا قبول نمودی و بعد از پاک نمودت من خواستی مرا در بهشت خود جایدهی، از تو خواهش و تمنا دارم به جای بهشت که شاید آرزوی همه باشد به من نوکری، غلامی آقا سیدالشهدا (ع) را بدهی. چرا که تنها چیزی که مرا آرامم میکند، نوکری و خادمی و خدمتگزاری به سالار شهیدان، اباعبدالله الحسین (ع) میباشد...
اهداف و سلوک
حسن فردی بسیار رقیق القلب و با یک روحیه شاداب و فردی اجتماعی بود. در کارش بسیار جدی و پشت کار بسیاری داشت. در همه کارهایش توکل را سرلوحه کارش قرار میداد و معتقد بود با توسل به اهل بیت (ع) حتما در آن کار موفق میشد. هیچ وقت صدایش را بلند را نمی کرد، نماز شبش، زیارت عاشورا و نماز اول وقتش هیچ وقت ترک نشد. پدر و مادر برایشان بسیار قابل احترام بود. هر کس به اندازهای خوبی میکرد، حتما آن خوبی را چندین برابر جبران میکرد. بسیار دست و دلباز و مهمان دوست بود و ظاهری بسیار منظم و مرتب.









